داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

روز شکلاتی

سلام

روزتون پر از خیر و برکت

حال دلتون آفتابی

از روزهای آخر آفتاب پررنگ لذت ببرید...

کولر و اسپلیت و پنکه و هرکدام که برای خنک شدن استفاده میکنید، روشن کنید...

بطری و لیوان و ماگتون را پر از آب و شربت و نوشیدنی های خنک کنید...

و از روزهای مانده تابستون لذت ببرید...


و اما توصیه ی تیلویی

خرید و قیمت شکلات اسپرسو میزکو لهستانی (500گرم) | ترب

یعنی این شکلات لهستانی

که یه شات اسپرسو وسطش هست...

انرژی این روزهای منه...

ساعت 11 صبح که میشه دیگه دارم کم میارم ... از بس که حرف زدم و تلفن جواب دادم و استرس های جورواجور را تحمل کردم...

بعد یادم میاد که الان وقت چیه...

وای نگم از خوشمزگی این شکلات که مدتی هست کشفش کردم ...

«میزکوی لهستانی» ...

تست کنید... و اگه عاشقش شدید به سلیقه ی شکلاتی من اعتماد کنید!



صبح اول وقت رفتم باغچه

با سطل و کوچولو کوچولو به جوانه های اسفناج و گشنیز آب دادم

به کوچولو هم انگور چیدم و بدو بدو اومدم سرکار

اولین پیغام توی گروه همکارانم را خوندم: ... قیمت تنظیم باد لاستیک امروز 200 هزارتومان

اخه ما گروه دفتر فنی هستیم ... چیکار به تنظیم باد لاستیک داریم...؟؟؟

بعد زیرش نوشته بودن: 200 هزارتومان هم شد باد هوا!!!!


کارام را شروع کردم

دوتا کار دادم پیک برد

و الان باید برم سراغ چند تا کار دیگه

اگه خدا بخواد قطع برق امروز 5 عصر هست...

منم شکلاتم را خوردم و حالا پرانرژی میرم که نیمه دوم روزم را تلاش و کوشش کنم

هرچی روزگار سخت باشه ... نباید دست از تلاش برداشت....

حتی تلاش بی نتیجه هم که بکنیم ... یه عالمه انرژی و امید به دلمون سرک میکشه

پس دست از تلاش برندارید

یه جایی جواب میده


اگه به حرفم گوش میدید

نه قیمت ها را چک کنید

نه اخبار را خیلی مجدانه پیگیری کنید

گاهی یه کمی فاصله از حرفای منفی... خودش یه عالمه تراپی محسوب میشه!


کوتاه آمده ...

سلام 

روزگارتون پر از امید و انگیزه 


باید از روزهای قبل تر شروع کنم به نوشتن

رفتم سراغ دفتر دست نویسم که یه چیزایی یادداشت کنم 

دیدم یه ده روزی را ننوشتم 

و هرچی به ذهنم فشار آوردم جز چند مورد ، چیزی برای نوشتن یادم نیومد...و این یعنی باید هر چیزی را به موقع خودش بنویسم


پنجشنبه صبح با مامان جان رفتیم باغچه 

صبح زود هم رفتیم 

عناب چیدیم 

انگور چیدیم 

یه مقداری سبزیجات کاشتیم 

یه مقداری سبزی خوردن چیدیم 

فلفل چیدیم 

یه مقداری هم باغچه ها را مرتب کردم و در نهایت از ظهر گذشته بود که برگشتیم سمت خونه 

بعد از ناهار هم مشغول پختن کیک و دسر و سالادها شدیم ... کیک را خامه کشی کردیم ... تزیین کردیم و ... و ... و ... که تا آخر شب طول کشید

بین کارها ریز ریز از تزئینات تولدی به در و دیوار زدیم و تمیزکاریهای نهایی را هم انجام دادیم 


جمعه هم صبح زودتر بیدار شدیم 

جمع آوریهای نهایی را انجام دادیم 

میوه شستیم و چیدیم 

شیرینی و ... 

خلاصه نزدیک ساعت 10 بود که یکی یکی سر و کله مهمانها پیدا شد

قرار بود برای ناهار جوجه هم داشته باشیم که من سه تا فسقلیا رفتیم پشت بام برای درست کردن جوجه ها... 

دور هم ناهار خوردیم 

مهمان ویژه این هفته «عموی مادرجان و همسرشون » بودند

که البته به سفارش خود پسته دعوت شده بودند

عموی مامان هممون را یاد پدربزرگ میندازه... خدا رحمتشون کنه... 

مهمونای ویژه عصر میخواستن برن خونشون که بردم رسوندمشون و توی مسیر برگشت یه سری هم به مزار پدرجانم زدم !

بعدش هم اومدیم خونه و برای شام برای مهمانها پیتزا درست کردیم 

تا آخر شب زدیم و رقصیدیم و کلیپ های خنده دار ضبط کردیم و در نهایت اینطوری تولد پسته تمام شد!


از شنبه هم با توجه به ساعتهای قطع برق و قطع تلفن و قطع اینترنت!!!!! هرچی شده رفتم دفتر کارم ... هرچی هم نشده توی خونه نشستم پای لپ تاپ... 

