داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

سفر....

سلام

روز پاییزیتون قشنگ

پاییز خشک و بی باران واقعا هممون را نگران کرده

ولی هنوزم پاییز زیبایی های خودش را داره



باید برگردم به هفته گذشته و یه عالمه براتون حرف بزنم ...

سه شنبه روز قبل از سفر بود... هنوز حالم خوب خوب نبود و همچنان درگیر همون ویروس و گلو درد و سرفه های شدید بودم

ولی دیگه چاره ای نبود

صبح زودتر بیدار شدم ... اومدم سرکار... دوتا کار تحویل دادم و برای ساعت یازده رفتم سمت خونه

مادرجان را برداشتم و رفتیم باغچه

آبیاری کردیم و یه کمی رسیدگی و برگشتیم خونه

دیگه چمدانها را درآوردیم و مشغول جمع کردن وسایل لازم شدیم

طبق معمول مادرجان لیست وسایل لازممون را از قبل نوشته بودن و کار ساده تر بود...

یکی یکی جمع کردیم و تیک زدیم

چون میدونستم سفر به قشم یه سفر پر از خرید خواهد بود، قصد داشتم بیشتر از حد معمول چمدان ببریم

برای همین چمدان سایز متوسط را گذاشتم داخل سایز بزرگ ... یه دونه دستی و کوله هم داخلش و بعد وسایل را چیدم داخلش

که اگه بعدا لازم شد بتونیم از چمدانها استفاده کنیم و موقع رفتن هم زیاد نباشه و دست و پا گیرمون نشه!

خلاصه تا شب ریز ریز راه رفتیم و وسایل جمع کردیم

بعد از یه دوره طولانی بیماری ... یه کمی هم به پوستم رسیدگی کردم


فردا صبحش ساعت 7 بیدار شدم

یه کمی پایه موهام را رنگ کردم و رفتم دوش گرفتم

با سشوار حسابی خودم را خشک کردم و با مادرجان صبحانه خوردیم

با همسفریهامون تماس گرفتیم و قرارهای آخر را فیکس کردیم

پرواز ساعت یک و بیست دقیقه بود

توی این سفر همه بودیم ... خواهرا... فسقلیا... خاله و آلاله

9 نفر بودیم

دیگه کارهای نهایی را انجام دادیم و رفتیم سمت فرودگاه

فسقلیا اونقدر ذوق و هیجان داشتن که کل جمع را به ذوق آورده بودن

با 20 دقیقه تاخیر سوار هواپیما شدیم

یه خلبان خیلی باحال و با ذوق داشتیم که تقریبا 20 دقیقه از طول مسیر را برامون صحبت کرد و از زیبایی ها و جاذبه های قشم گفت

من تا حالا چنین پرواز دلچسبی را تجربه نکرده بودم !

هتلمون درگهان بود!

ترانسفرها را هماهنگ کرده بودم

رسیدیم و هوا بینظیر و عالی بود

از اصفهان سرد... رسیدیم به یه هوای گرم مطلوب با رطوبت دلچسب! زیاد شرجی نبود که برامون آزار دهنده باشه!

تا برسیم هتل ساعت حدود 5 بود

هتل مون وسط مراکز خرید بود ... برای همین بدون معطلی رفتیم به سمت خرید!

تا حدود ساعت 11 شب به خرید ادامه دادیم و فسقلیا تا تونستن شیطنت کردند و بهشون خوش میگذشت!

نورماه لبوبو خرید... ماهی یه پنکه شارژی خرید که خیلی دوستش داره ... ماه هم یه موتور شارژی فسقلی!

خودمون هم حسابی خرید کردیم

برگشتیم سمت هتل و شام خوردیم و رفتیم برای خواب!

ماهی و ماه خیلی زود خوابشون برد

سه تا اتاق سه تخته داشتیم ولی من و سه تا فسقلی توی یه اتاق بودیم!

اون شب ، پدیده بارش شهاب سنگ بود و گفتند از سواحل اونجا به راحتی دیده میشه

نورماه گفت حالا که همه خوابن پایه ای بریم برای دیدن این پدیده بینظیر!

منم که پایه!

لباس پوشیدیم ساعت 12 شب دوتایی اومدیم پایین

از مسئول پذیرش پرسیدیم که گفت اصلا اطلاعی در این باره نداره

آدرس ساحل گرفتیم که گفت ساحلی که بشه برین نزدیکش اینجا خیلی نزدیک نیست ...ولی یه آدرسی بهمون داد!

اومدیم بیرون و بعد از ده دقیقه پیاده روی ترسیدیم

اصلا اونجا زندگی شبانه نداشت و همه جا ساکت وتاریک و بدون عبور و مرور!

ما هم دوتا خانم!

خلاصه که دیدیم اصلا به صلاح نیست و دست از پا درازتر دوتایی برگشتیم هتل و تلاش کردیم بخوابیم!



5شنبه با یه گروه گشت و گزار هماهنگ کرده بودیم برای گشتن جزیره

صبحانه را خوردیم

با یه ون اومدن دنبالمون (بعدا متوجه شدم این گشت و گزار یه کار عمومی بود که خیلی ارزون تر انجام میشد و من با راهنمایی آقای ترانسفر خیلی گرون انجامش دادم)

اول رفتیم سمت دره ستارگان عکس گرفتیم و مامان و خواهر پیراهن محلی خریدند

بعدش رفتیم سمت ساحل ناز

که بچه ها نقش حنا زدند و کلی آب بازی و حسابی خوش گذشت

بعدش رفتیم سمت جزیره هنگام و سوار قایق شدیم و دیدن دلفین ها برای هممون به شدت دلچسب بود

خاله جون از سوار شدن قایق میترسن و همراهیمون نکردند ولی به همه خوش گذشت

رفتیم کنار جزیره و دیدن ماهی های آکواریومی خیلی برامون جذاب بود

در نهایت هم برای ناهار رفتیم سمت مجموعه محمد سهیلی و ناهار را توی رستوران ناخدا عبدل صالح خوردیم

