سلام
آبان ماه زیباتون بخیر و شادی
یه مدتی که ننویسم ... نوشتن برام سخت میشه
هی صفحه را باز میکنم ... بهش نگاه میکنم و حس میکنم این حرفا ارزش نوشتن و خونده شدن را نداره ...
بعد دوباره صفحه را میبندم و میرم تا دفعه بعدی که باز وقت آزاد پیدا کنم
اما امروز با خودم گفتم ... شاید حرفهای ارزشمند و به درد بخوری نمینویسم ... ولی مگه این وبلاگ... روزمره نویسی نبود؟
مگه از روز اول قرار نبود شادی و خوشی لحظه ها به اشتراک گذاشته بشه
مگه قرار نبود غصه های لحظه ای را بگیم و بشنویم و از هم یاد بگیریم؟
پس دنبال چی میگردی
همین حرفهای ساده را بنویس
کل مهرماه قشنگ را به کار کردن گذروندم
نه کرشمه های آفتاب و سایه را تماشا کردم
نه حرفی برای گفتن و شنیدن پیدا کردم
فقط تاریخ زدم ... برنامه نوشتم ... برنامه سیو کردم
دقیق روزهای رفته و مانده را شمردم ... تاریخ زدم ... باز ثبت کردم
چاپ کردم ... پرینت گرفتم ... گل کشیدم ... رنگی ... سیاه سفید ... جدول
بعد هی فنر زدم ... فنر بستم ... فنر باز کردم
اندازه زدم ... خط کشی کردم ... برش زدم
یهو چشمام را باز کردم دیدم مهرماه قشنگم تمام شد
نیومدم هیچی برای دوستام بنویسم
لابلای شلوغیا یه سایت باز کردم ... یه خرید ساده زدم ... باهاش یکی از اطرافیانم را خوشحال کردم
لابلای شلوغیا یه روز مامان را سوار کردم بردم براشون شومیز و مانتو خریدم ...
اونقدر شلوغ بودم که وقت نداشتم توی چهارباغ شلوغ دنبال جای پارک بگردم
پارکینگ هم از اون جایی که میخواستم خرید کنم فاصله داشت... و من اونقدر خسته و ناتوان بودم که حال پیاده روی نداشتم
ماشین را دوبل گذاشتم و گفتم نهایتش یه جریمه س دیگه!!!!!!
چاره ای نبود!
خرید را زیاد کش ندادیم...
هفته ای یکی دوساعت هم رفتم باغچه .... در حد آبیاری... اونقدری که درخت ها خشک نشن
یه بار هم سه ساعت وقت خالی کردم و مامان و خاله را بردم بازار گل و گیاه
هرسال برای تولد مامان از این کارها میکنم
گل و گلدون خریدیم و هی مغزمون از قیمت ها سوت کشید!!!!
برامون عادی نمیشه؟
نه ...هربار بازم تعجب میکنم !
اینترنتی برای خاله ها و خواهرها بلوز سفارش دادم ... بازم از آرتی...
روز تولد مامان به همه هدیه دادم ... بزار همه خوشحال باشن!
برای فسقلیا از روی سایت لگو و دفترهای پیکسلی سفارش دادم
شماها به چنل تلگرامم سر میزنید؟
tilotilo1405
اونجا هم حتی نرسیده بودم چیزی بنویسم و پست بزارم ...
ولی از شنبه این هفته دست به کار شدم ... برگشتم به زندگی روزمره ی خودم
حالا شاید کمی کمرنگ تر... شاید کمی رقیق تر...
باید خیلی حرف بزنیم ...
باید مثل همیشه از جزئیات و ریزه کاریهای روزمره بنویسیم
باید بازم یه عده ای بیان بگن ... این حرفای صدتا یه غاز! به درد نمیخوره ... ننویس
ولی من بازم بیام و برای دوستام بنویسم
برای اونایی که با روزمره ها حال خوب میگیرن
انرژی میگیرن
گاهی با همین روزمره ها پا میشن و کیک خرمالو درست میکنن
گاهی با خوندن یه روزمره ساده ... مثل من ... بادوم بو میدن!
بادوم عسلی درست میکنن!
