داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

آینه

سلام 

شب زمستونیتون بخیر

تا حالا هیچ زمستونی موندگار نبوده 

هیچ تاریکی هم!ً

دنیا میگذره... 

و امید... 

این کلمه جادویی که تا زنده ایم بهمون انگیزه زندگی میده !

امیدوار باشیم 

خودم هم میدونم امید واهی ماها را خوشحال نمیکنه ... بهمون انگیزه نمیده ... .ولی زندگی ادامه داره 

پس نور امید را توی دلهامون زنده نگه داریم !


امروزمون هم گذشت 

به روتینی که اصلا حوصله م را سر نمیبره!

برعکس بهم حس امنیت میده 

آرامش میده 

روتیتی که باهاش این روزهای زمستونی سر میکنم !



امروز صبح مثل خیلی از صبح های دیگه توی آینه به خودم لبخند زدم 

با وسواس به لبخندم نگاه کردم و بازم لبخند زدم 

آبرسان زدم به صورتم ... 

مرطوب کننده به دستام 

یه کمی هم بالم لب....

بابت داشته هام شکرگزاری کردم ... 

و همون صبح وقتی داشتم توی آینه نگاه میکردم به خودم قول دادم که یه پست بنویسم 

حتی اگه خیلی حرف های آنچنانی برای نوشتن نداشته باشم!

بی وقت نوشت!

سلام 

شب زمستونیتون به خیر

روزگارتون آرام 


مدتی هست که تمام تلاشم را میکنم از خبرها و اطلاعاتی که خیلی به دردِ روزگارم نمیخوره دور بمونم

سعی میکنم قیمت دلار و سکه و یور و ... را رصد نکنم 

کلا از اضطرابهایی که براشون کاری از دستم برنمیاد و نقشی در تغییرشون ندارم دور میمانم 

سرم را گرم کردم به بافتن عروسکها... 

بیشترین مقدار کار دفترم را هم با دور کاری پیگیری میکنم 

دیگه مجبور بشم، چندین نفر را هماهنگ میکنم و یه روز میرم دفتر و کارها را انجام میدم و تحویل میدم و بازم دورکاری را از سر میگیرم

اینهمه استرس و اضطراب و ترس، هیچ نتیجه مثبتی برام نداره 

کاری هم که از دستم برنمیاد 

پس چی بهتر از همین رویه که فعلا در پیش گرفتم !!!؟؟



فیلم میبینم 

یه سری سریال که شاید زیاد هم سلیقه م نیست ... را پیگیری میکنم 

پادکست گوش میدم 

آهنگ گوش میدم 

خیلی خیلی کم کتاب میخونم 

و یه عالمه وقت و زمانم را صرف بافتن عروسک میکنم 

نه دوره ای براش دیدم 

نه بلدم از روی نقشه ها بافت بزنم... 

خیلی خیلی دلی... قلاب را میگیرم دستم و شروع میکنم ... 

توی اینستاگرامم عکسش را گذاشتم... 

یکی از عروسکای فسقلی را هم هدیه دادم به دوستِ نورماه!

بهم گفت شنبه تولد دوستم هست، برام یه کیک کوچولو میپزی بیاری؟

منم با کمال میل صبح براش یه کیک کوچولو پختم و تزئین کردم و یه عروسک فسقلی هم گذاشتم توی باکس و بردم دم مدرسه ش!

برای لبخندش هرکاری میکنم ... 



راستی خیلی وقته پست ننوشتم 

چرا منظم نمینویسم ؟

باید دوباره روزانه نویسی را از سر بگیرم 

از روزانه های بنویسم 

از اینکه لابلای هر روزگاری ، خودمون باید حال دلمون را خوب کنیم

چه وضعیت کلی جامعه، خوب باشه ... چه بد... ماباید مراقب دلمون باشیم 

چون روزهایی که میگذرن ، روزهای عمر ما هستند

روزهایی که دیگه برنمیگردن!

سعی میکنم بازم هر روز بنویسم

وقتی هر روز مینویسم یه عالمه حرف دارم برای گفتن... ولی وقتی به مدت نمینویسم دیگه اصلا نمیدونم از چی باید بنویسم!




پ ن 1: پنجشنبه شب برای اون مراسم «شب چله» اطلسی ، رفتیم خونه خاله 

مراسم خوبی بود!

مراسم های ایرانی همشون قشنگ و دلپذیرند

حیف که جای خالی پدرش ، چندین بار اشک منو درآورد!



زمستان مبارک

سلام 

رسیدیم به زمستون حسابی سرد!

یه زمستون واقعی!

یه جاهایی هنوز برفها آب نشدن... 

به خصوص اونجاهایی که دست آفتاب بهشون نمیرسه 

دیروز یه سری رفتم دفتر کارم ... 

برفهای روی سقف و دیوارها و درخت جلوی دفتر حسابی چشمگیر بودند!

منم زیاد نماندم

یه کاری انجام دادم 

از سوپر روبرویی ترشیهای بندری که سفارش داده بودم را گرفتم 

و سرراه دو ساعت تمام ... توی صف نانوایی بودم!

برگشتم خونه... و هیچ برنامه ای... هیچ برنامه ای برای شب یلدا نداشتیم!

سرشب خواهر و نورماه و باباش اومدند یه سری بهمون زدند

مادرجان هم انار دانه شده برای پذیرایی داشت و هم آجیل!

لبوی پخته هم داشتیم 

یه پذیرایی کوچولو... 

یه شام کوچولو هم باهاشون دور هم خوردیم و یکی دو ساعت بعد رفتند!

در نهایت جمع و جور کردیم و توی گروه خانوادگی فال حافظ گرفتیم ... 

و اینگونه از یلدا عبور کردیم... 




نزدیک سالگرد پدرجانم هستم و خیلی حالم سرجا نیست...