دارم تلاش میکنم با این وضعیت سخت امسال!!! یه کارایی انجام بدم و یه طورایی با شرایط کنار بیام!



یه کمی گرما کوتاه اومده!!!

صبح و بعدازظهر هوا خنک تر شده ... 

زاینده رود را بستن ... و انگار یه غصه ای توی هوای شهر جاری شده... 





پ ن 1:  یکی از همسایه ها رفته خوزستان و برام سوغاتی خرما آورده 


پ ن 2: به یکی از همسایه ها انگور دادم 

به جاش برام یه مدل دستمال تمیزکاری! خوشگل آورده بود


پ ن 3: یادتون نره که وقت کاشتن شب بو هست!

هرچند من انگار دل دماغش را نداشتم ، مادرجان به رسم هرسال، بذرها را کاشتن!

اگه با مامان من همراه میشید الان وقتش هست!

فصل، فصلِ انگور است... شهر، شهرِ شهریور...

سلام

روزهاتون زیبا و آرام

آرامشی که این روزها در این گوشه از زمین ، شده یه آرزو... شده یه خیال

آرامشی که هممون داریم دنبالش میگردیم

شاید راه را بلد نیستیم

شاید اشتباه میگردیم...


شهریور باید پر از حس و حال و برنامه و شور باشه...

شهریور نباید اینطوری بگذره

شهریور باید پر از هیجان های آخر تابستون باشه

آب بازیهای هول هولکی به شوق رسیدن خنکای پاییز

شهریور نباید اینطوری بره... حیف هست...

نباید یه شهریور بگذره و دلمون پر از دلخوشی و امید نشه

نباید یه شهریور بره و خاطره های خوبش بیشتر از بدها نباشه...



ما توی جمع مون یه عالمه متولد شهریور داریم

تولد همه شهریوری ها مبارک

دلم میخواست مثل خیلی از سالهای قبل، همون شور و هیجان را داشته باشم ...

دلم میخواست الان دغدغه م هدیه ها و جشن ها و سوپرایزها باشه

دلم میخواست شهریورم پر از کار و مشغله های زیاد مدرسه ها باشه

و ...

فعلا دارم آروم و ریز ریز با یه عالمه ترس و امید همزمان ، برای مدرسه ها کار آماده میکنم

هر لحظه سفارش میدن و کنسل میکنن و باز سفارش ثبت میکنن...

واقعا نمیشه حتی برای یه ثانیه بعدتر برنامه ریزی کرد

ولی همینم نباید از دستمون بره...

یادمون باشه لحظه های عمرمون که میگذره هیچوقت برنمیگرده

و تنها کسی که مسئول روزهای عمر ما هست خودمونیم ...


دیروز با مامان جان اومدیم

مامان رفت دنبال خریدهای روزمره

منم که ....برای روز دوم سرویس کار باید میومد سراغ دستگاه...

کارش را تکمیل کرد... یه فاکتور گرون تومنی هم نوشت ...

عوضش الان آماده شدیم برای شروع یه فصل کار تازه !!!

قطع برق ساعت یک بود!

5 دقیقه زودتر با مامان در را بستیم و رفتیم دنبال خاله جان

خرید تره بار و سوپری را با هم انجام دادیم که کمک حالشون باشم

بعدش هم خاله را رسوندیم خونشون و با مامان رفتیم یکی دو جای دیگه که میدونستیم یکسره باز هستند...

تا برسیم خونه ساعت 4 بود

دیشب تا نزدیک ساعت 1 شب طراحی ها را انجام دادم ... تمام نشد... ولی دیگه زیاد هم کاری نمونده


امروز صبح هم طبق معمول این روزها اول رفتم یه سر به باغچه زدم

در حد چند دقیقه

بعدش هم اومدم سرکار...

لپ تاپم را آوردم که زمان بی برقی کمتر حرص بخورم

شروع کردم به چاپ گرفتن از کارهای آماده ...

اگه امروز دوتا کار باقیمانده را تحویل بدم ، میتونم فردا را به کارهای باغچه رسیدگی کنم

جمعه هم تولد پسته جان هست

دیروز واکسن زده !

عزیزم ...

دستش درد گرفته و بدن درد...

دیروز باشگاهش را هم نرفته ...

دیگه ساعت 10 شب یهو کلافه شده و زده زیرگریه... که خسته شدم از این درد... !!!

طفلکم نمیدونه که بزرگ شدن همش درد داره... اونقدر بزرگ شدن درد داره که بعدها این درد واکسن فراموشش میشه!

داشتم میگفتم ... برای جمعه خونمون تولد بازی داریم

برای همین الان برم که کارها را مرتب کنم ...

میخوام خودم براش کیک بپزم

یه کمی هم تزئینات تولدی انجام بدم که ذوق کنه!!!





پ ن : دوست دارم یادآوری کنم که این وبلاگ

یه وبلاگ روزانه نویسی هست

متعلق به یه آدم معمولی...