گردوی تازه میخرن و چند روز صبح نان و پنیر و گردوی تازه میخورن ...
یا حتی یادشون میاد رو بالشتی شون را عوض کنن و تم پاییزی بدن به اتاقشون
شاید از یه نرم کننده لباس تعریف کنیم و به یاد هم ازش استفاده کنیم
شاید یه روز تیپ متفاوت بپوشیم ... دامن و بلوز... یه کتونی ... و با دیدنش توی شیشه های قدی مغازه ها ... یاد همدیگه بیفتیم
زندگی همینه
همین برش های کوچولو و ترش و شیرین!
ماها باید کنار هم زندگی را زندگی کنیم
کلمات را با هم به اشتراک بزاریم
یادآوری ها را جدی بگیریم
برای همدیگه بنویسیم که به یاد هم هستیم ... یادمون نره دوست داشته باشیم ... دوست داشتن ها را قدر بدانیم
وقتی کلمات جاری میشن... یهو عین یه رود دلم را روشن میکنن
این روزنه های امید را باید برای همدیگه باز نگه داریم!!!!
برام بنویسید...
براتون مینویسم
این چرخه ی زیبا... عین نور... عین آب... عین مولکولهای نادیده هوا... بین همه مون مشترک هست...
سلام
روزتون زیبا
این هوای دلچسب پاییزی گوارای وجودتون!
در شادترین حالت ممکن لباس پوشیدم !
صبح وقتی توی آینه خودم را دیدم لبخند زدم و دوتا پاف از بهترین و دوست داشتنی ترین عطر سر میزآرایشم را به خودم زدم و اومدم !
حالا تا شب هی خودم برای خودم ذوق میکنم!
صبح مغزبادوم را رسوندم مدرسه
اومدم سرکار
مشغول کار بودم که حس کردم یکی داره بهم نگاه میکنه!
دیدید انگار اون انرژی و سنگینی نگاه را حس میکنیم؟
دقیقا همون حس!
حالا کی داشت منو نگاه میکرد؟؟؟؟
بله... گربه ی فسقلی سفید!!!!
خیلی شیک و مجلسی تشریف آورده بود داخل دفتر... برای خودش دور زده بود...
یه جایی برای خودش پیدا کرده بود... نشسته بود ... زل زده بود به من...
اندازه یه کف دست بود!
بهش گفتم : سریع بپر بیرون!!!!
اونم یهو انگار قاطی کرد
شروع کرد از اینور بدو بدو بره اونور... گیر کنه به این صندلی... به اون میز... به این کارتن...به اون بسته!!!!!
خلاصه من وحشت زده داشتم نگاش میکردم که داره چیکار میکنه !!!
اونم هول شده بود و داشت خودش را به همه جا میزد!!!!
وای وای...
من که از روی صندلیم تکون نخوردم... ولی اون طفلک تلاش و کوشش خودش را کرد تا راه بیرون را پیدا کنه!!!!
موقع بیرون رفتن هم دعواش کردم ... گفتم دیگه نیای داخل!!!!
اونم انگار فهمید
چون برگشت یه نگاهی بهم انداخت و فرار را برقرار ترجیح داد
مغزبادوم را که میبرم مدرسه ، نمیتونم به باغچه سر بزنم!
دیرش میشه آخه!
ظهرها هم تعطیل میشه میاد پیشم !
خدایا ... هرروزم ببینمش از دیدنش ذوق میکنم
باباش نیم ساعت بعد میاد دنبالش...
کاش سرویس زودتر پیدا بشه که اذیت نشه بچه!
البته که فکر نکنم زیاد اذیت بشه... باید بگم خودمون اذیت نشیم
سلام
روزتون زیبا
روزهای اول پاییز ، درسته که زاویه ی نور و رنگ هوا و تاریک و روشنی ها تغییر کرده
ولی هوا هنوز خیلی تغییر نکرده
و این یعنی هنوز میتونیم همون شومیز و تی شرت های نخی و لینن را ، دلچسب تر از قبل بپوشیم و هر صبح ... با حال بهتر بیایم بیرون!
