داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

عشق یعنی در میان صدهزاران مثنوی ، بوی یک تک بیت ناگه مست و مدهوشت کند

سلام 

شبتون پر از ستاره 

ستاره های قشنگ و چشمک زن ... 

حتی اگه این آرزو خیلی دور به نظر برسه هیچی در این جهان غیرممکن نیست !

دیدم حرف زدن و نوشتن ... مثل خوندن و فکر کردن ... حال آدم را بهتر میکنه !

برای همین اومدم دوباره بنویسم 

شاید با فاصله کوتاه نوشتن ، یادم بندازه روزانه نوشتن چقدر حال خوبی بهم میداد!

لابلای هر روز میشه یه چیزی پیدا کرد که بیایم و ازش حرف بزنیم و اندازه یه پست کوتاه هم که شده، از اطرافمون و اخبار بد جدا بشیم !

پس میگردم و همون یه چیز خوب کوچولو را هم که شده پیدا میکنم و ازش مینویسم 

حالا که بلد نیستم تحلیل های درست انجام بدم و اینجا از تحلیل ها و پیش بینی ها بنویسم ... حداقل میام از روزنه های روشن مینویسم 

روزنه های روشنی که این روزها ما را زنده نگه داشته ... حالا حتی اگه این زنده بودن فقط نفس کشیدن باشه!!



خواهر و همسرش (مامان و بابای نور ماه) مدتی هست که در پی راه اندازی یه شغل تازه هستند!

البته پدرِ نورماه کارمند هست ...

برای راه اندازی شغل تازه نیاز به یه مغازه بود که پدربزرگ نورماه یه مغازه مناسب این کار داشت و بهشون داده!

بعدش هم نیاز به یه سری دکوراسیون داخلی بود که اونها هم در این مدت انجام شد 

و امروز وسایلی که خریده بودند براشون آورده بودند

من و مامان جان هم رفتیم یه سری بهشون زدیم 

با ذوق و شوق در حال چیدمان و جابجایی بودند!

این یعنی یه روزنه تازه پر از نور ... برای ادامه زندگی!



راستی صبح هم یه سری به باغچه زدیم 

سبزی هایی که کاشته بودم هم میتونن بهمون حس خوب زندگی بدن!

همه با نظم و خیلی زیبا جوانه زدند 

آفتاب امروز هم حسابی پررنگ بود!


ظهر امروز ناهار را کنار خاله و آلاله خوردیم 

تا بعدازظهر هم اونجا بودیم 

آلاله خیلی تلاش کرد تشویقم کنه که برم باشگاه و یک ماه باقی مانده امسال را با ورزش بگذرونم 

ولی هنوز در خودم توان هیچ آغاز تازه ای را نمیبینم !

باشه برای وقتی که انرژی بیشتری داشته باشم



بنویسم باز هم به خاطر شما!

سلام 

روز آفتابی و گرمی هست 

پرده های سالن را تا آخرین حد ممکن جمع کردم 

آفتاب دلچسب زمستونی تابیده وسط فرش ها 

گل های سرحال و شاداب گوشه های سالن انگار با تابش نور لبخند میزنند و سرحال تر میشن

چقدر گیاه بودن خوبه! بی خبری ... 

یه عالمه جوانه های تازه روی شاخ و برگ گلدانهای داخل سالن پیدا شدند... از کی دیگه جوانه ها و برگهای گلهای توی خونه را نشمردم؟

مدتی هست اخبار نمیبینم 

به من چه ؟

وقتی کاری از دستم بر نمیاد چی ببینم؟

با مادرجان سریالهای بی مزه و آبکی میبینم 

لااقل میرم توی دنیای آدمهای توی سریال و دنیای خودم یادم میره 

برای خودم و سه تا فسقلی دفتر اسکرچ خریدم ... از اون مدلهایی که صفحه سیاه هستند و با مداد چوبی خراش میندازیم و رنگها خودنمایی میکنند 

انگار از یه دنیای سیاه یهو یه عالمه رنگ و نور امید میزنه بیرون!

