سلام
روزتون زیبا
انگار عین همون قضیه که همش میگن فروردین تمام نمیشه ... این تیرماه گرم هم امسال کش اومده
حالا یا این انتظار و بی قرار باعثش هست... یا این گرمای طاقت فرسا... یا .. یا ...
بهر حال رسیدیم به روز آخر تیرماه
صبح بعد از خوردن صبحانه
تنهایی رفتم باغچه... فقط میخواستم یه سر کوچولو بزنم و یه کمی آب به کدوها بدم ...
اندازه چند دقیقه
وقتی آبیاری تمام شد ... دیدم 5 تا دونه انجیر رسیده هم روی درخت داریم
چیدیم و شستم و گفتم بزار ببینیم قسمت کی میشه!
بعد هم اومدم سمت دفتر
یه کوچولو مسیرم را جابجا کردم که سر راه بنزین بزنم ... که دیدم صف بنزین عجیب و غریب هست!
برای آدمهایی که مثل من تا جای ممکن از اخبار دوری میکنند، این خودش یه نشونه است که بفهمن یه خبری هست!!!!
منم یه نگاهی به آمپر بنزین انداختم و دیدم ضروری نیست ... میشه یکی دو روز دیگه را هم سرکرد، پس اومدم دفتر!!!
یه طرح «بسم اله» کشیدم ... امروز تکمیلش کنم ... تا بعدها ببینیم قرار هست کجا بره و خونه کی را روشن کنه!
مغزبادوم برای فردا برام برنامه چیده که با خودش و دوستش برم بیرون !
فردا منتظرم نمونید
ولی یه بار دیگه بگم که بیاین و عضو کانال تلگرام بشید...
t.me/tilotilo1405
اگه یه جایی جناب بلاگ اسکای دلش خواست باز در خونه ی ما را ببنده ... یه خبری از هم دیگه داشته باشیم !
دارم رمان «خانواده تیبو» را میخونم ... که به خاطر مشغله های رنگارنگ خیلی خیلی کند پیش میرم... ولی خیلی خیلی رمان خوبیه!
دوست دارم بیکار باشم و یه نفس تا تهش را بخونم و لذتش را ببرم!
اینکه میگم مشغله دارم ... زمان زیادی از روز را مشغول میناکاری هستم
دیروز قبل از ظهر آقای حافظ اومدن یه سری بهم زدند!
از اینکه بشینم به کسی که دوست نزدیک پدرم بوده خاطرات پدرم را یادآوری کنم خیلی خیلی خوشم میاد!
از جهان و دغدغه هاش دور میشم و توی یه خلسه دلچسب فرو میرم!
دیروز بعد ازظهر هم دو ساعتی مشغول درست کردن شیرینی های آلبالویی بودم
درست میکنم و میزارم فریزر... بعد هرازگاهی یکی دوتاشون را در میاریم و کنار قهوه میخوریم و کلی میچسبه!
این روزها تا جای ممکن ... آرد سفید و شکر را کم مصرف میکنم
گاهی این چالش ها انگار بهم حس زنده بودن میده
انگار از یه روزمرگی همیشگی خارج شدم و دارم یه کار هیجان انگیز میکنم !
شاید نیاز داریم با کمی جابجا کردن ساده ترین کارها، به خودمون حس زندگی بدیم...
در عوض این روزها جودوسر به طور مرتب توی برنامه غذاییم هست و سعی میکنم باهاش چیزای خوشمزه درست کنم
تازه اطرافیانم را هم تشویق به همین کار میکنم!
دوره ای هست... میدونم ...
از این کار انتظار خاص و ویژه ای هم ندارم
مثلا نمیخوام 10 کیلو وزن کم کنم
یا نمیخوام فلان اتفاق بیفته ... فقط میخوام با کمی تنوع بی ضرر ، حس های خوب بگیرم!
سلام
روزتون زیبا
تا برق و اینترنت و همه ی وسایل سمعی بصریم قطع نشده یه پست بنویسم
این روزها صبح ، سعی میکنم زودتر بیام دفتر کارم...
در حال میناکاری هستم
یه دوره ای که خیلی خیلی مشغول میناکاری بودم ... خیلی زیاد هم ظروف سفالی خریدم
برای همین یه عالمه سفال کار نشده دارم ... که تصمیم گرفتم انجامشون بدم و یه فکری به حالشون بکنم ...