آروم آروم گذر روزگار ، آدم ها تغییر میده
یواش یواش صبوری ها شاید کمتر میشه
در عوض آرامش بیشتری سراغ آدم میاد
الان با خودم در صلح پایدارتری به سر میبرم... در عوض برای آدمها... شاید کمتر صبورم!!!
صبح اول وقت ... تا رسیدم جلوی محل کارم
دیدم خانم همسایه قرتی و پرتی، کلی خوشگل کرده ... لباسای شیک و پیک پوشیده ... و خیلی مجلسی طور... داره آشغالهاش را میزاره توی جوب (جوی) (جدولی که داخلش شمشمادهای کنار خیابان هست) جلوی محل کار من!
تصور کنید... صبح شنبه ... اول وقت... من از راه رسیدم!!!!!!
صداش کردم ...سرکار خانم ... شنید... به روی خودش نیاورد و خواست سریع تر بره و سوار ماشینش بشه!!!!
منم چند قدم به سمتش رفتم و صداش زدم...
برگشت... نگاه کرد ... بدون اینکه حرفی بزنه!!!!
گفتم : سلام ... صبحتون بخیر... آشغالتون را از جلوی محل کار من بردارید لطفا!
گفت: من دارم میرم بیرون و تا شب برنمیگردم ... آشغالها توی خونمون بو میگیره!!!!!!!!!!!!!!!
گفتم: چون شما تشریف میبرید بیرون... من باید بوی آشغالها را تا شب تحمل کنم؟
شب ساعت 9 زحمت بکشید بزارید جلوی در خونه ی خودتون تا شهرداری زحمتش را بکشه!
گفت: همه میزارن همین جا...
گفتم: اولا که بقیه هم مثل شما اشتباه میکنن... دوما الان چیزی اینجا نیست... بعدش به نظرتون من گناه کردم که همسایه عده ای شدم که همشون آشغالشون را بی موقع میبرن میریزن توی کوچه؟؟؟؟؟؟؟
بدون حرف یه ایش... گفت ... روش را کرد اونور... آشغال را برداشت و رفت!!!!!
من دیگه اونقدر صبوری ندارم که هررفتاری از هرکسی را تحمل کنم!!!!
دلیلی هم برای اینکار نمیبینم!!!!!!!
بی ادبی ... در همه وجود داره
این خانم قرتی پرتیِ جوان... حتما کلی روابط اجتماعی شیک و پیک و اتیکت دار داره!!!
ولی در ساده ترین رفتار اجتماعی خودش هنوز مشکل داره!!!!
به نظرم گاهی یه نگاهی به رفتارهای خودمون بندازیم!
همه مون!
بدون استثنا
سرویس مدرسه مغزبادوم ، کنسل کرده و فعلا سرویس نداره
صبح ساعت 7 رفتم دنبالش و رسوندمش جلوی مدرسه
ظهر هم میاد اینجا و باباش بعد از سرکار میاد دنبالش!
جمعه اومدم سرکار و روز شلوغی را گذروندم
ظهر هم رفتم خونه و مهمون بازی کردیم
الانم شلوغم ...
سلام
روزتون زیبا
گرمای شهریورماهی بفهمی نفهمی قابل تحمل تر شده !!!
رسیدیم به روز آخر تابستون
تابستون مثل پاییز نیست که تهش جوجه بشماریم... ولی اگه یه جمع بندی بکنیم بد نیست
چون نصفه سال رفت... و کمتر از نصف باقی مونده
تک تک روزها و لحظه ها را قدر بدانیم
این روزها بی تکرار و بی بازگشتن...
هرچند شاید اینجای تاریخ که ما ایستادیم و داریم زندگیش میکنیم ... یه کمی عجیب و غریب تر از بقیه جاها باشه !
شاید این جغرافیای چهارفصل، غیر از زیبایی یه عالمه دغدغه های زیادتری نسبت به بقیه ساکنان زمین به ما تحمیل کرده باشه !
شاید جزئی از خاورمیانه بودن ما را با یه عالمه دردسر و جنگ و خون عجین کرده ...