ماهی و میگوی جنوبی با ترشی هایی که من با وجود اون گلو و صدای گرفته نتونستم ازشون بگذرم

یه چای عربی خیلی خوشمزه هم بهمون دادند که هممون ازشون چای خریدیم

بعد از اینجا رفتیم سمت تنگه چاهکو که واقعا زیبا و دیدنی بود

و بعدش هم دیدن جنگل حرا

البته قرار بود سوار آلاچیق های روی آب بشیم که دیگه همه خسته بودند و فقط به دیدن غروب کنار جنگل های حرا بسنده کردیم

یه کمی صدف و کارهای دستی از دست فروشها خریدیم و برگشتیم سمت هتل

همه خسته بودند اما به محض اینکه رسیدیم هتل حدود ساعت 7 شب بود... همه تصمیم به خرید گرفتند

باز دوباره رفتیم سمت مراکز خرید

باز هم تا برگردیم ساعت از 11 گذشته بود

شام خوردیم و نشستیم دور هم

کتری برقی را زدم به برق که دور همی چای بخوریم و موقع ریختن آب جوش با بی دقتی آب چکید روی پام !!!! و یه تاول خیلی خیلی بزرگ همون لحظه روی پام اومد بالا!!!!

اصلا صداش را درنیاوردم که بقیه غصه نخورن

خدا را شکر هم پماد سوختگی و هم باند و چسب همراهم بود

پانسمان کردم و جورابم را دیگه درنیاوردم



تولدم روز جمعه بود

ولی نتونستیم جمعه تولد بازی راه بندازیم

شنبه دوباره با همون گروه ترانسفر تماس گرفتیم و ازشون خواستیم ما را ببرن یه ساحل خوب و تمیز و با امکانات

بعد از صبحانه حدود ساعت 10 رفتیم سمت ساحل زیتون در قشم

یه ساحل چشم نواز و تمیز و هوا هم که عالی بود

کفشا و جورابا را درآوردیم و رفتیم توی آب

عکسای تولدم را که خیلی هم دوستش داشتم شاید توی اینستا دیده باشید

بعدش هم شاتل سوار شدیم ... به غیراز خاله و مامان ...

چقدر خوش گذشت

یکی از بهترین قسمت های سفر بود

اونقدر جیغ زدیم و خندیدیم که گفتنی نیست

تا حدود ساعت 2 اونجا بودیم از دست فروشها عطر خریدیم که کلا هم جز پشیمونی هیچی نداشت!

ولی اینا خاطره های سفر هست دیگه...

برگشتیم و نزدیک هتل ناهار خوردیم و بقیه زمان باقی مانده را هم به خرید گذروندیم

هتل مون به دریا خیلی خیلی نزدیک بود... ولی جوری نبود که بشه بریم لب آب... اما صبح ها با نمای دریا صبحانه میخوردیم و هر روز بعد از صبحانه نیم ساعتی میرفتیم همونجا قدم میزدیم و دسته جمعی از هوا و منظره ی بینظیر لذت میبردیم


یکشنبه بعد از صبحانه وسایلمون را از اتاق ها آوردیم بیرون

اتاق را تحویل دادیم

ترانسفر اومد دنبالمون

رفتیم قسمت ... سوار اتوبوس دریایی شدیم

رفتیم بندرعباس

بازم ترانسفر اومده بود دنبالمون ... رفتیم فرودگاه و پرواز به سمت اصفهان زیبای خودمون!

تا برسیم ساعت حدود سه و نیم بود

وسایل را تحویل گرفتیم

همسرخواهر اومده بود دبنالشون که خاله را هم با خودشون بردن

اون یکی خواهر هم تاکسی فرودگاه گرفت

منم که ماشینم توی فرودگاه بود...

پیش به سوی خونه!!!!

و اینطوری سفرمون تمام شد

تا حالا دریای جنوب را ندیده بودم و برام خیلی جذاب و دوست داشتنی بود

قسمتی از وجودم همونجا توی ساحل... کنار اون صدف ها ... روی اون ماسه های نرم ... برای همیشه باقی ماند!

تجربه سفر با فسقلیها را نداشتیم و این یه تجربه ی خیلی خیلی دوست داشتنی بود و دلم میخواد بازم تکرار بشه !

یه عالمه خریدهای خوب کردیم ... نه از لحاظ قیمت که بازار اونجا از نظر من، امن و دلچسب نبود... از لحاظ دور همی و خرید با عزیزانم و اینکه این تجربه را تا حالا نداشتیم

خلاصه که اونقدر پر انرژی برگشتم که هنوز با دیدن عکسهای سفر فقط لبخند میزنم و دلم غنچ میره...

دلم میخواد خیلی زود بازم به جنوب سفرکنم

رنگ پوست جنوبی ها را خیلی خیلی دوست داشتم و از این رنگ تیره ی پوستشون واقعا خوشم میومد و از دیدنش سیر نمیشدم

از مدل مهربونی و خون گرمی آدمها خیلی خیلی خوشم میومد

از برخورد خوب و آروم و صبورانه شون خیلی خیلی خوشم اومد...


شاید توی یه پست اگه شماها دوست داشته باشید از خریدهامون هم بگم

شاید بعدها به درد کسی خورد!



بعد از یک هفته ننوشتن!

سلام

روز پاییزیتون زیبا

اونقدر درگیر بیماری شدم که دیگه گفتنی نیست

امروز به زور میتونم بگم یه کمی بهترم

توی این فاصله از سه شنبه هفته پیش تا امروز سه بار رفتم دکتر

چند بار آمپول زدم

یه عالمه دارو گرفتم

یه عالمه اذیت شدم

و هنوزم نمیتونم بگم خوبم...

یهو حالم خیلی خیلی بد شد

در حدی که از بدن درد تاب و توانم را از دست دادم

بعد هم گلو درد امونم را برید

قفسه ی سینه ام درد میکرد و به سختی نفس میکشیدم

تازه هرچی میرفتم دکتر بهم آنتی بیوتیک نمیداد

در نهایت دکتر داروخانه که باهام آشنا بود بهم گفت... آنتی بیوتیک بخور

و به تجویز خودش بهم آنتی بیوتیک داد

از روزی که شروع کردم به خوردن انگار آروم آروم بهتر شدم ...