به همین دلیل صبح ها زودتر میام اینجا...
یه کتاب صوتی پلی میکنم ... و توی دنیای قصه ها... مشغول میناکاری میشم
یه دوست عزیزی
هم بهم گفته براش 6 تا کاسه یا پیاله ... یا هرچیزی که بشه توش هفت سین گذاشت... بکشم
امروز توی ظرف و ظروف بگردم ببینم چی براش پیدا میکنم
یادم رفته ازش بپرسم چه رنگی دوست داره...
دوست جون های من!
بطری آب یادتون نره ...
چون کم آبی باعث گرمازدگی و آسیب به بدنتون میشه !
ضد آفتاب فراموشتون نشه ...
چون باید حالا حالاها خوشگل و جوان و سرحال بمونیم
به دستای قشنگتون هم ضدآفتاب بزنید...
اگه بدون ماشین بیرون میرید... کلاه یا نقاب هم همراهتون باشه
یه عینک مناسب!
حواستون به این باشه که توی بیشتر شهرها.. این روزها... یو وی بالا هست و نیاز به مراقبت داره
خلاصه که با خودمون مهربون باشیم ... چون غم و غصه ها در این جهان پایانی ندارند!
هوای خودمون را داشته باشیم ...
برای دوست داشتن دیگران ... اول باید یاد بگیریم خودمون را دوست داشته باشیم و با خودمون مهربون باشیم
به فکر سلامتی تون باشید ...
یه کارهایی شاید خیلی ادایی به نظر برسه ... ولی وقتی دوره ای انجامش میدیم ... بهمون حال خوب میده
برای خودتون پروتئین بار درست کنید... با هرچیزی که دوست دارید
به خودتون هدیه های کوچولو بدید و خودتون را شاد نگه دارید
موزیک گوش بدید که واقعا در روحیه آدم تاثیر عجیبی داره ... حتی اگه شده در حد روزی چند دقیقه کوتاه باشه
برای خودتون کتاب صوتی بزارید و به روح و روانتون استراحت بدید
پیاده روی کنید
به دیگران انرژی مثبت بدید تا کل کائنات انرژیهای مثبتش را به سمت شما روانه کنه...
عمر برای ما متوقف نمیشه
درسته که در اطرافمون هیچ خبر و وضعیت خوبی در جریان نیست ... ولی اینم میگذره و تمام اینا روزهای عمر ما هستند
من سرخوش و بی غم نیستم!!!! عین تک تک تون دغدغه های اطرافم را دارم ...
ولی میشه ... تاکید میکنم ... میشه!!! اندازه یه پست ... اندازه چند دقیقه ... اندازه یه نفس... به خودمون و دلمون حال خوب بدیم!!!
سلام
روزتون بخیر
انشاله خداوند روزهای همه را به خیر بگذرونه و شادی را به این جغرافیای نجیب و صبور برگردونه!
در ادامه روز چهارشنبه باید تعریف کنم که:
خاله جان از پیش دکتر برگشتند دفتر کار من...
مادرجان هم شنبلیه خریده بودند و برگشتند دفتر
با خاله جان نشستند به پاک کردن شنبلیله ها...
یه کاری باید تحویل میداد ... تحویل دادم
چشم پزشک برای خاله یه عکس مربوط به چشم ...(نمیدونم چی بود!!! ندیدم) یا شاید اسکن پلک ... نمیدونم ... نوشته بودند که باید انجام میشد
دیگه یکراست رفتیم مرکز چشم و یکساعت بعد انجام شده بود!
خاله و مامان را سوار کردم ... بردم تره بار... ساعت 3 بعدازظهر بود و به همین دلیل خلوت تر از حالت عادی بود!
خرید کردند ... بعد هم بردمشون جای دیگه خرید که خریدای سوپرمارکتی شون را انجام دادند و در نهایت ساعت 5 بعدازظهر خاله را رسوندم خونشون!!!!
خودمون هم اومدیم خونه ...
پنجشنبه صبح رفتیم یه خرید دیگه که باقی مانده بود از روز قبل!
و بعدش هم باغچه...