کارهای خیلی مهمی نمیکنه

زندگی را خیلی سخت نمیگیره

روزانه هاش همینقدر که مینویسه ساده و بدون پیچیدگی هست

سن و سالش هم طوری هست که با خودش و جهان اطرافش به صلح رسیده

نه دیگه آرزوهای خیلی دور و درازی داره... نه اونقدر بی هدفه که دنیا را بی خیال بشه

همه چیز را در تعادل میخواد

هدفهاش را مینویسه و یکی یکی تیک میزنه

برای هدفهاش اولویت قایل میشه و عجله ای نداره

جهان براش پر از رنگه ... حتی لابلای تمام تیرگیها

و تیرگیها را میبینه از لابلای همه رنگها...

آدمی که دهه پنجم زندگیش از نیمه بگذره ... 

دیگه خیلی دنبال هیجان های عجیب نیست ... یه لبخند خوشحالش میکنه

یه بوسه مستش میکنه

یه حرف عاشقانه قلبش را به تپش میاره

به کمی محبت راضی هست

به کمی توجه

مرزهای خودش را خوب میشناسه و دنبال جهان بدون مرز میگرده

دنبال آدمهایی میگرده که بتونه مرزهای جهانش را کنارشون فراموش کنه

توی وبلاگ من دنبال چیزهای خاص نگردید

من از خوردن و پوشیدن و خندیدن و گریه کردنهام میگم

از کاشتن و سبز شدن و جوانه زدن

من برای باز شدن یه غنچه ذوق میکنم

به داشته هام قناعت میکنم و برای به دست آوردن جاه طلبم...

دیگه آروم آروم پختگی داره جای خودش را به خامی و شورجوانی میده ...

حالا دیگه از هرچیزی که میشه لذت برد ، لذت میبرم

و معنی خیلی از کلمه ها برام عوض شده 

حالا دیگه میدونم خونه را حضور آدمها ، امن و گرم میکنه ...نه آدرس... نه جغرافیا... نه وسایل

قدر آدمها را بیشتر میدونم و خوب فهمیدم که حضور شما دوستای وبلاگی یکی از بزرگترین نعمت های خداوندیه ...




بختک سنگین ننوشتن روی دستام...

سلام

روزتون بخیر

اول هفته تون پر از حال خوب

اصلا نمیام بنویسم چون نمیخوام دلیل ننوشتنم را بنویسم!!!

جمله ی نامفهومی شد...

بگذریم

دیگه خسته شدم از بس باید بیام توضیح بدم ... رفتم اون کار را بکنم برق نبود... اومدم این کار را بکنم نت نبود.... این جوری شد برق نبود ... اونجوری شد نت نبود!

اصلا دیگه ازش نوشتن هم حالم را خراب میکنه

فصل شلوغ کارم هست

از هر طرف میچرخم یه چیزی کمه...

برای همین نمیشه کار کرد

از یه طرفی هم شلوغم ... شلوغ کار... شلوغ برای رسیدگی به باغچه ..

اهان گفتم باغچه

پنجشنبه از صبح با مامان جان رفتیم باغچه

زنگ زدم به آقای افغان که بیاد کمکمون ... باغچه را بیل بزنه تا بتونیم محصولات پاییزی بکاریم ...

وقت نداشتند

به یکی دیگه شون زنگ زدم .. اوشون هم شلوغ بودند و میخواستن نوبت قبلی بدن...

منم دیدم « کس نخارد پشت من ...جز ناخن انگشت من»...

این شد که بیل را برداشتم و ریزریز رفتم جلو

نتیجه عالی بود

دوتا باغچه فسقلی توی زمین آماده کردم ...

بعدش هم عناب چیدیم... جاتون خالی

عناب از درخت یه مزه ی دیگه ای داره

بعدشم انگور برای همسایه ها... برای کارگرهای زمین روبرویی که داشتند کشت و کار میکردند

جالب اینکه یک زمینی روبروی باغچه ی ما، امسال به صورت آبیاری قطره ای برنج کاشته!!!!!

یعنی بدون اونهمه آب... خیلی جالبه ... رشدش هم خیلی جالبه

باید عکس بگیرم و توی تلگرام نشونتون بدم ...

خلاصه که پنجشنبه تا عصر با مادرجان باغچه بودیم و هی کار کردیم و کار کردیم

جمعه هم از صبح خواهرا اومدن خونمون!

پارچ روی میز بود... بی هیچ ضربه و هیچ اتفاقی یهو شکست!

منم با سه تا فسقلی رفتیم سراغ انباریهای پشت بام ...

این شد که یه انباری را ریختیم بیرون و حسابی مرتب کردیم ... یه پارچ خوشگل هم پیدا کردیم و اومدیم پایین

یعنی حدود 4 ساعت با سه تا فسقلی توی انباری بودیم... پختیم از گرما

ولی در عوض چیزای باحال توی انباری پیدا کردن و براشون حکم گنج پیدا کردن را داشت

اول از همه فندوق چشمش افتاد به یه پست ریسینگ نو که قایم کرده بودم که یه روزی بهشون جایزه بدم و خودم یادم رفته بود!

گفت این ماله کیه؟

گفتم ماله تو!!!!!

وای خدا دنیا را بهش داد...

پسته احساس کرد سرش بی کلاه مونده ... گفت پس من چی؟

گفتم صبور باش... اینجا برای همه ، چیزمیزای باحال پیدا میشه...