ولی... بهر حال هر انسانی فقط یکبار زندگی میکنه
یکبار از روزهایی که بهش هدیه شده عبور میکنه
هیچ روزی را نمیشه دوبار زندگی کرد
پس باید قدر این یک باره ها را دانست!
این سن... این تاریخ... این عدد عجیب روزهای زندگی... هیچوقت برنمیگردن
پس مراقبشون باشید
چه توی روزهای خوب باشیم... چه توی روزهای سخت ... باید یادمون باشه که زندگی همینه ...
ترکیب غم و شادی
ترکیب دار و ندار
ترکیب عجیب بودن و نبودنها...
درد میکشیم ... بزرگ میشیم و در نهایت وقتی داریم یاد میگیریم که زندگی کنیم ، فرصت به پایان میرسه
همین قدر کوتاه...
پس امروز:
به عزیزانتون پیام شاد بفرستید ... و یادآوری کنید آخرین روز تابستون هست
اگه میشه یه برنامه عصرونه بچینید و توی تقویمتون آخرین روز تابستون را یه علامت قلب بزنید و دورهمی را یادآوری کنید
اگه میشه ...
اگه میشه
من دلم میخواد بشه
ولی شلوغم
الان فصل کارم هست
فصل شلوغی
هر شغل و کاری یه دوره ی شلوغ تر از بقیه سال داره ... من الان توی اون دوره هستم
دوره ای که باید قدرش را بدانم و اگه بشه پول سیو کنم برای بقیه روزهایی که حالا تجربه بهم نشون میده ... کمتر درآمد خواهم داشت!
اگه بچه مدرسه ای دور و برتون هست هدیه ی کوچولو یادتون نره !
بهشون تبریک بگید
هدیه بدید
ظرف غذا... از اون فسقلیا که میشه لقمه و تنقلات گذاشت داخلش...عالیه
لوازم تحریر
و هر چیزی که خوشحالشون میکنه...
من وقت ندارم یه عالمه بنویسم
لطفا بنویسید که روز آخر تابستون را چیکار میکنید و چه ایده ای براش دارید
مغزبادوم بهم زنگ زد
دلش میخواست این روز آخر را یه کار متفاوت انجام بدیم
براش توضیح دادم که توی روزهای پرکارم هستم
قول جبران زیبا دادم ...
قول یه دور همی در اولین فرصت را دادم
و یه جایزه کوچولو هم حتما برای سه تا فسقلی میخرم
جایزه اینکه میخوان برن مدرسه و یه عالمه بهشون خوش بگذره !!!!
سلام
عصر پنجشنبه تون زیبا
خنکای عصرگاهی این روزهای شهریوری... بعد از یه تابستون گرم ... بعد از یه مرداد تب دار... حسابی میچسبه
غصه ای که ازش حرف زدم ته دلم ته نشین شده
از صبح اونقدر صدای آهنگ را زیاد کردم که صدای ذهنم را نشنوم
و اونقدر کارهای مختلفی انجام دادم که ذهنم فرصت نداشته باشه
ولی خب... ذهنم از من زرنگتره ... از هر طرف تونست سرک کشید
هنوز دفترم
هنوز سرکارم
هنوز اون آهنگ داره میخونه... اینهمه جنگل پاک .. اینهمه نبض حیات... هیچکس تنها نیست
و من همچنان دارم تلاش میکنم
تلاش برای چی؟
برای گذراندن یه روز؟
میگذره
مگه اینهمه روز نگذشته ؟
پس امروزم میگذره
تلاش لازم نداره ... دارم بیخود به در و دیوار میزنم که بگم منم هستم؟
هستم ... الحمدلله ... به لطف پروردگار هنوز هستم
قربون صدقه دست و پای بلوری بچه هایی که کتاب به دست میان سراغم میرم
سر به سرشون میزارم
باهاشون شوخی میکنم
میخندم ... و ته لبخنده یادم میاد که...
بیخود یادم میاد
بیخود دارم خود آزاری میکنم
باید برم دنبال کارهام
امروز صبح با مامان سرزدیم به باغچه
یه کمی هم طولانی تر ماندیم ... انگور چیدیم
سرراه به آقای رفتگر انگور دادیم
بعدشم من بدو بدو اومدم سرکار
هنوزم اینجام ... اگه بشه میخوام یه کمی بیشتر از معمول بمونم ... ببینم میشه یه کار کوچولوی بی نوبت برای یه مشتری انجام بدم یا نه!