این وسط جمعه تولد ماه بود!

دیدم نمیتونم تولد بچه را خراب کنم

حتی یه دوش هم نتونستم بگیرم

ماسک زدم و بقیه را رسوندم و کل روز را که بقیه در حال مهمان بازی بودند نشستم روی کاناپه و تکون نخوردم

صدام کلا بسته شده بود و نمیتونستم حرف بزنم و کسی هم انتظاری ازم نداشت!

ولی ... شنبه باز اونقدر بدحال شدم که کل روز را بیهوش ، خوابیده بودم!

ویروس لعنتی منو از پا انداخت!

امروز صبح دیگه باید حتما میومدم محل کارم!

برای چهارشنبه بلیط سفر به قشم خریدم!

نمیتونم جابجاش کنم

امکان جابجایی و پس دادن نداره!

دارم استراحت میکنم که تا اون روز رو به راه بشم ...

یه گوشه میز توی سالن شده داروخانه

هر داروی استشاقی و خوراکی که بهم تجویز شده اونجا هست و احساس میکنم هیچکدوم اثر ندارن!

معده دردهای ناشی از آنتی بیوتیک را هم به جمع این قضایا اضافه کنید...

خلاصه که میخواستم آبانم را یه طور دیگه تجربه کنم ... ولی نشد!

همین الان هم اونقدر بی جون و بی حال اومدم اینجا که عملا کاری از پیش نبردم...

ولی دیگه باید چند تا کار کوچیک را هرطور شده بود سر و سامان میدادم...



 

پ ن 1: درگهان هتل گرفتم

بهم بگید چه تفریحاتی داره و از کجاها خرید کنم


پ ن 2: ماه تولدش را خیلی دوست داشت


پ ن 3: خواهرجان پیشاپیش هدیه تولدم را بهم داد

یه کت کتان برام خریده بود و البته رژ و ادکلن...

سیستم ایمنی قدیمی

سلام

صبح پاییزیتون زیبا


اسم این مریضیا که میگیریم چیه؟

سرماخوردگیه؟

مگه قدیما سه روز طول نمیکشید و تمام؟

پس چرا من امروز صبح که بیدار شدم اینقدر بدحال بودم؟

اونقدر گلو و قفسه سینه ام درد میکرد که میخواستم گریه کنم!

صدام هم کاملا بسته شده!

البته من هربار گلو درد میگیرم این قصه ی بسته شدن صدا را دارم ... ولی این درد عجیب و غریب و ضعف!!!

خب بدون ناله و لوس بازی- چون مامان جان نگران میشن- پاشدم

صبحانه خوردم

لباس پوشیدم

خواهر پیام داد که امروز سردتره ... خوب لباس بپوش!!!

والا سردتر نیست به نظرم

ولی یه هودی از توی کمد درآوردم و با شلوار لی پوشیدم  و اومدم بیرون

الان هم به زور اینجا نشستم ... البته مجبورم ... چند تا کار را باید تحویل بدم

باز لیوان دمنوش را گذاشتم کنار دستم ... هرچی دستم رسید ریختم داخل... به ... سیب ... دارچین... مریم گلی... هل... آویشن...

فقط میخوام جرعه جرعه بنوشم و همش گلوم گرم باشه ...

یه حس ضعف عجیب غریب هم دارم

تازه برای هفته بعدی هم برنامه سفر چیدم!

آخر هفته هم تولد ماه هست

وای... چطوری خوب شم؟

سیستم ایمنی هم سیستم ایمنی های قدیم ... خیلی بهتر کار میکردن!


پاییز فصل با تو بودن است...

سلام 

شب پاییزیتون زیبا 


زشت نیست آدم در آستانه 45 سالگی ، هنوز در درون خودش حس کنه ، زیادی تصمیمات هیجانی و احساسی میگیره؟

از این حس و از این پیشمانی بدم میاد

از این حسی که یه کاری را با یه عالمه ذوق و شوق و شعف انجام میدم ... بعد تازه فکر میکنم 

تازه بعد از این فکر کردنه ، پیشمان هم میشم و حس میکنم، اشتباه کردم !

به نظرم باید پخته تر عمل کنم 

باید یه کمی با دقت تر فکر کنم 

و متنفرم از تصمیمات هیجانی و احساسی!

دکتر نگار... اگه هنوزم منو میخونی بیا منو روانشناسی کن!

چه معنی داره که توی این سن من هنوز هیجانی تصمیم میگیرم؟


بگذریم 

دیروز لابلای روزمرگیهام ، یه پیامک از تعزیرات اومد برام !

وقتی خیلی شلوغم نسبت به پیامکها و دنیای مجازی کلا بی توجهم

البته من گوشیم به ساعت مچیم وصل هست و پیامکها را از روی ساعتم یه نگاه گذرا میندازم که بی خبر نباشم!

ولی خب قبول دارید دیگه اسم تعزیرات یه طوری نیست که ساده از کنارش بگذرید!

باز کردم و روی لینک زدم و وارد سایت شدم و دیدم شکایتی که برای میز ناهارخوری فروردین ماه ثبت کردم ، حالا به جریان افتاده 

خودشون از طریق اصناف ، پرونده را گرفته بودند و به ما زمان رسیدگی داده بودند!

تاریخ را چک کردم دیدم برای 12 آبان هست ... ساعت 8  و نیم صبح!

دیگه صبح بیدار شدم و یکساعت قبل از ساعت رسیدگی راه افتادم !

اوه اوه 

چه ترافیکی

نگران جای پارک هم بودم ... ولی خیلی راحت جای پارک پیدا کردم و دقیقا سرساعت 8 و سی دقیقه اونجا بودم

اول دم در بهم گیر دادند که لباستون کوتاهه (در صورتی که من یه کت بلند پوشیده بودم!) 

بعد وارد شدم و قاضی اون شعبه یه خانم بود!!! با یه چادر مشکی سرتاپایی و زیپ دار!