غوره چیدیم و برای عمو ها و عمه بردیم
بعد هم برگشتیم خونه
جارو و طی و گردگیری...
رسیدگی به گل و گیاهها
مرتب کردن و ...
جمعه هم که از صبح خواهرا و فسقلیا اومدند خونمون
دیگه تا برن خونه هاشون ساعت 12 شب بود...
اونقدر هلاک و خسته بودم که نفهمیدم چطوری خودم را به رختخواب رسوندم!
امروز هم که بعد از صبحانه با مادرجان ، اومدم سرکار
میخواستم خاله را ببرم برای کارهای مربوط به بیمه ... که دیدم ساعت 6 و نیم صبح مسیج زدند : نیا دنبالم ، خودم رفتم!
ساعت 8 ازشون سراغ گرفتم که نوشتند: بیمه تایید نکرده !!!
اومدم سرکار...
اول برنامه بی برقی را کنترل کردم ، بعدش یه کارهایی را سر و سامان دادم
الان پست را مینویسم
یه پادکست پلی میکنم ...
میرم توی دنیای قصه ها و حرفها و شنیدنی ها...
و مشغول میناکاری میشم...
سلام
روزتون زیبا
جناب دکتر ربولی توی کامنت نوشتن اینکه هر روز در مورد کانال تلگرامی میگی ، این حس را میده که میخوای اینجا را ترک کنی!
من نمیخوام اینجا را ترک کنم
ولی مسخره بازیهای بلاگ اسکای تمامی ندارد!
من امروز صبح صفحه را باز کردم ... تعدادی کامنت داشتم که جواب دادم و تایید کردم
بعد صفحه های به روز شده را خوندم
برگشتم دیدم ، کامنتها تایید نشده !!!! پاسخ هایی که نوشتم هم ثبت نشده !!!!
یه بار دیگه انجام دادم ... باز رفتم دیدم زده صفحه های به روز شده !!!! دیدم اونایی که خوندم را داره دوباره نشون میده!!! باز پاک کردم
برگشتم دیدم بازم کامنت ها و پاسخ ها ثبت نشده !!!
من دیگه اون آدم صبور قبلی نیستم!!
سعی میکنم باشم
سعی میکنم زندگی را سخت نگیرم
سعی میکنم !!!! با همه چیز بسازم ... و اینا اصلا خوب نیست ...
اینها شخصیت آدم را در دراز مدت از بین میبره ...
از ما آدمهای بی اراده میسازه
جسارتمون را ازمون میگیره!!
امروز صبح با مادرجان و خاله اومدیم
چشمای خاله جان نیاز به عمل بلفاروپلاستی داره
نوبت دکتر چشم داشتند که بردم رسوندمشون جلوی کلینیک
مادرجان هم میخواستن خرید کنند ، بردم جلوی تره بار... البته گفتند منتظر نشو ... خودم بر میگردم
گاری دستی خریدشون را بهشون دادم و اومدم
بساط میناکاری روی میز هست...
یه عالمه کار روی هم تلمبار شده که باید بهشون رسیدگی بشه...
وسط کارها گفتم یه پست بنویسم و بعد برم برای ادامه روز گرم تابستانی!
بازم دلم میخواد در کانال تلگرام هم کنار هم باشیم
t.me/tilotilo1405
سلام
تیرماهتون زیبا
تولد تیرماهی های عزیزمون همه با هم مبارک
روزهای تابستونیتون پر از حس و حال خوب
امروز تولد یکی از دوستام هست ... اخه من کلی دوست خیلی عزیز دارم که همشون متولد تیرماه هستند...
پس از همین جا به همشون میگم تیرماهی های عزیز.. خیلی برام عزیز هستید ... تولدتون مبارک
دیروز را که با خاله و مامان بیرون بودیم
توی کانال تلگرام با جزئیاتش نوشتم
این هم آدرس کانال تلگرامی
t.me/tilotilo1405
رفتیم سمت خیابان عبدالرزاق و سبزه میدان
لازم بود یه چیزی را به صورت عمده ای خرید کنم ... البته برای خودم نبود... ولی به من محول شده بود
خلاصه که گرمای 45 درجه را با شربت سکنجبین و خیار ، طاقت آوردیم
خرید کردیم
قدم زدیم
رفتیم قسمتهای سرپوشیده بازار
قسمتهایی که زندگی یه طور خاص جریان داره...