مغزبادوم کتابهاش را داده فنر کنم ...
وقت داره حالا هنوز... ولی نمیخوام بخوره توی ذوقش
اونم گذاشتم برای همین یکی دو ساعت باقی مانده ...
پس بهتره برم...
تا داریوش هرمز میخونه... من اگر ما نشوم ... منم به کارهام برسم
به کارهای عصر پنجشنبه ای...
سلام
شب تون زیبا و ستاره بارون
در یک تاریخ خاص از زندگیم هستم
یه تاریخی که دردناکه... تلخه... سخته... فکر کردن بهش رنجم میده
در حالی که میتونست شیرین و گوارا باشه
همین تجربه های دو لبه هست که بهم یاد داده همه چیز در زندگی نسبی هست
همون چیزی که میتونه عالی و دلچسب و شیرین باشه... میتونه در عین راه رنج آور و سخت باشه!
شاید دارم مبهم حرف میزنم
شاید مثل یه آدم تب دار دارم هذیان میگم
چون فردا برام یادآور یه تاریخ عجیب و غریب توی زندگیم هست
اونقدر این تاریخ را از خودم و خودم و خودم پنهان کردم که انگار یه خواب هست
باور واقعی بودنش... باور اینکه این ماجرا برام اتفاق افتاده حتی برام خودم هم سخت شده ...
سالهای زیادی گذشته... و من فراموش کردم ... ولی یه جای زخم بهم کج دهنی میکنه... یه زخم که نمیزاره کاملا مطمئن بشم فقط کابوس بوده و اتفاق نیفتاده!
اونقدر بزرگ شدم که بلد باشم احساساتم را مدیریت کنم
توی وبلاگ نوشتن یه برش از یه احساس هست ... نه حتی همه ی اون احساس !
چه برسه تمام وجود یه آدم باشه!
من امروز از صبح زود سرکار بودم
اول رفتم باغچه ... به بذرهایی که اصلا سبز نشدن بازم یه کوچولو آب دادم ... با دست ...
یه سطل آب برداشتم و روی بذرهایی که کاشتم ریز ریز با دست آب پاشیدم ... دنبال جوانه گشتم ... ولی خبری نبود
البته که یه کمی گشنیز جوانه زده ... یه کمی هم تره ...
ولی از اسفناج ها و جعفری ها هیچ خبری نیست
شویدها جوانه زده بودند... ولی فکر کنم غذای خوشمزه ی گنجشک ها شدند.. چون امروز ازشون هیچ اثری نبود
من دارم چیکار میکنم ... خودم را مشغول چی میکنم
همسر داداش دائم داره بهم تذکر میده که باید شروع کنم به خوندن زبان!
چیزی که ازش بدم میاد
نمیشه همه آدمها توی یه قالب جا نشن؟!
همه باید یه سری کارها را انجام بدن؟
نمیشه من دوست نداشته باشم زبان بخونم؟
این تذکر دائم بهم حس بد میده... حس اینکه دارم وقتم را تلف میکنم و کار درست را انجام نمیدم!!!!
بهر حال میرم ... صبح به صبح ... سطل را آب میکنم ... به باغچه های فسقلی با دست آب میدم ...
بعدش بدو بدو میرم دفتر
کرکره را میدم بالا و یه آهنگ پلی میکنم ...
اخ
آهنگ امروز خیلی خوب بود!
بزار اسمش را بزارم شماها هم گوش بدین...
خیلی خوب بود
کلی بهم حال تازه داد... اصلا روزم را روشن کرد
«من اگر ما نشوم تنهایم» از داریوش هرمز
نه وقت داشتم به شعر توجه کنم ... نه وقت داشتم ببینم مذمون چیه
فقط زمزمه ی قشنگی بود ... به پیشنهاد یه دوست ...