یه دونه هواپیمای خوشگل و بزرگ هم برای اون پیدا کردیم .. که باعث ذوق خیلی زیادش شد

مغزبادوم یه ساعت دیواری میخواست ... فکر کنم 5 یا 6 تا ساعت نو ، توی انباری بود... یکی یکی بازشون کرد و یکیشون را انتخاب کرد

دیگه کوچولو کوچولو چیز پیدا کردند... مجسمه های کوچولو... بشقاب های رنگی رنگی... فنجون سفالی... و ... و ...

در نهایت چهارنفر آدم تمیز رفته بودیم توی انباری... 4 تا آدم پر از غبار و خاک و دوده زده برگشتیم خونه!!!!

لباسا رفتن توی ماشین لباسشویی و بقیه روز را به بازی و سرگرمی و نقاشی با بچه ها گذروندیم ...




اصلا از کجا به اینجا رسیدیم؟

هفته گذشته یه روز رفتیم بازار

یه مقداری برای دفترکارم خرید کردیم

مغزبادوم و خاله و آلاله را هم برده بودیم

مغزبادوم یه ماگ خوشگل میخواست که خرید

مداد رنگی و راپید رنگی هم خرید

بعدش رفتیم اسباب بازی فروشی که برای تولدهای پیش رو خرید کنیم

خاله جان برای فسقلا شطرنج خریدند

من و مامان هم براشون آدم فضایی و موتور خریدیم

مغزبادوم پازل هزارتکه میخواست که خرید

بعدشم رفتیم برای فسقلا کتاب خریدیم

دوتا ماشین از این «دیوانه ها» هم اونجا براشون خریدیم

بعدش برگشتیم و رفتیم مارنان نشستیم لب رودخانه!!!!

جاتون خالی...

بستنی خوردیم و خوش گذشت

در نهایت هم ساندویچ خریدیم و رفتیم خونه خاله و تا شب دور هم بودیم !



اینکه نمینویسم چون دوست ندارم از تلخی ها بنویسم

چند روزی هست توی تلگرامم هم چیزی ننوشتم

ولی دوباره منظم نوشتن را شروع میکنم

روزهای شلوغ کاریم شروع شده ...


شهریور را باید مست گذراند... شهریور ماه رسیدنِ انگور است...

سلام

روزتون زیبا



چرا دوباره بلاگ اسکای اینهمه سوت و کور شده؟

چرا صدای جیرجیرک به گوش میرسه...؟

کجایین؟

نمینویسین... نمیخونین...

پس از کجا انرژی بگیریم و روزهای ته مونده تابستون را بگذرونیم... ؟

گرما سرجای خودش... گاهی اونقدر بی طاقت میشم از این بی برقی و بعدش دو ساعت بدون تلفن و نت بودن!!!!

حالا شانس من... هم این حالت توی دفترکارم هست ... هم خونمون !!!!

اونایی که با منطقه برق و مخابراتیشون با هم هست ... این تجربه را درک نمیکنند

ولی اونایی که منطقه برقی و مخابراتیشون با هم فرق داره ... !!!

ولش کنید

دونستنش هم جالب نیست

اونایی که اینطوریه که خودشون میدونن و حرص میخورن

اونایی که اینطوری نیست برای چی بدونن؟؟؟ بزار به همون 2 ساعت بی برقی خودشون لعنت بفرستند و خبر نداشته باشن ... یه عده ای هم هستن که وسط کار و زندگی روزانه ...

بگذریم


شنبه عصر اینترنتی برای خاله نوبت دکتر قلب گرفتم

یکشنبه صبح اول رفتم باغچه یه سری زدم

انگور و انجیر چیدم و آبیاری کردم

دوتا خوشه برای خاله گذاشتم توی ظرف و شستم ... از خونه براش از اون پروتئین بارهای خودم هم آورده بودم

بقیه انگور و انجیرها را هم بردم درِ خانه دادم به مادرجان ...

خاله را سوار کردم و رفتیم سمت کلینیک خانواده

خاله جان چند وقتی بود که پاهاشون ورم میکرد و میخواستن چک آپ بشن!

خودم هم مجدد ویزیت شدم

میدونید که بیشتر از 2 سال هست که قرص فشار خون مصرف میکنم

هر روز نصف - آربیکور - 40

مدتی هست که هربار خوردن قرص را فراموش میکردم ، فشارم را کنترل میکردم و اصلا بالا نبود

هفته گذشته با مامان جان رفتم دکتر قلب و با دکتر مشورت کردم

ایشون گفتند ... خیر ... باید قرص را ادامه بدی ... و حتی نظرشون این بود که نباید این قرص نصف بشه ... (آهسته رهش هست و وقتی روکشش خدشه دار میشه اثرات قرص تغییر میکنه!)

یکی دو روز قرص را کامل خوردم و فشارم پایین میومد و حال خیلی خوبی نداشتم

چند روزی قرص را کامل قطع کردم و در چند نوبت فشارم را چک کردم و اصلا بالا نبود!!!

برای همین وقتی برای ویزیت خاله جان رفتیم خودم هم مجدد ویزیت شدم و دکتر یه فرم بهم دادند که به طور منظم 5 روز فشارم را چک کنم و یادداشت کنم و دوباره ویزیت بشم!

خاله جان هم شکر خدا مشکل خاصی نداشتند و ظهر از کلینیک اومدیم بیرون!