یکی دو ساعت توی روز سرم را گرم نقاشی میکنم ... رنگ زدن و خراشیدن و طرح کشیدن 

باید دوباره دنیای خودم را بسازم 

دنیای بیرون اونقدر جذاب نیست 

شاید باید یه کشور کوچولو همین جا توی چهاردیواری خودم درست کنم و باهاش خوش باشم !

هنوزم بساط بافتنی یه گوشه سالن برپاست 

روزی چند ساعت هم وقت میزارم برای بافتن عروسکهایی که حرفه ای نیستند ولی من و فسقلیام دوستشون داریم 

عکسش را میزارم توی گروه و خاله م مینویسه: چه خوبه که هنوز اینا لبخند میزنن!!!

راست میگه ... خوبه!

گاهی یه کمی کتاب میخونم ... ولی برای خوندن خیلی بی انگیزه ام ... 

چی بخونم که بهم برنخوره؟

تاریخ بخونم و به شعور خودم اهانت کنم ؟

رمان بخونم و بیشتر بفهمم دنیامون چقدر تاریک شده؟

شعر بخونم و نیشخند بزنم و بگم کجاست این لحظه های رنگی رنگی؟

کاش امروز هم نمینوشتم !

کاش نوشته م غمگین تون نکنه !

اومدم از برگ گل و آفتاب وسط سالن بنویسم 

اومدم از رنگ و شعر و نور بنویسم 

اومدم بگم داره زمستون میره؟

ولی بعد یهو از خودم پرسیدم واقعا داره میره؟ ... 

توی قلبم همه چی هنوز یخ زده !

با همسر داداش... هنوز وقتی حرف میزنیم بغض میکنیم ... اشک میریزیم ... 

چطور این جبر مسخره ی جغرافیایی توی قرنی که راهها اینقدر نزدیک ... اینطوری ما را از هم دور کرده؟

چطور روزها را شمردیم که برسیم به حالا... و حالا هیچ چیز بهتر از قبل نیست !

بگذریم

نمیخوام تلخ بشم 

هممون تلخی ها را ته حلق و گلومون داریم ... 

هممون این بغض را نگه داشتیم ... 

اومدم بنویسم از شمارش معکوسی که باید شروع کنیم برای تمام کردن سال سختی که دیگه تمام نمیشه 

در تاریخ ثبت شد!

من درسته این روزها اسمم نپنتی هست ... یه داروی غم زدای باستانی ام ! 

اما هنوزم درونم همون دختررنگی رنگی داره برای زنده موندن تلاش میکنه 

باغچه را مرتب کردیم ... بهار باید بیاد

خاک یه گوشه از باغچه را حسابی زیر و رو کردم و بعد مرتب و خط کشی شده بذرها را کاشتم 

هفته قبل... نمیدونم دوشنبه ... سه شنبه ... اصلا فعلا روزهای هفته برام مفهوم خاصی ندارن !

شاهی... اسفناج... تربچه ... یه کمی گشنیز...

بعد یه روز در میون رفتیم و آبیاری کردیم 

هوا هم که حسابی گرم شده 

دیروز دیدم همه بذرها جوانه زدند!

این مژده ست ...

این مژده برای هممونه ... 

زمستون ماندنی نیست... بهار میرسه 

بذرها جوانه میزنن!

کلماتم دیگه شیرین نیستن... قند و عسل از دهنم نمیچکه!

شاید برای همینم با آقای دکتر خیلی خیلی کم حرف میزنیم 

مدتی هست که ساعتهای طولانی حرف نزدیم

ولی یکسان نباشد حال دوران.... اینم میگذره 

خیلی وقته درست و حسابی سرکار نرفتم ... اینکه میگم درست و حسابی گاه گاهی رفتم ... یه سر زدم ... در حد یکی دو ساعت ماندم و برگشتم 

گاه و بیگاه مشتریهام بهم زنگ میزنن... یکی درمیون جواب میدم و نمیدم ... 

اشکال نداره ... همش که نباید کار کنم ... یه مدتی روحم و روانم نیاز به بازسازی داره 

با خودم باید مهربون تر باشم 

باید هوای خودمو داشته باشم 

بهترین زمانها برام زمانهایی هست که با فسقلیا هستم 

دنیاشون هنوزم میتونه دنیای منو رنگی رنگی کنه

وقتی باهاشون وقت میگذرونم ... وقتی نقاشی میکشیم ... شوخی میکنیم ... سر به سر هم میزاریم ... بازی میکنیم ... 