صداش را یه کمی از حد عادی دفترکارم زیادتر کردم و به کارها رسیدگی کردم
زنگ زدم پیک
چندتایی کتاب برای بچه ها فنر زدم
دوتا دفتر برای یه مدرسه فرستادم
برای یه مدرسه دیگه پوستر طراحی کردم
پوسترهایی که یکی از مشتریهام ارسال کرده بودم را براش پرینت گرفتم و لمینت کردم
و در نهایت... کار و کار و کار... و آهنگی که هی خوند و خوند و خوند ...
هرچند ساعت یه بار یه کمی صداش را کم کردم ... تا موقع رفتن دیدم دیگه داره خیلی ریز و زیر پوستی زمزمه میکنه...
آهان با دوست جانم هم حرف زدم
همون حرف یواشکیا که باید به یکی گفت
به یکی که بشناستت
قضاوتت نکنه
حرفات را بفهمه...
بعد از این مکالمه حس کردم دوباره پر از انرژی و شور زندگیم
حس کردم هنوز وقت دارم برای زندگی
هنوزم زندگی میتونه قشنگیاش را داشته باشه...
دیراومدم خونه
ولی بعد از ناهار وشامی که یکی شد... قهوه هم خوردم و الان هم گفتم اول یه پست بنویسم
بنویسم این لحظه ها... تاریخ فردا ... ساعتهای کشدار... خاطره ...
شایدم واقعی نیست
شایدم یه رویای دور دست هست که من زیادی جدی میگیرمش!
ولی زندگی مجموعه ای از انتخابهای ماست
اگه منصف باشیم از هیچکس جز خودمون طلبکار نمیشیم...
سلام
هنوزم باید بگم تابستونتون بخیر
در حالی که اونقدر الان که اینجا نشستم هوا دلچسبه که نمیشه بهش گفت تابستون
در مسیر جریان هوا بین تراس و پنکه نشستم و خنکی شبهای شهریوری یه حس خوب بهم داده
امروز قبض برق گرون تومنی تابستونمون هم اومد...
شاید همین هم باعث شده که حس کنیم هوا خوبه و اسپلیت را روشن نکنیم
البته شوخی میکنم ... و واقعا بعدازظهرها، هوا خوب شده و جون میده برای پیاده روی...
من این روزها مشغول کار و کاسبی خودم هستم
بیشتر زمانم را یا توی دفتر کارم سپری میکنم یا وقتی که خونه هستم همین جا نشستم پشت سرفیس جان و دارم کار میکنم
نه که فکر کنید مثل هرسال خیلی خیلی زیاد کار دارم ... نه ... ولی کار دارم و این جای شکر داره
توی شرایط فعلی هربار کسی داره شکایتی میکنه... درددلی... توی دلم فقط میگم خدایا شکر که هنوز زنده ام ... شکر که هنوز اجازه نفس کشیدن دارم... و شکر....
الان از اون وقتهایی هست که دلم پر از حرف شده
پر از حرف و حرف و حرف
حرفهایی که یه مقداریشون را میشه گفت
یه مقداریشون را نمیشه
کاش اینجا هنوز خونه امن من بود... اونقدر امن که مثل قدیم تر ها از همه چیز مینوشتم
از احساساتی که نمیشه همه جا ازشون حرف زد
از حرفهایی که نمیشه همه جا بازگو کرد
ولی متاسفانه توی دنیای به این بزرگی.. نه دوستی دارم که بشه باهاش از این حرفا زد ... نه جایی برای گفتن این مدل حرفا...
بگذریم
این روزها هم میگذرن
تا حالا خیلی از این روزها داشتیم که گذشتن
باید حواسمون را جمع کنیم تا نشونه ها را ببینیم و نشونه ها حالمون را خوب کنند
باید حواسمون باشه و هوای دل خودمون را داشته باشیم
برای اینکه هوای دلمون آفتابی و روشن باشه ... باید هوای دل عزیزامون را داشته باشیم
گاهی لازم نیست کسی که میخوایم بهش مهربونی کنیم عزیزمون باشه... نزدیکمون باشه ... بشناسیمش
گاهی محبت های بی چشم داشت، محبت های کوچیک میتونن معجزه کنند
شاید مثل امروز من ... تجربه ی کاریتون را در اختیار یه آدم تازه کار بزارید و از خوشحالیش ، حال دلتون خوب بشه
شاید هم به یکی کمک کنید و وقتی ذوق را ته صداش حس کردید حال دلتون خوب بشه ...