اونجایی که زندگی پررنگ تره
زندگی با آب ورنگ تره
و میشه فهمید با هر حال و احوالی... زندگی جریان داره و راه خودش را پیدا میکنه
امروز اومدم سرکار... باید یه سری کار را مرتب کنم و سرو سامان بدم
میخوام یه مقدار هم میناکاری کنم
خیلی خیلی مصمم شدم که حداقل اندازه یه کوره میناکاری آماده کنم ... بشه دستاورد تابستان 1405
جلد اول خانواده تیبو را تمام کردم
مارتندوگار با سادگی و صراحت و ظرافت کمنظیرش میتواند بزرگترین مسائل بشری را، از جمله رنج و تنهایی درونی انسانها را به نحو تحسینانگیزی شرح دهد..
و من واقعا غرق این داستان شدم و به نظرم دوباره دارم با کتاب خوندن آشتی میکنم
سالها پیش من به معنای واقعی کِرم کتاب بودم ...
سالهایی که مثل الان دسترسی به کتاب نداشتم
سالهایی که از عشق به خواندن، گاهی یه کتاب را یه نفس چند بار پشت سر هم میخوندم ...
حالا دسترسی ها به کتابها و خواندنی ها آسان تر شده ... ولی اشتیاق به خواندن مطالب طولانی... مثل رمانها... با طول و تفسیرهای معمول... روز به روز کمتر هم میشه
چون ذائقه خواندن و دانستن در آدمها با وجود دیدنیهای ساده و در دسترس مثل اینستا و یوتیوپ و شبکه های مختلف اجتماعی ... کلا عوض شده
خلاصه که جلد دوم را شروع کردم ..
این نسخه ای که من دارم میخونم چهار جلدی هست!
پ ن 1: اگه براتون مقدورهست کانال تلگرام را هم داشته باشید
t.me/tilotilo1405
نوشتن و عکس گذاشتن اونجا خیلی برام ساده تر و در دسترس تر هست...
پ ن 2:روزهای گرم تابستانی تون را به بهانه گرما از دست ندید!
سلام
روزتون زیبا
تابستونتون پر برکت
والا بخوام غر بزنم جای همه تون میتونم بگم توی این تورم ... برکت از همه چی رفته!!!!
ولی بازم میشه حرفای خوب زد ... انرژی مثبت داد ... هنوزم میشه امیدوار بود
تا خدا هست ، امید هم هست!
صبح گرم تابستونی را با صبحانه کنار مامان جان شروع کردم
با رخوت ... دودوتا چهارتا کردم ... بیام بیرون ... نیام
در نهایت تصمیم گرفتم حتی شده در حد یه کوچولو بیام بیرون و یه کارایی را سر و سامان بدم
ماشین را که از پارکینگ درآوردم یادم به بیمه ماشین افتاد...
تلفنی کارهاش را انجام داده بودم ... ولی هزینه ش را پرداخت نکرده بود
دیگه سرراه رفتم ... پرداخت کردم
همین الانم که دارم مینویسم ... هنوز داره دود از سرم بلند میشه
ولی شکر خدا که داشتم و پرداخت کردم
بعد هم اومدم و ماشینم را پارک کردم جلوی دفتر کارم و پیاده و قدم زنان رفتم بانک ملی!!!!
ببینم با این وضعی که برامون درست کردند ... چطوری باید به پولهای خودمون دسترسی پیدا کنیم!!!!
که در کمال تعجب دیدم همه باجه ها خاموش و نشستند و فقط دارن توضیح میدن ...
نه نوبت دهی انجام میشد و نه شماره های جلوی باجه ها روشن بود!
خلاصه سوال کردم و فهمیدم ... اصلا جای نگرانی نیست!!!!! بالاخره درست میشه!!!!
انگار نه انگار که یه ماه گذشته و ما حتی به پول خودمون نمیتونیم بدون دردسر دسترسی داشته باشیم!!!!
تازه با یه خونسردی بی نهایتی... انگار فقط چند دقیقه س که این اتفاق افتاده ... میگه نگران نباشید!!!
خب ... خدا را شکر ... نگرانی هام بر طرف شد!!!!!