جوان بود و بسیار بد اخلاق و بی ادب

منشی های دفترش دوتا آقای خوش برخورد ... پرونده را آماده کردند و اظهارات من مجدد ثبت شد و گفتند برو داخل ... 

وارد شدم سلام کردم ... جواب نداد

حتی سرش را بلند نکرد

گفت : بگو!!!

شروع کردم آروم آروم همون چیزایی که نوشته بودم را توضیح دادن ... که یهو گفت : به سلامت!

چون وسط جمله  و حرف من بود... فکر کردم میگه به سلامتی! 

داشتم ادامه میدادم که سرش را بلند کرد و گفت : خانم برو بیرون!

به همین بی ادبی!

این چه رفتاریه اخه!!!!

بگذریم

اومدم بیرون 

چند تا نفس عمیق کشیدم ... هوای پاییز... یه کمی هنوز سرماخوردگی دارم

آروم آروم اومدم سمت ماشین ... آروم شدم

سوار ماشین شدم و صدای موزیک را تا آخرین درجه بردم بالا که ذهنم نتونه به هیچی فکر کنه!

اومدم محل کارم و چسبیدم به کار!

کار کردم ... با داداش و خانمش خیلی کوتاه حرف زدم 

کار کردم ... با حضرت یار حرف زدم 

کار کردم ... دوتا بی ادبی دیگه را تاب آوردم!!!!!!

کار کردم ...یه قضیه اعصاب خرد کن از همسایه شنیدم 

از اینکه روز قبل ، عروس و دوتا نوه ی یکی از همسایه ها ، اومدن پشت در خونه ش و کلی گریه و زاری کردند که راهشون بده - که پناه ندارن - که پدرخانواده که پسر این خانم هست خیلی داره آزارشون میده - که خانم در حدی داغونه که میخواد بچه ها را بسپاره به بهزیستی- ... که .. که .... و ایشون در را باز نکرده

نمیشه هیچکس را قضاوت کرد

ولی شنیدنش هم اعصابم را خرد کرد

دلم برای اون دوتا نوجوان سوخت ... اون دوتا نوجوان که وسط این ماجرا چی کشیدن!!؟

بازم بگم بگذریم؟؟؟؟

چقدر در طول روز باید بگذریم ... از کنار چند تا ناملایمات؟؟؟؟

ولی بازم بگذرم ...

تا برگردم خونه عصر شده بود

سعی کردم یه چیزی شبیه کیک با جو دو سر پرک درست کنم!

بهتره در موردش ننویسم ... باعث خجالته

وقتی رافی عزیزم اینطوری در مورد نان خمیرترش مینویسه... بهتره من ننویسم از اون ترکیبی که به اسم کیک به خورد خودم و مامان دادم!

یه کمی استراحت کردم و باز نشستم سرکار...



پ ن 1: پاییز را باید یه طور دیگه زندگی کرد

یه طور دوست داشتنی

یه طوری با بقیه روزهای سال فرق داشته باشه

یه طوری که هیچ لحظه ایش از دستمون نره!



پ ن 2: از حضرت یارم فعلا نمینویسم 



پ ن 3: برنامه های سفر را چیدم 

باید سرصبر ازش بنویسم 



پ ن 4: میخواستم فردا برم برای یه سری خریدهای محل کار

همون سمت کادوی تولد ماه را هم بخرم 

ولی فهمیدم فردا ... اون سمت راهپیمایی هست!



پ ن 5: کادوی تولد خواهر را نقدی دادیم

هم من ... هم مامان جان 


پاییز می رسد که مرا مبتلا کند

سلام

روز پاییزیتون زیبا

اونم شنبه پاییزی و آبان ماهی ...

من متولد آبانم ...

خواهرم و ماه هم متولد آبان هستند

ماه که دقیقا نیمه ی پاییز به دنیا اومده... خواهر قبل تر و من بعدتر...

اینطوری یه عالمه مناسبت آبا ماهی داریم

بعدا سر صبر در مورد مناسبت ها مینویسم




امروز یه کمی چمچه مال هستم

این اصطلاح اصفهانی را میشناسید؟

یعنی یه حالی بین ناخوشی و سلامت

یعنی هنوز مریض نشدم ... ولی حس میکنم دارم سرما میخورم

بدن درد اومده سراغم

و این یعنی بعد از حضور فسقلیا در روز جمعه، ازشون ویروسها را گرفتم

وقتی میان اونقدر کشتی میگیریم و نزدیک به هم بازی و شیطنت میکنیم که هر ویروسی داشته باشن به منم منتقل میکنند!

بله ... به محض رفتنشون حس کردم گلو درد داره میاد سراغم

سریع آب نمک درست کردم و قرقره کردم و بینی م را با آب نمک شستشو دادم

اما ... اما ...

صبح هم بیدار شدم دیدم یه کمی حال ندارم ولی یه عالمه کار دارم

برای همین یه ویتامین سی خوردم ... یه دونه منیزیم و روی خوردم ... یه ویتامین دی خوردم

تازه جوشان مولتی ویتامین را هم گذاشتم توی کیفم و با خودم آوردم ... ولی فکر کنم فایده نداره و مبتلا شدم

لطفا پزشک های وبلاگستان رسیدگی کنند!

بیاین تجویز کنید ...وقت ندارم مریض بشم ها...


صبح که رسیدم سرکار یه لیست از کارهای امروزم نوشتم

اول از همه دوتا که از همه سخت تر بود را نوشتم

شد 9 آیتم ...

بعد دست به کار شدم ... اولی و دومی که سخت بود را ولش کردم و رفتم سراغ بعدی ها

تا ظهر 5 تاش را تیک زدم

ولی بازم همچنان دوتا اولی دست نخورده بود

2 تای دیگه را انجام دادم و فرستادم برای چک شدن و گرفتن تایید نهایی!!!

الان هم دیدم دیگه حال ندارم ادامه بدم... یه پست مینویسم و میرم خونه !

اون قورباغه های بد شکل (کارهای انجام نشده) بمونن برای فردا...