رفتیم سمت خونه ما

چون یکشنبه روز تولد آلاله بود، مامان گفتند غذا میپزن تا برداریم و بریم خونه خاله

دیگه مامان را برداشتیم ... پلوشوید باقالی و کوکو سبزی پخته بودند! یه مدل شیرینی خوشمزه هم درست کرده بودند!!! و البته سالاد

رفتیم خونه خاله ... تا شب هم دور هم بودیم

البته این روزها سرم شلوغه و برای همین لپ تاپم را برده بودم و کارهام را مرتب میکردم ...


ما کلا توی شهریور زیاد تولد داریم ...

حالا هرچند روز یه بار از تولد بازیها براتون مینویسم

دیگه امروز صبح هم بدو بدو اومدم سرکار

هرچی اپلیکیشن برق من را چک کردم زمان قطعی برق را نشون نداد!

اومدم و مشغول کار شدم ... ساعت 9 برق قطع شد

لپ تاپ همراهم بود و مشغول بودم ...

11 برق اومد

و این بار اینترنت و تلفن قطع شد!!!

تا ساعت 1...

الان دیگه گفتم بزار یه پست هم بنویسم و بعد برم دنباله کارها را مرتب کنم ...



پ ن 1: امروز یه کلاغ بلا!!!! از صبح هزار بار اومد و نشست روی کانال کولر ... هی نوک زد به کانال و صدای آزار دهنده ای ایجاد میشد...

اینجا برای رفتن به پشت بام راه پله نیست ... برای همین به سادگی دسترسی ندارم...

رفتم بیرون و با کمی فاصله ایستادم

دیدم جناب کلاغ محترم !!!! اومد لب پشت بام ... بهش گفتم میشه لطفا به کانال کولر نوک نزنی ...!!!

واقعا صدای آزار دهنده ای بود!!!

خانم همسایه همون موقع رسید و کلی به من و مکالمه ام با کلاغ خندید!!!!

ولی جالبه که بهتون بگم ... کلاغه دیگه به کانال کولر نوک نزد.. کلا فکر کنم رفت!!!!

تهیه نان دال عدس

چون چند نفر از دوستان این دستور را پرسیده بودید

و با توجه به اینکه من دو ماهی هست که کلا نان گندم را ترک کردم

این نان را دائم درست میکنم و خیلی راضی هستم

سیر کنندگی خوبی هم داره

این نان را بپزید که خیلی خیلی عالیه

من توی فریزر نگه میدارم و ماندگاری داره



یک پیمانه دال عدس را بخیسانید

یک پیمانه جوی دو سر پرک ( یا جوی معمولی) (دو سر خاصیت بیشتری داره و طبعش سرد نیست)
کمی بکینگ پور
یک عدد تخم مرغ
کمی نمک
کمی تخم گشنیز
بعد از چند ساعت خیس خوردن دال عدسها با همون آبی که خیس خوردن
همه مواد را داخل مخلوط کن بریزید تا حسابی با هم میکس بشن
میکس میشن و شبیه یه خمیر شُل (رقیق) به دست میاد
ماهی تابه را روی گاز بگذارید
(بهتر هست از ماهیتابه های استیل یا جنس رویی (روحی خودمون) استفاده کنید
من از استیل استفاده میکنم و عالی هست ... بدون ذره ای روغن
میگذارید چند دقیقه ای ماهیتابه حسابی داغ بشه
بعد از داغ شدن ماهیتابه حرارت را کم کنید
بعد یک ملاقه از مواد را برداشته داخل ماهیتابه میریزید و با پشت ملاقه مواد را نازک پهن میکنید!
نه خیلی خیلی نازک ... نه ضخیم باشه ...

 روی مواد در صورتی که دوست دارید شنبلیله!!!!! (همون که یکشنبه ها نمیلیله) تخم کتان و کنجد بریزید...

صبر میکنید تا لبه های خارجی از ظرف جدا میشن... حالا زمان برگرداندن نان رسیده
نان را برگردانید و اجازه بدید هر دو طرف پخته و برشته بشن!
یکی دوتا که درست کنید قلق کار میاد دستتون


نکته اینکه من این دفعه به جای یک پیمانه جو ... دو پیمانه ریختم ... و اون هم عالی شد

ولی اونکه جو و دال عدس برابر بود ... رنگ و روی خوشگلتری داشت
روی نان هر چیزی دوست دارید بریزید... من حتی با شوید هم تست کردم و خوب شد

ولی من عطر شنبلیله را روی نان خیلی خیلی دوست دارم برای همین هم شنبلیله را ترجیح میدم



این کار سخت و زمان بر نیست ...

پروتیئن داره به جای کربوهیدرات

و البته که باعث میشه حجم خوراکی که میخوریم کم بشه ولی حس سیری میده و این یعنی در طولانی مدت... معده عادت میکنه به حجم کمتر غذا!!!!!

آخرین روز مردادماه ...

سلام

مرداد هم همچنان گرم گذشت

و امروز رسیدیم به آخرین روز از مرداد...