تازه جالب تر اینکه ... میگم امروز هم کلا قطع هست... با توجه به شرایطی که داشتم میدیدم!!!!
میفرمایند: نه اصلا!!! تا چند دقیقه دیگه برقرار میشه سیستم و کارها روی روال انجام میشه!!!!
من تازگی... خیلی فکر میکنم دارم توی جهان موازی زندگی میکنم ...
شاید هم زبان آدمهای دور و برم را اصلا نمیفهمم...
بگذریم
در حالی که از صبح دود از کله م بلند میشد... دستام هم اندازه پاهام دراز شد... و برگشتم سمت محل کارم
باید یکی دوتا کار انجام بدم...
مسیج اداره گاز... قبض...
قبض چی... من گاز مصرف میکنم؟
آبونمان اینقدر زیاده؟
دیگه واقعا چیزی برای گفتن باقی نمیماند... البته که تماس تلفنی گرفتم با اداره گاز
و بعد از یه عالمه معطلی و هی وصل کردن به قسمت های مختلف و پاسخگو نبودن هیچی قسمتی... اپراتورشون فرمودند : سرشون خیلی شلوغه!!! حضوری تشریف بیارید!
باز هم بگذریم...؟؟؟؟
گذشتیم ...
ما گذشتیم و گذشت آنچه که با ما کردند
تو بمان و دگران وای به حال دگران
تصمیم گرفتم دوباره میناکاری را شروع کنم... ببینم چی میشه...
پ ن 1: تمام تلاشم را میکنم که چیزای خوب بنویسم
ولی شماها بر من ببخشایید این تلخی بی پایان را که تمام وجودم را تلخ کرده!
پ ن 2: همچنان ازتون میخوام توی کانال تلگرام هم کنار هم باشیم
چون بلاگ اسکای ثابت کرده که هیچ ثباتی نداره
این هم آدرس کانال تلگرامی
t.me/tilotilo1405
سلام
حالا که بلاگ اسکای کار میکنه بزار استفاده کنم
حالا که موضوع پیدا کردم یه پست دیگه هم امروز بزارم...
بشه دوتا پست چهارشنبه ای!!!!
نمیدونم شماها وقتی رژ لب تون میرسه به اون آخرش، میندازین بره ... یا چی؟
البته این سوال مربوط به قبل ترها نیست ... مربوط به همین تابستان 1405 هست!
خب وقتی اینقدر پول بی زبون!!! (میخوام یه پست درمورد پولهای بی زبان بنویسم ...مدتهاست.. وقت نشده)!!!!
خلاصه وقتی رژ یکی از اون لوازم آرایش گرون تومنی هست ،
وقتی میرسه به اون آخرش ، من که دلم نمیاد راحت بندازمش بره...
این میشه که با گوش پاک کن سعی میکنم چند روزی بیشتر ازش استفاده کنم ...
و اینطوری رژ زدن همانا و قدر رژها را دانستن همان!!!
تازه فکر کنم این فشار مالی برای رژ ... تازه به من نمایان شده
چون توی خاطرم نیست که قبلنا اینطوری رژ زده باشم...
هیچوقت به نظرم رژ لب یه لوازم آرایش لاکچری نبود!...
ولی الان یه جایی رسیدیم که باید عدد میلیونی برای رژ لب پرداخت کنیم!!!!
من از تورم جاموندم؟
بقیه پول دارن؟ من ندارم؟
بقیه رژ لب نمیزنن؟؟؟؟
چرا هیچکی در مورد رژ لب پست ننوشته پس؟
سلام
روز تابستونیتون بخیر
همین که اسم تابستون را میشنویم هندونه های سرخ و شیرین یادمون میاد
یکی دو قاچ از هندونه ها را که تقریبا نازک برش زدید بزارید داخل فریزر و بعدازظهر تستش کنید ببیند میتونه جای اون آلاسکاهای قدیمی را بگیره
البته که درست یا غلط علت این کارها این هست که من تا جایی که میشه از شکر پرهیز میکنم ...
وگرنه بستنی یخی ها... گزینه های دوست داشتنی بعدازظهرهای گرم تابستونن!