اهان

دیروز از صبح خواهرا خونمون بودن

مقوای مشکی برده بودم برای هر چهارتامون ! من و سه تا فسقلی

یادشون دادم طرح های ماندلا بکشن... با همون مدادرنگیها که مخصوص مقوای مشکی هستند

دور هم نشستیم وسط سالن ... اونجایی که آفتاب پاییزی پهن شده بود و رنگ همه چیز را تغییر داده بود!

 یه عالمه سرو صدا کردیم و نقاشی کشیدیم

بعدش هم با مدادرنگیهامون (نزدیک 200 تا مداد) برج تعادل درست کردیم و یک ساعتی به همین بازی خندیدیم!!!!

اگه بچه دور و برتون هست قدر دنیای کودکانه شون را بدانید!!!همراهی با بچه ها حال کودک درونمون را خوب میکنه!






پ ن 1: هنوز سرمانخورده و مریض نشده، همچین سرفه میکنم که نگو و نپرس!


پ ن 2: دارم برنامه سفر میچینم

یه برنامه خیلی هیجان انگیز

این سرماخوردگی این وسط چی میگه؟




پاییز آمدست که خود را ببارمت .... پاییز لفظ دیگر «من دوست دارمت»

سلام 

شبتون زیبا 

وبلاگ را باز کردم و باورم نشد اینهمه روز ننوشتم 

من که هر روز توی ذهنم براتون پست ها را مرور میکنم... چرا ننوشتمشون؟


سه شنبه و چهارشنبه را بیشتر از بقیه روزها کار کردم و اصلا برای 5شنبه قرار فیکس نکردم... و بله... امروز تعطیل بودم!

تعطیل کردم خودم را ... یعنی یه پنجشنبه پاییزی به خودم هدیه دادم 

صبح بیدار شدم 

با مادرجان صبحانه خوردم 

به گل های داخل خونه و تراس را آبیاری کردم و کود دادم 

به گلهای سرسرا سر زدم 

و بعدش با مادرجان از خونه رفتیم بیرون 

میوه و سبزیجات خریدیم 

خریدهای خرده ریز انجام دادیم 

قابلمه خواهرجان را برای بازسازی دادیم 

رفتیم باغچه 

آبیاری کردیم 

یه آقای افغان دیدیم که ازشون خواستیم بیان خرمالوها را بچینن

انار چیدیم

سبزی خوردن چیدیم... 

و در نهایت ماشینم را شستیم و تمیزکردیم و برق انداختیم 

رسیدیم خونه و با مادرجان روی دور تمیزکاری بودیم ... دوتایی پارکینگ را شستیم و لابی را هم تمیز کردیم 

باید تمیزکار میگرفتم ولی واقعا برای این کار وقت نداشتم 

پس خودمون دست و آستین را زدیم بالا و در یکساعت همه را انجام دادیم 

تا برسیم خونه ساعت از سه بعدازظهر گذشته بود

ناهار خوردیم و توی مسیر آفتاب دلچسب پاییزی یه چرت زدیم 

عصر بعد از قهوه ... من نشستم سرکارهام 

مادرجان هم هرچی میوه مانده توی یخچال داشتیم تبدیل کردن به لواشک!

الان وبلاگ را باز کردم و دیدم یه عالمه وقت هست که ننوشتم 

باید بیام و بنویسم که یه روز به خودم هدیه دادم و از پاییز لذت بردم ... 

هرچند رفتم باغچه که فیلم پاییزی بگیرم و اینستاگرامم را دوباره فعال کنم، اما اونقدر هوا عالی بود و آفتاب پررنگ بود و همه جا سبز!!! که تیرم به سنگ خورد

اما با این حال بازم چند ثانیه ای فیلم گرفتم و در اولین فرصت میام سراغ اینستاگرام 

دیگه دیروقت هست و هنوز یه کار کوچولو باقی مانده... 


برگ از پی برگ بر زمین ریخته است... ای باد چه در گوش طبیعت گفتی؟

سلام 

شبتون زیبا 

لحظه هاتون تاب

دوباره افتادم روی اون دوری که متوجه نمیشم کی صبح میشه ... کی شب میشه ... 

روزها و شبهام اونقدر تندتند و پشت سرهم میان و میرن که من به گردشون نمیرسم!

دلم برای روزهای کشدار تنگ شده 

اون روزهایی که هی دور خودمون میچرخیم و روز تمام نمیشه ... 

از اون مدلهایی که هی چای پشت چای میخوری و گوشی چک میکنی و کتاب ورق میزنی... باز نگاه میکنی دو دقیقه بیشتر نگذشته!

روزهام الان از اون مدلهاست که هربار سربرمیگردونم یهو چند ساعت گذشته و دلشوره کم اومدن وقت همش باهامه!


امروز صبح بعد از صبحانه 

ماگ فسقلیم را پر از اسپرسو کردم و میوه هایی که مامان جان برام آماده کرده بودند را برداشتم و از خونه زدم بیرون

رنگ آفتاب پاییز را دوست دارم 

صبح ها توی مسیر اومدن ذکرهایی که دوست دارم را میخونم 

برای پدرجان خودم و پدرجان حضرت عشق فاتحه میخونم 

بعد تک تک برای عزیزام دعا میکنم 

این کار بهم حس خوب میده 

رفتم بنزین زدم 

بعدش رفتم سمت داروخانه ... میخواستم «کپسول گل مغربی» بخرم 

دکتر برام نوشته بود یکی دو ماه پیش و یادم رفته بود دوباره بخرم و تکرارش کنم ... 

ولی صبح داروخانه تعطیل بود... رفتم سمت دفترکارم 

کارام را مرتب کردم و لابلاش یه عالمه تلفن زدم ... اونقدر که دیگه واقعا خسته شدم از حرف زدن!!!!

در نهایت تا کارهام را مرتب کنم و برگردم خونه شد ساعت 5 عصر!!!!

مادرجان تنهایی رفته بودند باغچه!