پنجشنبه صبح با مامان رفتیم کلینیک خانواده

مختصص قلب

تست های لازم انجام شد ... الحمدلله

خودم هم چک آپ شدم

یه آزمایش کلی هم به صلاحدید پزشک متخصص برام نوشتند

وقتی کارمون تموم شد با مامان جان رفتیم باغچه

انگور و سبزی و فلفل چیدیم و سرظهر با اینکه هوا خیلی گرم بود، زیر سایه درختها همه چیز قابل تحمل تر به نظر میرسید...

یهو مامان جان یادشون اومد که موقع انجام اکو و نوار قلب، ساعتشون را از دستشون درآوردند و یادشون رفته بردارند!!!!

دیگه سریع پریدیم توی ماشین وخودمون را رسوندیم کلینیک... که خدا را شکر ساعت سرجای قبلی خودش بود!

ما هم از خوشحالی... انگورهایی که چیده و شسته بودیم را دادیم به آقایون دم در و نگهبان و ...



صبح جمعه در حالی قرار بود بریم مهمونی و کلی رنگی رنگی لباس پوشیده بودیم

اول صبح رفتیم آزمایشگاه ...

یعنی فکر کردم جمعه ها آزمایشگاه خلوته!!!!

زهی خیال باطل...

غلعله بود

دیگه آزمایش را دادم

سرراه هم یه بار دیگه باد لاستیک های ماشین را تنظیم کردیم و پیش به سوی خونه خاله!


تولد آلاله روز اول شهریور هست

ولی چون سه تا فسقلی دقیقا در اون روز کلاسهای مختلف داشتند

با هماهنگی و نظرسنجی کلی ... دیروز را به تولد بازی گذروندیم

اطلسی و اون یکی خاله هم بودند

کلی دور همی خوش گذروندیم و ناهار و شام را مهمان خانه خاله جان بودیم!


امروز صبح هم کمی زودتر اومدم

با مودمی که آقای دکتر برام ارسال کرده بودند انلاین شدم و از سرعت عالی اینترنت شگفت زده شدم!!!!

اون آقایی که برای کامفیگ مودم اومده بودند، فقط لطف کرده بودند و مودم را وصل کرده بودند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

میخواستم پرینت بگیرم که متوجه شدم کل سیستم را بهم ریختند و دیتا سوییچ و پرینتر ها از مدار خارج هستند

دیگه تا ای پی بدم و یکی یکی وسایل را وصل کنم به سیستم ... شد الان!

گفتم یه پست بنویسم و بریم دنبال بقیه امروز!!!!




پ ن 1: تونستید چنل تلگرام را پیدا کنید؟

این آدرس که با http گذاشتم کارتون را راه انداخت ؟



پ ن 2: از اون دوستایی که بهم شماره دادید هم متشکرم ...

اضافه میکنم به چنل و اونجا میبینمتون


پ ن 3: راستی ... توصیه میکنم ... اون دستوری که با آلو سیاه گذاشتم را حتما تست کنید

البته به شرطی که عاشق مزه ی ترش و شیرین هستید!

و البته با اون آلوسیاههای سفت و ترش تست کنید که واقعا از لواشک هزاربار خوشمزه تره!


آدرس ت ل گ ر ا م

سلام دوستای خوبم

شبتون زیبا

میام و پست مینویسم...

الان اومدم آدرس را ویرایش کنم...


حالا ببینید راحت میتونید وارد بشید...

https://t.me/tilotilo1405

منتظر تک تک شماها هستم...

به نشد احوال زارم... قول و گفتارت چه شد؟

سلام

روزتون قشنگ

روز گرم تابستونی هم میتونه قشنگ باشه

غرغرهاتون را بزارید پشت در بعد وارد وبلاگستان بشید...

دیروز داداشم هم داشت میگفت چرا قبل از مهاجرت دقت نکردم برم یه جایی که دمای معتدل داشته باشه

میگفت دیگه اینکه انتخابی بود.. چرا تو انتخابم دقت نکردم؟

و من فقط بهش خندیدم...

خب تابستونه دیگه ... گرمه



دارم تلاش میکنم روی دور تند کارها را پیش ببرم

عین همون «بازم مدرسه م دیر شد» ... خدا رحمت کنه اکبر عبدی را!!!!

همیشه به این موقع سال که میرسم از کارها و برنامه هام عقبم ...

هرسال هم تلاش میکنم اینطوری نشه ها...

ولی انگار اصلا کیفش به همین هست


صبح رفتم یه سری به باغچه زدم

دوتا انجیر تازه هم برای خودم چیدم

اون قسمتی که باید آبیاری میشد را انجام دادم

بدو بدو اومدم سرکار



امروز دوتا کار باید تحویل میدادم

که تا همین الان انداختم پشت گوش

هزارتا کار دیگه کردم و اون دوتا کار را نکردم!!!!

یعنی امروز قورباغه م را قورت ندادم که ندارم



دیروز عصر بازم از اون پروتئین بارها، درست کردم

خرما، جوی دوسر، دارچین، گلاب، پودر عناب، کنجد، گردو  و یه کمی ارده ...

همه را با هم میریزم توی خرد کن...

خیلی هم لازم نیست که خرد و خمیر بشه ... در حدی که مخلوط بشه

چند باری بود داخل قالب های سلیکونی میریختم و میزاشتم فریزر و بعد در میاوردم و خیلی خوشگل میشد...