هنوزم فسقلیا حالم را خوب میکنن

ماهی ...کلاس اولیه با سواد این روزهامون ... برام نامه مینویسه ... وای چه چشمام قلب قلبی میشه از دیدن دستخط قشنگش...

اونقدر قشنگ مینویسه که باورش برام سخته ... چپ دست هست ...

ماها هیچکدوممون چپ دست نیستیم ... 

ماه هم با اینکه پیش دبستانی هست ... کنار ماهی داره باسواد میشه ... اونم برام یه چیزایی مینویسه!

ماه نور ... کمربند سبزش را گرفت 

ورزش میکنه ... زبان میخونه ... درس میخونه ... معدلش 20 شده بود!

گفتم انتظار معدل 20 ازت نداشتم ... خندید گفت خودم انتظارش را داشتم !

این فسقلیای امروزی!!!

دورهمی هامون کنسل شده !

مدتهاست دور هم جمع نشدیم ... فقط فسقلیا و خواهرا میان 

براشون یه چیزایی آماده میکنم و بسته بندی های خوشگل میکنم که با خودشون ببرن مدرسه !

حس میکنم باید حواسم به دلخوشی های این کوچولو ها باشه 

نکنه مثل ما بشن!

نکنه دلخوشی هاشون کمرنگ بشه !

یه آقایی که میشناختمش، نیاز به کمک داشت ... نه اینکه بهش پول کمک کنیم -باید ازش خرید میکردیم تا زندگیش زیر و رو نشه 

اخه برنامه های مالی این روزها خیلی مسخره و بی برنامه میشن!

خلاصه که لابلای فروشی ها... سه تا هلکوپتر شارژی خوشگل پیدا کردم .. خریدم 

حالا خیالم راحته که بهار که از راه برسه فسقلیام یه سرگرمی تازه خواهند داشت!


شوهر عمه م بهم زنگ زد گفت برنامه های مالیش بهم ریخته ... 

برای یه مرد سخته ... یه مرد که یه دختر دانشجو داره ... یه پسر مدرسه ای داره ... 

ببین چقدر سخت بوده که به عمه نگفته بود بهم زنگ بزنه! خودش زد

خودمم سختم بود... ولی نمیتونستم نه بگم ... روزهای سختی که به ناچاری رسیده بودم برای پدرجانم، این مرد خیلی بهم کمک کرد!

یه عالمه همراهی و همدلی کرد... نوبت دکتر گرفت .. جای من رفت نشست تو نوبت ... مرخصی گرفت ... همراهمون اومد بیمارستان !

یادم نمیره .. گفتم بزار یه کمی سختی بکشم ... شاید این کمک فسقلی یه کمی حس خوب بهم بده ... برای همون روزهایی که توی سختی ها کنارم بود!


میدونید 

خیلی وقته باهاتون حرف نزدم 

برای همین اینهمه حرف توی دلم تلنبار شده 

نمیدونم بتونم حرف بزنم یا نه 

نمیدونم فردا که بیدار بشم بازم حس نوشتن داشته باشم یا نه... 

ولی دلم میخواد بازم هر روز بنویسم 

هرروز از حال و هوام بنویسم 

باهاتون دوستی و درد دل کنم 

شاید پستم خیلی نامرتب و جسته گریخته باشه 

ولی هنوزم کلی حرف دارم برای گفتن ... ولی حس کردم از حوصله بقیه دارم خارج میشم 

زیادی غرغرو شدم شاید!

برای همین این پست را تمام میکنم ... 

با احترام زیاد به تک تک دوستانی که برام خیلی خیلی عزیز هستید ... بیشتر از 100 پیام تایید نشده از مهربونی و لطفتون دارم 

انرژی هام را ذخیره میکنم ... و در اولین فرصت همه را جواب میدم و تایید میکنم ... 

میسپارمتون به خداوند بزرگی که در قلب تک تک ما پیامبری مبعوث کرده تا بتونیم راهمون را پیدا کنیم !


مینویسم ... صرفا به خاطر شما...!