مهم این هست که حواسمون را جمع کنیم
حواستون به رفتن تابستون باشه
برای بدرقه هم که شده روزهای آخر را تابستونی تر بگذرونید
بچه مدرسه ای ها دارن آماده میشن و این انرژی مثبتی که دور و برشون در جریان هست میتونه حال آدم را عوض کنه
وقتی بچه ها وارد محل کارم میشن ... باهاشون حرف میزنم... بهشون مداد هدیه میدم ...
ازشون میخوام با دستخط بچه گانه شون فیش و رسیدها را خودشون پر کنند
گاهی ازشون میخوام خودشون کارت بکشن و رمزشون را خودشون وارد کنند....
از کجا به اینجا رسیدم
اصلا چی میگفتم که رسیدیم به اینجا
الان وقتش را ندارم پست را از اول بخونم ببینم کجا بودم و چی شد که رسیدم اینجا
ولی میدونم که امروز روز شلوغی گذروندم ... الان هم همچنان تلفن پشت تلفن جواب میدم و سعی میکنم انرژی های منفی را نادیده بگیرم
انرژی های خوب را دریافت میکنم و از کنار سختی ها میگذرم
بالاخره این روزهایی که میگذره روزهای عمرمونه!
پس باید هرطوری شده قدرشون را بدونیم
پ ن 1: امروز هرچی تخته شاسی چسب دار داشتم یه جا فروختم !
به یه همکار!
برای من سود نداشت... شاید به اون سود برسونه
پ ن 2: فنر زدن کتابهای بچه ها شروع شده
سرو کله زدن با بچه ها را دوست دارم
پ ن 3: دارم تجربه های تازه را ... تازه تازه ... تجربه میکنم
گاهی باید از حاشیه امن خودمون ، پا فراتر بزاریم...
دارم تلاش میکنم
سلام
یک وقتی ... که اصلا زمان دقیقش را یادم نیست
وقتی بلاگ اسکای از دسترس خارج شد
یکی از دوستای وبلاگی برام نوشت اگه بخواین من براتون از وبلاگتون بک آپ تهیه میکنم
با اینکه خواهش پر زحمتی بود... قبول کردند
آقای عرفان ...
من توی دنیای مجازی فقط در همین حد از ایشون اطلاع دارم
اسمشون عرفان هست!
و همچین لطف بزرگی
بدون منت
بدون چشم داشت...
همون موقع برام ایمیل کردند
منم دیدم بهترین جا همونجا هست ... گذاشتم بمونه
بعد توی زمان جنگ که دسترسی ها به گوگل و جی میل ها محدود شد ... نتونستم وارد شم ... نتونستم دانلود کنم
وبلاگ ها هم کلا از دسترس خارج بودند و خیلی نگران شدم
باز به آقای عرفان جی میل زدم ... و ایشون بازم بررسی کردند و خیلی زود جواب دادند
امشب ... یهو یاد این ماجرا افتادم
رفتم و به سادگی اون بک آپ را دانلود کردم ...
و یادم اومد که یه تشکر حداقل کاری بود که میشد کرد...
آقای عرفان ... امیدوارم هنوز هم جزو دوستای وبلاگی باشید و بدانید که قدردان محبتتون هستم
و امیدوارم جز دوستانی باشید که توی چنل تلگرام هم همراهمون هستید
https://t.me/tilotilo1405
و خودم اولین کلیک که کردم .. با این پست روبرو شدم ...
و چقدر خوشم اومد...
آب بودم ...