ولی این بار ... به همون حالت سنتی همیشگی... با دست گلوله های کوچولو کوچولو ازش درست کردم و توی کنجد سفید غلطاندم....

و داخل ظرف در دار گذاشتم توی یخچال...



دوماهی هست که خوردن نان گندم را خیلی خیلی محدود کردم

با مخلوط دال عدس و جوی دو سر... یه مدل نان

با جوی دو سر و تخم مرغ ... یه مدل نان

درست میکنم ... و فعلا تا حد ممکن از خوردن نان گندم دوری میکنم ...

کیک هم هر هفته برای فسقلیا میپزم ... چون با چای عصرانه ... توی دور همی ها ... یه چیزی باید باشه ..

ولی خودم اصلا نمیخورم

و تا حد ممکن خوردن شیرینی ها را هم محدود کردم

البته از شکلات همچنان نتونستم بگذرم...

نه کاری به وزن و لاغری دارم ... نه هیچ سایزی را چک میکنم

فقط از این سالم غذا خوردن لذت میبرم

و همین که ذهنم دچار یه چالشی هست بهم کمک میکنه کمتر دچار افکار منفی بشم...



اینا را اینجا مینویسم ... شاید به درد کسی بخوره

دیشب توی چنل تلگرام  

t.me/tilotilo1405

عکس ضد آفتاب و بی بی کرم خودم را هم گذاشتم

گفتم شاید اونم به درد کسی خورد

نمیدونم چرا یه سری از دوستام با این آدرس نمیتونن وارد چنل بشن

باید بپرسم ... ببینم چطوری میشه این ارتباط را ساده تر کرد



اون خانم که میخواد بیاد همه ی میناکاری ها را یکجا ببره ...امروز هم بهم پیام زده که لطفا یه روز دیگه برام صبر کنید!!!!

چی بگم... یه روز دیگه هم براش صبر میکنم

امروز دو تا از بشقاب ها را یکی از همسایه ها میخواست... گفتم صبر کنن تا این خانم تکلیف منو روشن کنه!!!!



با دوست جان میخواستیم تلفنی حرف بزنیم

آنتن رفت ... اومد

برای من کار پیش اومد

برای اون کار پیش اومد

در نهایت بیخیال شدیم ... گذاشتیم برای یه زمان دیگه...



این قافله عمر عجب میگذرد...

سلام

روزتون زیبا

مردادتون قشنگ

زندگی هاتون پر از آب و رنگ

اونقدر دلخوشی داشته باشید که ناخوشی های اطراف را نبینید...

چند روز گذشت...

اصلا اونقدر گذشت که دیگه خجالت زده اومدم پست بنویسم

لطفا چنل تلگرام را داشته باشید .. میخوام کنار هم و دوست بمونیم...

t.me/tilotilo1405



از هفته دوم مرداد با مغزبادم ، روی دور تند میناکاری را شروع کردیم

من از قبل تر شروع کرده بودم

ولی همونطوری که قدیمیا میگن یه دست صدا نداره ... تنهایی کار جلو نمیرفت

مغزبادوم از قبل میناکاری را یاد گرفته بود و سالهای قبل هم میناکاری میکرد...

ولی این بار بعد از یک هفته که اومد دفتر و به طور فشرده کنار هم کار کردیم

بالطبع سنش را بیشتر شده بود ... از نظر من، از من زد جلو... به قول اصفهانیا ... روی دست من را آورد!!!!

تصمیم داشتیم برای یه کوره کار آماده کنیم

چسبیدم به کار...

مغزبادوم دپوی سفالها را باز کرد و یه عالمه سفال خوشگل درآورد و دیگه سرذوق اومدیم

شب و روز نداشتیم

توی دفتر لعاب میزدیم و رنگ آمیزی و کارهایی که ریخت و پاش بیشتر داشت

برای خونه هم طراحی و سیاه قلم که تمیز و مرتب تر بود!

اونقدر فشرده کار کردیم که گفتنی نیست

هفته گذشته یکشنبه زنگ زدیم به خانم کوره دار!!!

برای دوشنبه قرار بردن کارها را فیکس کردیم

دوشنبه از صبح مرحله نهایی که زدن ترانس (همون لایه براق نهایی) هست را شروع کردیم

این مرحله خیلی ریخت و پاش و کثیف کاری محیط داره!

از 8 صبح تا 2 سرپا بودیم ... یه سره...

کارها را رسوندیم کوره

خانم کوره دار به محض دیدن حجم کار گفت این دوتا کوره هست

اونقدر دوتایی کار کردیم که حجم کارها زیاد شد

من عکس کارهای خودم را توی کانال گذاشتم !

دوشنبه کمک خانم کوره دار یه قسمتی از کارها را چیدیم توی کوره ... بقیه ش را هم تحویل دادیم

این خانم 2تا کوره دارن و برای همین جای نگرانی برای طولانی شدن نبود!

چهارشنبه شب هم مغزبادوم با پدرش رفته بود و تحویل گرفته بود


سه شنبه تولد پدرجانم بود

مثل هرسال اندازه یه کیک کوچولو پول دادم ... تا یه نفر (نیازمند) سوپرایز بشه !