برامون انار و خرمالو چیده بودند و البته سبزی خوردن

سرشب هم خواهر و همسرش و نورماه اومدند بهمون سرزدند!

دارم یه نقشه های آبان ماهی میکشم ... خودم بیشتر از همه ذوقشون را دارم 

بزارید یه کمی بره جلو و حتمی بشه میام براتون میگم ... 


دیدم چقدر از صحبت کردن در مورد مداد چشم استقبال کردید 

گفتم هرازگاهی از این حرفا بزنیم و از همدیگه یاد بگیریم 

به خصوص لوازم بهداشتی که خیلی خوبه بدونیم کدومش خوبه !

امشب میخوام از سرم دور چشم اوردینری بگم!

میدونم که باید از بعد از 25 سالگی از کرم دور چشم استفاده کرد ولی من چندین بار خریدم و هیچوقت مداوم استفاده نکردم 

تا پارسال که احساس کردم اطراف چشمم داره هم تیره میشه و هم چروک های ریز پیدا میکنه

سرم دور چشم اوردینری را خریدم و واقعا بعد از دو هفته به طور مشهودی اثرش را حس کردم 

خیلی خیلی ازش راضی هستم 

درسته که همچنان گاهی تنبل بازی در میارم و شبها از شدت خستگی بدون هیچ رسیدگی به پوستم فقط میخزم زیر پتو... 

ولی همچنان ازش استفاده میکنم و دوستش دارم 

کلا هم سرم ها را بیشتر از کرم ها دوست دارم... 

خب اینم قسمت خوشگلاسیون... 


دیگه از چی بگیم؟

کتاب نقاشیم هم برگ برگ شده بود و برگه هاش جدا شده بود

تازه فهمیدم که یه کوزه گری هستم که داره از کوزه شکسته آب میخوره 

برای همین امروز کتابم را بردم و فنر زدم ... و چقدر ساده شده استفاده کردن ازش... 



پ ن 1: ماه امروز نوبت دکتر داشته و دکتر معاینه کرده و گفته فعلا بیماری متوقف شده !!!

خدای مهربون خودش همه ی بچه ها را صحیح و سلامت نگه داره!


پ ن 2: ماهی تا دو سال پیش - سال قبل از پیش دبستانی- خیلی عادی نقاشی میکشید

ولی از پارسال یهو نقاشیش خیلی پیشرفت کرد

امسال هم یه معلم نقاشی فوق العاده داره و چیزایی میکشه که منو متحیر میکنه!



اولین یکشنبه آبان ماه 1404

سلام 

شب تون ستاره بارون 

با شبهای بلند پاییزی چه میکنید؟

هنوز بعدازظهر شروع نشده ، شب میشه ... 

امروز صبح زودتر بیدار شدم چون برنامه فشرده داشتم 

دوش گرفتم و صبحانه خوردم ... اومدم بیرون

خواهر زنگ زد دارم میام پیشت صبحانه نخور که صبحانه میخرم.... مامان همراهته؟

گفتم بیا قدمت به چشم ولی مامان نیست... گفتم شاید نیاد... ولی اومد

براش نسکافه آماده کردم و با یه برش از کیک میوه ای که آورده بودم دادم ، ازش پذیرایی کردم 

اون حرف زد و من دفترها را فنر زدم ... حرف زدیم و کارتها را لمینت کردم ...حرف زدیم و ... ساعت 10 بود دیدم دیگه خیلی دارم از برنامه عقب میمانم

گفتم باید بشینم پشت سیستم ... همین موقع آقای حافظ هم از راه رسیدند!!!

دیگه چی بگم ... شده بود دیگه ... از آقای حافظ هم با بیسکویت و نسکافه پذیرایی کردیم 

یه مشتری هم بدون هماهنگی اومد و حسابی شلوغ و در هم برهم شده بود

برنامه م بهم ریخته بود و کاری هم از دستم برنمیومد...

دیگه سرظهر بود که خواهر رفت... آقای حافظ هم دید خیلی شلوغ و پلوغم و گوشی پشت هم زنگ میخوره ... ایشونم رفت

کار مشتری را تمام کردم و اونم رفت... دیگه خلوت شدم ... نشستم سرکارهام

البته که نصفه برنامه را از دست دادم ... ولی سعی کردم بقیه روزم از دستم نره!

برگشتم خونه و آبگوشت مامان پز خوردم 

بعدم با داداش و همسرش صحبت کردیم 

و در نهایت نشستم دوباره سرکارهام... 



پ ن 1: سالها پیش وقتی رفته بودم خط چشم بخرم ، دنبال یه خط چشم ضدحساسیت و خوب میگشتم که فروشنده بهم گفت از مداد استفاده کنم 

و از اون موقع یاد گرفتم و همیشه با مداد خط چشم میکشم

چند سالی هم هست که همیشه از مدادهای اسنس استفاده میکنم 

همسرداداش برام میاره و میدونم که اینجا هم گیر میاد

امروز وقتی ازسرکار برگشتم و دیدم خط چشمم تکون نخورده، گفتم یادم باشه حتما به شماها هم بگم!


پ ن 2: مقوای مشکی آوردم برای تست کردن مداد رنگیای جدیدم 

ولی مناسب مقوای مشکی نبودن!


پ ن 3: دارم نقشه های تازه میکشم 



مهربونی...

سلام

روز قشنگ پاییزیتون بخیر

سومین روز از آبان هم از راه رسید...

یه اول هفته پر انرژی براتون آرزو میکنم

من که به جای بطری آبم ... حالا دیگه اون ماگ فسقلی خوشگلم را با خودم میارم

به جای نوشیدنی خنک... حالا یه نوشیدنی گرم ... وسط روز ... میتونه دل آدم را گرم کنه!

هوا خنک و پاییزی و دلچسبه... اما دفتر کار من حسابی سرد شده

برای همینم صبح یه کت کتون از لابلای لباسام در آوردم و زیرش هم یه تی شرت یه کمی ضخیم تر پوشیدم

یواش یواش ... داریم به استقبال لباسای گرم و نرم تر میریم...