من مطمئنم روزگاری آب بودم
از صبح آفتاب می نوشیدم
میرفتم و هیچ جا نمی ماندم
آب بودم و پر از ماهی های شیطان
آب بودم و پر از سنگریزه های رنگی رنگی
آب بودم و لبریز از صدا و شور
من روزگاری آب بودم و از چشمه ی عشق میجوشیدم
میرفتم و میرسیدم و دوباره میرفتم
هرکسی در چشمهایم مینگریست خودش را میدید
خوده خودش را ... خویشتن خویش را
من روزگاری آب بودم
روان
شاد
روشن
پر از زندگی
لبریز از حیات
می رفتم و می رفتم
تا یک جایی می رسیدم به یک مزرعه گندم
گندم ها را که میدیدم قد میکشیدم لابلای ساقه ها
و بعد با منقار گنجشک ها پرواز می کردم
و بعد از اولین بوسه با ابرها هم آغوش می شدم
من روی ابرها مینشستم و زمین را با اینهمه زیبایی نگاه میکردم
دلتنگ میشدم
باران می شدم
باز میگشتم و دوباره در صبحی دیگر
جاری تر از دیروز
به میان سبزه زار ها میخزیدم
من مطمئنم روزگاری آب بودم
سلام
روزتون بخیر
باید یه پست پر از تعریف روزانه بنوبسم
هم سوژه دارم
هم حرف
اما الان اومدم یه بار دیگه آدرس چنل تلگرام را بزارم اینجا
https://t.me/tilotilo1405
دوست دارم همتون اون طرف هم باشید
هم همدیگه را گم نگنیم
هم تصاویر باعث بشه منو راحت تر تصور کنید...
اونور هم آدرس اینجا را گذاشتم و گفتم: ماستا را ریختم تو قیمه ها....
سلام
روزتون زیبا
جمعه ها سرکار اومدن یه حس و حال دیگه ای داره...
انگار این خلوتی و سکوت به دل آدم میشینه
انگار دقیقه ها و ثانیه ها یه کمی کشدارتر و دلچسب تر هستند
تازه فکر کنید که آخرای تابستونم باشه و یه نسیم هرچند خیلی ملایم هم بوزه...
حتی صدای برگهای درخت رو میشه شنید که توی باد تکون میخورن!!!!!
من این حس آرامش را دوست دارم
البته مادرجان نگران بودند که من جمعه ی خلوت را تنها بیام سرکار
برای همین همراهم اومدند
ولی اونقدر اینجا آروم و بی سر و صدا بود که حوصلشون سررفت و رفتند که برای خودشون یه کمی قدم بزنن و پیاده روی کنند
منم پارت اول کارم را یه کمی زودتر از برنامه تمام کردم ... برای همین گفتم یه پست بنویسم
بنویسم آخرای تابستون ... عین ته لیوان شربت... که انگار خوشمزه تره ... دلچسب تره!!!
اگه مثل من این روزها را شبانه روزی نباید کار کنید، برنامه بچینید و از آخر تابستون و آفتاب پررنگش لذت ببرید!
اگه میتونید برنامه استخر رو باز بچینید که یواش یواش دیگه داره براش دیر میشه !
حواستون باشه ... زندگی با تمام بالا و پایینش میگذره
و هر روزی که میگذره دیگه برنمیگرده !
نه منتظر ما میشه
نه برای کسی صبر میکنه!
و این روزها ... شمارش معکوس زمان باقیمانده عمر ماست!!!!
بچنبید که ارزشش را داره
امروز از معجزه ی آهنگهای دلچسب با صدای بلند غافل نباشید
ببینید که همه ی اهل خانواده را سر ذوق میارید
به خصوص اگه آهنگ قر دار و زیادی شاد باشه!
شما که بیاین وسط و شروع کنید... همه یکی یکی بهتون ملحق میشن!
عین خندیدن هست... گاهی دلیل نمیخواد... همه از خنده یکی ... میخندن!!!
جمعه تون را خاص کنید
و عصر جمعه تون را به موسیقی و کتاب و خواب دلچسب بعدازظهر تابستونی اختصاص بدین...
قول میدم ... نه غصه ی عصر جمعه سراغتون بیاد
نه حس بدِ بی حوصلگی...
شاید عطر کیک بتونه چند تا مهمون دوست داشتنی هم به خونتون بیاره...
برام بگید...
بنویسید
که این پست ... تونست یه حس تازه توی دلتون به وجود بیاره و نزاشت که بقیه جمعه ... از دستتون بره!
ببینم چیکار میکنید