سه شنبه با مادرجان و مغزبادوم خریدهای خونه را انجام دادیم چون 5شنبه قرار دورهمی داشتیم


چهارشنبه هم صبح که بیدار شدم مادرجان شله زرد نذری را آماده کرده بودند

مامان بزرگم (خدا بیامرزتشون) سالهای خیلی خیلی زیادی روز 28 صفر شله زرد میپختن!

یه دیگ خیلی خیلی بزرگ

همه جمع میشدیم و این یکی از خاطرات پررنگ کودکی و نوجوانی من هست...

حالا مامانم هرسال به یاد مادرشون ... یه کمی هم شده در همین روز شله زرد میپزن!


بله...اینطوری بود که مامان  بعد از نماز صبح ، مشغول شده بودند

من 7 و نیم بیدار شدم و شله زرد آماده بود

دیگه توی کاسه ها ریختیم و تزیین کردیم

برای همسایه ها بردیم

بقیه را هم گذاشتیم تا سرظهر تقسیم کنیم

با مادرجان رفتیم باغچه

برای خاله ها و عمه ها و عموها و خواهرها انگور چیدیم

انجیر و سبزی خوردن چیدیم

و در نهایت ساعت یک برگشتیم

خیلی سریع دوش گرفتم و لباس عوض کردم و انگورها و نذری ها را بردم برای تقسیم کردن

وقتی برگشتم ... دیگه از گرما واقعا هلاک بودم

ناهار خوردیم و با مادرجان مشغول تمیزکاری شدیم

بعدازظهر هم یه کلم بزرگ که مامان خریده بودن را خرد کردم و حسابی تفت دادیم و آماده شدیم برای مهمانی فردا!

غذای اصلی ظهر چی بود؟؟؟؟ کلم پلو!!!
البته ورژن مامان جان پز!!!! نه شیرازی!

شیرازی ها کلم پلو را با سبزیجات درست میکنن...

از شله زردها توی کاسه های دسر خوری ریخته بودیم برای مهمانی


5شنبه هم صبح زودتر بیدار شدیم

من جارو کشیدم

مامان تی زدن

من دوتا کیک شکلاتی و کاکائویی پختم

مادرجان هم ژله درست کردند

میز پذیرایی را چیدیم ...

دوش گرفتیم

و ساعت 9 و نیم صبح مهمانها از راه رسیدند

خاله ها... دختراشون ... خواهرا... فسقلاشون...

سرظهر سالاد هم درست کردیم ... سبزی خوردن تازه هم داشتیم

در نهایت یه میز خوشگل چیدیم و دور هم ناهار خوردیم

اونقدر غذاها زیاد اومد که تصمیم جمع براین شد که همونها را شب هم بخورن!!!!

و اینطوری مامان از پختن شام رها شدند!

دیگه دور هم نشستیم ... حرف زدیم ... گفتیم و خندیدیم... و اینطوری 5 شنبه را گذراندیم!

دیگه تا یکی یکی مهمانها برن ساعت از 12 گذشت...


جمعه صبح که بیدار شدیم مادرجان حالت های سرماخوردگی داشتند

یکی دوتا قرص بهشون دادم

میوه گذاشتم کنار دستشون و بقیه روز را به استراحت و دیدن سریال گذراندیم ...


امروز هم صبح بعد از صبحانه

میناکاریها را که برده بودم خونه چیدم توی ماشین

اول رفتم یه سر به باغچه زدم

یه کمی انجیر چیدم و بردم خونه دادم به مامان

و بعد اومدم سمت دفتر!

یه سری کار آماده کردم ... به چند تا کار رسیدگی کردم

میناکاری ها را جا دادم توی قفسه ها...

یه نفر باهام تماس گرفت که کل میناکاری ها را میخواد یکجا برداره... فعلا چیزی ازش نفروشم تا امروز تا فردا بیاد از نزدیک ببینه!

تا قسمت چی باشه!!!




پ ن 1: شما هم اینترنت تون خیلی کند و به درد نخور هست؟

دارم فکر میکنم نت من اینطوریه یا کلا اینطوریه؟

اینستاگرام که کلا برام باز نمیشه !!!!

فیلتر شکنم را باید هزاران بار ... باز و بسته کنم تا به واتساپ و تلگرام دسترسی داشته باشم...

یه ساعتایی از روز هم کلا قطع میشه!!!!



پ ن 2: ماجرای قطع شدن وای فای دفتر کارم را براتون گفته بودم!

از نبودن وای فای کلافه شدم ... میخواستم یه مودم بخرم که برای مشورت مدلش زنگ زدم به آقای دکتر!

ایشون فرمودند ... نخر.. من یه مودم دارم که به کارم نمیاد و برات پستش میکنم!!!

منم ذوق زده قبول کردم



پ ن 3: دوستای عزیزم ازم پرسیدین که چرا چیزی از آقای دکتر نمینویسم !!!

علتش سرک کشیدنها و کنجکاوی های بینهایت ، مغزبادوم هست!



پ ن 4: چند تایی از میناکاری ها را قاب گرفتم... و نگم براتون که چقدر زیبا شدند!


پ ن 5: حتما یه عالمه خاطره را یادم رفته بنویسم

هرچی یادم بیاد میام و مینویسم ...