امروز اومدم سرکار
روزهایی که اینجا میشینم پشت سیستم ناخودآگاه اول از همه وبلاگ را باز میکنم
برای همین هم دوست دارم اینجا بنویسم
وگرنه تو این یه هفته که کانال تلگرامی راه افتاده ... حس کردم همه چیز اونجا ساده تر و بی تکلف تر هست
هرچند من سالهاست که از تلگرام مهاجرت کرده بودم
چون یه کانال خیلی بزرگ برای محل کارم توی تلگرام داشتم
ساعتها براش وقت گذاشته بودم ... یه عالمه مخاطب و عکس و ...
یه دوره ای دسترسی به تلگرام برامون از بین رفت که به کسب و کار من خیلی آسیب زد...
بعد هم دیگه هیچوقت بهش برنگشتم
برای همینم خیلی روی کانال و پیچ و صفحه ، دیگه حساب باز نمیکنم
توی این دنیا کلا نمیشه به هیچی خیلی دل بست ، توی جغرافیای ما این شدید تر هم هست!
دیشب آخر شب یه کمی با حضرت یار صحبت کرده بودیم و با اختلاف نظرهای بیخود هر دومون ، همدیگه را رنجونده بودیم!
برای همین صبح با صدای گوشیم بیدار شدم ... یکساعتی حرف زدیم و دلخوریها برطرف شد
بعد از رختخواب اومدم بیرون
دوش گرفتم
با مامان جان صبحانه خوردیم
یه قسمت سریال پلی کردم ولی دیگه خودم وقت دیدنش را نداشتم ... لباس پوشیدم و اومدم سرکار
یکی دوتا کار باید آماده کنم ... یه کمی وقت گیر هست ...
مادرجان هم بهم گفتند اگه آقای سبزی فروش سیار محل تشریف آوردند، براشون شنبلیله بخرم...
همونی که یکشنبه ها نمیلیله!
کانال تلگرامم
t.me/tilotilo1405
سلام
فارغ از تمام مسائل دور و بر...
در یک دنیای کوچولوی آرام ...
به همتون سلام میکنم...
روزتون پر از زندگی
اونم شورِ زندگی
شور زندگی همون چیزی هست که صبح ما را وادار میکنه خوشگل لباس بپوشیم و آرایش کنیم و به ضدآفتابمون حساس باشیم
یا همون حسی که بهمون میگه همیشه بطری آب خوشگل همراهمون باشه
همون حسی که بهمون انگیزه میده لیموها را برش بزنیم (لیموی عزیزم... منظورم لیموترشهاست... نه شما که لیمو شیرینی)!!!! و بندازیم توی بطری آبمون تا هر باز مزمزه میکنم بهمون حس خوب بده
خلاصه شور زندگی را پیدا میکنیم ... عین وقتی که سرکلاف کاموا را پیدا کردیم... و تند تند میپیچیمش تا یه گلوله ی خوشگل بشه!
توی تلگرام مینویسم
هنوز حس خونه بهم نمیده
اما حس خوبی داره
یه عالمه از دوستای خوبم هم اومدن اونجا... لطفا هم را گم نکنیم
تو این روزهایی که همه خرده ریزه های زندگی که حس خوب میداد را گم کردیم ... دیگه دوستامون را گم نکنیم
رها جان... بعدا نیای گله کنی... من آدرس تلگرام را گذاشتم برای همتون
t.me/tilotilo1405
توی پست قبلی
هنوز اینجا مینویسم که همه دوستام خبر دار بشن
بازم اینجا مینویسم چون اینجا را دوست دارم
ولی فعلا هر روز اونجا فعال هستم
راه ارتباطیش هم آسون تر هست... روی گوشی... یه گوشه خلوت ... یه لحظه پشت چراغ قرمز... میشه یه پیام داد و گرفت و لبخند زد
دیروز خواهر و فسقلیا خونمون بودن
میخواستم یه کمی جوجه هم درست کنم برای ناهار
ولی سرظهر پشت بام زیادی گرم هست
برای همین حدود ساعت ده و نیم با فندوق و پسته رفتیم روی پشت بام
به جای زغال، با چوب هایی که از باغچه آورده بودم آتش روشن کردیم
و بعد جوجه ها را کباب کردیم و اومدیم پایین
ریختمشون توی ظرف وارمر دار و ... تا ناهار گرم و تازه موندن!