حضرت عشق داشت بهم درس «روایتگری» میداد

توی قانون های تجارت ...هزار و یک هنر وجود داره ... یکی از هنرها هم همین هست

کل دیروز را یه نفس یه کتابی را خونده بودند و طبق معمول عین یه استاد دلسوز، نکاتش را به منم آموزش دادند!

و فقط یه آدم عاشق میدونه شنیدن کلمات با نوع خاص بیان و کرشمه گفتار حضرت یار ... چه کیفی داره!

بعد از اینکه درس را گرفتم ... آقای همسایه از اینجا عبور کرد...

یهو دلم خواست حالا که سرم خلوت تره وبلاگ را باز کنم و براتون از قصه ی آدمها بنویسم

شاید جالب باشه...




یه مرد هشتاد و چند ساله ... نه قد بلنده و نه قد کوتاه ... متوسط... لاغر... تکیده از زمانه

چهره ی آفتاب سوخته و تیره رنگش ، نشان از سالها کار بی وقفه توی آفتاب و سایه داره

انگار یه تابلوی نقاشی که روزگار با هر بالا و پایین ، چین و چروک تازه ای بهش اضافه کرده ...

همسر و بچه ها و نوه هاش را میشناسم... حتی نبیره ش را هم دیدم...

سیزده سال توی محله کار کردن ، باعث شده با یه سری از همسایه ها آشنا باشم و روابط نزدیک تری داشته باشم

هر روز صبح ... حتی صبح هایی که خیلی زود میام سرکار، میبینم که داره قدم میزنه

خریدهای روزانه خونه شون را انجام میده

و از اونجایی که به من خیلی خیلی محبت داره ... هر روز باهام حال و احوال میکنه ...

برای پدرجانم خدابیامرزی میفرسته

سراغ مادرجانم را میگیره

و هر موقع میوه خریده باشه به منم میده !

مهربونیش برام جالبه ... از اون مدل مهربونیایی که این روزها خیلی زیاد نمیبینیم ...

شما فکر کنید همسایه ی مسنی که هر بار خرید میکنه به من هم میوه میده ... یه روز نارنگی... یه روز سیب... یه روز موز... یه روز ...

گاهی حتی شده مثلا گوجه فرنگی بهم میده و میگه با صبحانه ت بخور... حالا هرچی هم من بگم که صبحانه خوردم ... یا آوردم ... اون کار خودش را میکنه

مهربونی همین شکلی نیست؟

اونم یه مهربونی جا افتاده ی ، آفتاب خورده ی ، بی چشم داشت!

مثل یک پدر!

امروز ذرت خریده بود... بهم یه دونه ذرت داد... هرچی تعارف کردم ، فایده ای نداشت ... با اصرار گفت وسط روز بخور، خوشمزه ست!

با یه لبخند مخصوص خودش... همیشه هم بهم میگه تو مثل دخترمی... مثل مریم !

مریم دختر ته تغاری خونشون هست که سه تا بچه داره و این روزها درگیر سرطان سینه هست!

امروز دلم خواست از مهربونیِ همسایه ای بگم که هر بار میبینمش ته دلم یه حس خوب دارم

بهم اطمینان داره و یه خاطر کهولت سن، هر بار کارت های بانکیش را میده به من و میگه برام موجودی بگیر...

موجودی ها را میگرم و بالای فیش ها با ماژیک اسم بانک را براش مینویسم

یواش یواش چشماش اون عددهای ریز را نمیبینه ... میگه با ماژیک پشتش عدد اصلی را بدون صفر برام بنویس

براش مینویسم و بهش میدم ...

دلم میخواست پدرجانم اونقدر فرصت داشت تا پیر بشه... دیدن آدمهای پیری که هنوز پر از امید به زندگی هستند برام جذابه

دلم میخواست پدرجانم هفتاد ساله و هشتاد ساله و گاها مثل پدربزرگ... نود ساله بشه ...

شاید برای همین هست که وقتی میتونم و کاری از دستم بر میاد برای آدمهای مسن تر انجام میدم

...

چقدر این پست طولانی شد...

امیدوارم از حوصله تون خارج نشده باشه ...

شاید شروع کنم و از این به بعد یه سری پست هایی از روایت آدمها بزارم ...

آدمهایی که با اخلاق خاص خودشون ، توی ذهن مون جا باز میکنن

آدمهایی که با رفتارهایی که با اطرافیانشون دارن، باعث میشن زندگی رنگ و بوی بهتری داشته باشه

شماها هم اگه دوست دارید ... حتی شده در چند جلمه ... روایتگر آدمهایی باشید که توی زندگیمون نه اونقدر پررنگ هستند که هر روز ازشون یاد کنیم و نه اونقدر بیرنگ که به سادگی از کنارشون بگذریم ... هرچند ... به نظر من ... همه ی آدمها به نوعی تاثیر خودشون را روی زندگی ماها دارند!




آبان مبارک

سلام 

عصر پاییزیتون دلچسب

در حالی براتون پست مینویسم که بوی خوب کیک خرمالو و موز و سیب پیچیده توی خونه 

نمیدونم نتیجه چی میشه 

ولی خرمالوها داشت خراب میشد... برای همین همه را از پوست جدا کردم با موز ریختم توی بلندر

رفتم تخم مرغ بیارم چشمم خورد به سیب زردی که خورده نشده بود... اونم اضافه کردم 

تخم مرغ زدم و سه قاشق آرد و یه قاشق روغن و بکینگ پودر

ساده گرفتم و کف قابلمه را چرب کردم و ریختم داخلش... 

روی شعله کم ... 

ببینم نتیجه چی میشه ... 



اگه بخوام روزانه بگم براتون ... 