عصر هم دسته جمعی رفتیم یه سری به خاله جان زدیم
دو ساعتی اونجا بودیم و برگشتیم
یه مدل هله هوله ... با نخود و لوبیا درست کردم که فعلا (اینکه میگم فعلا .. برای اینکه بعضی از چیزهایی که این مدلی هستند بعد از یکی دو بار تجربه دیگه جذابیت ندارن) خوششون اومد
نخود و لوبیا را بعد از خیساندن و پختن ، میریزیم توی مخلوط تخم مرغ و ادویه هایی که دوست داریم
بعد هم توی آرد سوخاری
و با یه کمی روغن یا سرخش میکنیم یا میزاریم توی فرایر... ترد و بامزه میشه
هم بچه ها و هم بزرگترها خوششون اومد...به نظرم جایگزین خوبی برای هله هوله هایی مثل پفک وچیپس میتونه باشه
دیگه از چی براتون تعریف کنم؟
اهان بیمه ماشینم هم رسیده به 10 روز انتهاییش...
زنگ زدم به همون بیمه گزار همیشگی... تا کارهای لازم را انجام بده
ماشینم لاستیک نیاز داره!
باید به فکرش باشم
فسقلیا توی هر دور همی از مسافرت دسته جمعی حرف میزنن و خاطراتشون را مرور میکنند
وسوسه شدم برای پاییز یه مسافرت دیگه دسته جمعی برنامه ریزی کنم!
اونقدر وضعیتمون نامشخص هست و اونقدر برای هیچی نمیشه برنامه ریزی کرد... که حتی رویابافی هم برامون سخت شده!
کانال تلگرامم
t.me/tilotilo1405
سلام
روزتون زیبا
تابستون گرمتون پر از حس و حال خوب
ما آدمهایی معمولی نیستیم ... ما آدمهایی هستیم که برای حس و حال خوب تلاش میکنیم
آدمهایی هستیم که برای به دست آوردن آرامش، هزاران تنش و سختی و گرفتاری را به جون میخریم
ماها داریم به جایی از تاریخ را زندگی میکنیم که زندگی آسون نیست ولی هنوز هم زندگی ارزش زندگی کردن داره
برای رنگی رنگی بودن ... برای خندیدن ... برای آرامش آدمهایی که دوستشون داریم ... برای حال خوب خودمون و بقیه ... ماها هنوزم میتونیم
هنوز شکرگزاری یادمونه
هنوز اینکه خدایی هست را باور داریم
و اینها همش یعنی ماهای آدمهای معمولی نیستیم
سالهای پیش در آرامشی که باورم نمیشد بعدها تبدیل میشه به یه آرزو... نوشتم... در درون هر یک از ما پیامبری است که مبعوث شده برای یک رسالت بزرگ!
حالا در حالی که روح و روانمون مثل یک اقیانوس بزرگ پر از تلاطم هست... باز هم مینویسم رسالت اون پیامبر را یادمون نره!
دیروز را با مغزبادوم گذروندم
رفتیم سیتی سنتر یه کمی گشت زدیم
چون هوا گرم بود و میترسیدم هرجایی بیرون ببرمش گرما زده بشه
برای همین سیتی سنتر بهترین گزینه بود
این روزها دختر کوچولوی غصه ی ما (غلط املایی اینجا را جناب دکتر ربولی یادآوری کردن که خیلی خیلی ازشون ممنونم) قصه .. دختر کوچولوی قصه ی ما، رژیم غذاییش را خیلی خیلی رعایت میکنه ، چون رفته آزمایش داده و پزشک بهش هشدار «پیش دیابت داده»...
اصلا اضافه وزن نداره... قند خونش هم بالا نبوده ... ولی با بررسی آزمایشات...
حالا خودش اونقدر رعایت میکنه که من واقعا جیگرم کباب میشه
برای همین هیچی جز آب هم نخوردیم و فقط یه گردشی کردیم و برگشتیم
میخواستیم کتاب بخریم که نشد...
دوستان خوبم
همچنان از اینجا نوشتن حس خوب میگیرم
ولی... از دیروز یه کانال توی تلگرام باز کردم و اونجا بیشتر خواهم نوشت!
t.me/tilotilo1405
منتظر تک تک تون هستم