یکشنبه خیلی دیر رفتم خونه

تازه یه کار هم برده بودم با خودم که باید اونو انجام میدادم و بعد میرفتم سراغ بقیه کارها

تا ساعت 9 شب دستم بند بود

دیگه 9 شب چمدان را از کمد درآوردیم 

مامان جان بیشتر وسایل را جمع کرده بودند و یه چک لیست هم آماده کرده بودند

خیلی هم چیزی نمیخواستیم ... سفر کوتاه بود

چمدان را بستم و خوابیدیم

صبح ساعت 6 و نیم بیدار شدیم و صبحانه خوردیم 

توی ماگ های فسقلیمون قهوه ریختیم و راه افتادیم

حدود ساعت 8 خاله را سوار کردیم و راه افتادیم سمت فرودگاه 

ماشین را پارک کردیم و وارد شدیم 

خیلی طول نکشید گیت باز شد و چمدانها را تحویل دادیم 

از گیت رد شدیم و رفتیم توی سالن آخر منتظر تا سوار هواپیما بشیم ... صندلی های ریلکس خالی بود و سه تایی رفتیم روی اون صندلیها دراز کشیدیم و مشغول حرف زدم شدیم... ساعت از 10 گذشته بود... قهوه هامون را خوردیم و همونطوری که ریلکس کرده بودیم سه تایی مشغول حرف زدن بودیم که متوجه شدم از بلندگو دارن اسم سه تامون را صدا میزنن

بله... اونقدر ریلکس شده بودیم که یادمون رفته بود باید بریم سوار شیم... 

دیگه بدو بدو سوار شدیم و پرواز...

رسیدیم فرودگاه مشهد و برعکس تصورم ... ترانسفر نداشتیم... یه تاکسی از فرودگاه گرفتیم و رفتیم هتل

هنوز اتاق آماده تحویل نبود... برای همین وسایلمون را گرفتند و گفتند برین برای ناهار

جای همه شکموها خالی... چه ناهار خوبی هم داشت... ناهار خوردیم و اتاق را تحویل گرفتیم 

وسایلمون را گذاشتیم و برای ساعت 3 رفتیم سمت حرم ... 

از باب الجواد وارد حرم شدیم ... رفتیم سمت مسجد گوهرشاد ... وهمونجایی که دلم تندتند میزنه ...

دعاگوتون بودم اگه قابل باشم 

هم روز اول... هم روز دوم هم دعاتون کردم و هم به نیت تون نماز خوندم 

روز اول خلوت تر بود ولی روز سه شنبه خیلی خیلی شلوغ بود... 

بعد از نماز مغرب و عشا و دعاها... برگشتیم سمت هتل

از همون فروشگاه قبلی که خرید میکردیم زعفران و هل و زردچوبه و زرشک خریدیم ...

شام را توی هتل خوردیم و سه تایی بیهوش شدیم 

برای نماز صبح تنها رفتم ... چون مامان و خاله خیلی خسته بودند گفتند توی هتل نماز میخونن... ولی من دلم نمیاد نماز صبح حرم را از دست بدم 

و واقعا روحم لابلای اون کاشی های آبی و گنبد طلا پرواز میکرد... 

اونقدر صدای اذان را توی خنکای صبح پاییزی... توی اون صحن و سرا دوست داشتم که با کلمات نمیتونم بیان کنم...

در نهایت روز دوم را هم به رفت و آمد بین هتل و حرم و نماز و دعا گذروندیم 

چهارشنبه صبح زود اومدیم بیرون و صبحانه پک شده را از هتل گرفتیم 

توی فرودگاه یکساعتی تاخیر پرواز داشتیم 

رسیدیم اصفهان و ماشینمون را برداشتیم و اومدیم سمت خونه 

سرراه رفتیم لباس فروشی نزدیک محل کار من و سوغاتی خریدیم

مامان جان حالت سرماخوردگی پیدا کرده بودند و دستاشون داغ و تبدار بود

خاله را رسوندم خونشون و مامان را بردم دکتر... دوتا آمپول دکتر نوشت و همون باعث شد که بهتر بشن!

طبق همه سفرها به محض رسیدن چمدان را خالی کردم و شستنیا رفتند توی ماشین لباسشویی

5شنبه صبح زود رفتم سرکار... ولی جالب اینکه بازم اینترنت کلا قطع بود... سامانه 2020 هم کلا قطع بود

عملا دستم توی پوسته گردو مونده بود... ولی مدیریت بحران کردم و کارهایی که از قبل مانده بود و نیاز به اینترنت نداشت را تکمیل کردم 

ساعت 4 برگشتم خونه ... با مادرجان ناهار خوردم و خدا را شکر مامان خوب بودند

خاله جون زنگ زد و گفت که عمو و زن عموشون از آمریکا اومدن و بریم بهشون سر بزنیم؟

دیگه گل خریدیم و رفتیم سراغ عموجان ... به یاد پدربزرگم...

ساعت 9 شب از خونه عمو اومدیم بیرون .. خاله گفت بریم دور هم کشک و بادمجون بخوریم؟؟؟؟

چی بهتر از دور همی؟

دیگه تا 12 شب اونجا بودیم 

امروز باید میرفتم سرکار... ولی از اونجایی که وضعیت نت را نمیدونستم از صبح زود توی خونه نشستم پشت سرفیس جان!

شارژ لپ تاپ که تمام شد رفتم سراغ کیک پختن... 

گفتم تا کیک میپزه یه پست هم بنویسم ... بگم آبان تون مبارک!

تولد تک تک آبان ماهی هامون مبارک

خواهرم و ماهی هردو آبان ماهی هستند... ببنیم چی توی ماه قشنگ آبان در انتظارمون هست!!!!

دیگه باید برم سراغ کیک ... براتون عصر پاییزی دلچسب آرزو میکنم ...



پ ن 1: بعدا براتون از مزه و کیفیت کیک میگم

پ ن 2: برای بقیه که سوغاتی خریدم برای خودمم یه شومیز ارغوانی خریدم ... و خیلی دوستش دارم 

پ ن 3: اونجایی که سوغات مشهد خریدیم - آقای فروشنده ما را شناخت که هر سال ازشون خرید میکنیم 

وقتی فهمید تولد مامان هست ، به هممون از اون سکه هایی که تبرک هست و میگن از فلزات اطراف ضریح داخل آلیاژش به کار رفته بهمون داد!

پ ن 4: برای سه تا فسقلی و خودم حرز امام جواد خریدم