سلام 

شبتون بخیر


مدتهاست ننوشتم 

اصلا وبلاگم را باز نکرده بودم 

مدتی هم که اصلا باز نمیشد ... یعنی نتی در کار نبود که بخواد باز بشه 

اونقدر ننوشتم که کلمات از دستم لیز میخورن و نمیدونم جای کدوم کلمه کجاست

عین همتون حال دلم خرابه... 

یه دستی گلوم را گرفته و فشار میده و نمیزاره کلماتم نوشته بشن ... 

هرچند بارها به نوشتن فکر کردم ولی حرفی برای گفتن و نوشتن نبود... 

من همون دختر رنگی رنگی بلاگستان هستم که باید از روییدن و نوشتن و موسیقی لحظه ها بنویسم 

من باید از رنگها و شوری که به پا میکنند بگم ... باید از مهمونی و دور همی و خوشگذرونی بنویسم 

من رسالتم نوشتن از خوبی هاست 

و این روزها ... نه رنگی بود و نه نوری

نه خوبی ای برای نوشتن ... و نه شوری برای برپا کردن !

به نظرتون از چی باید بنویسم؟

از دردی که ذهن و سینه مون را پر کرده؟

من آدم نوشتن از سختی ها نیستم ... دوست نداشتم از روزهایی بنویسم که هیچ جوری نمیتونستم به عزیزان راه دورم دسترسی داشته باشم

از روزهایی که انگار ته یه چاه گیر کردیم و هیچ نور و دستی برای نجاتمون نبود!

هنوز خدا را دارم 

خدایی که توی هر لحظه دستام را دراز کنم ، دستام را میگیره... ولی دیگه هیچ چیز دیگه ای ندارم!

دیگه اونقدر پر از سرخوشی و شور نمیشم که ازش بنویسم 

شاید حق با شماهاست ... باید خبر میدادم ... باید حرف میزدم ... ولی یهو انگار دیگه نتونستم

نمیدونم چند روز هست که نه سرکار رفتم و نه از خونه بیرون!

ببخشید که تلخم.. . اونقدر تلخ که باورش برای خودمم سخته !

چیزی برای گفتن ندارم ... 

اونقدر دوستای خوبی دارم که ازم سراغ گرفتید 

اونقدر دوستای خوبی دارم که نزاشتید بازم ته اون چاه بمونم ... 

و الان هم صرفا به خاطر شماها نوشتم... شماهایی که شرمنده محبت هاتونم ... 

امیدوارم یواش یواش کلمات را پیدا کنیم!

برگردیم به روزهایی که میخندیدیم... روزهایی که رنگ بود و ما میدیدیم... 


آینه

سلام 

شب زمستونیتون بخیر

تا حالا هیچ زمستونی موندگار نبوده 

هیچ تاریکی هم!ً

دنیا میگذره... 

و امید... 

این کلمه جادویی که تا زنده ایم بهمون انگیزه زندگی میده !

امیدوار باشیم 

خودم هم میدونم امید واهی ماها را خوشحال نمیکنه ... بهمون انگیزه نمیده ... .ولی زندگی ادامه داره 

پس نور امید را توی دلهامون زنده نگه داریم !


امروزمون هم گذشت 

به روتینی که اصلا حوصله م را سر نمیبره!

برعکس بهم حس امنیت میده 

آرامش میده 

روتیتی که باهاش این روزهای زمستونی سر میکنم !



امروز صبح مثل خیلی از صبح های دیگه توی آینه به خودم لبخند زدم 

با وسواس به لبخندم نگاه کردم و بازم لبخند زدم 

آبرسان زدم به صورتم ... 

مرطوب کننده به دستام 

یه کمی هم بالم لب....

بابت داشته هام شکرگزاری کردم ... 

و همون صبح وقتی داشتم توی آینه نگاه میکردم به خودم قول دادم که یه پست بنویسم 

حتی اگه خیلی حرف های آنچنانی برای نوشتن نداشته باشم!

بی وقت نوشت!

سلام 

شب زمستونیتون به خیر

روزگارتون آرام 


مدتی هست که تمام تلاشم را میکنم از خبرها و اطلاعاتی که خیلی به دردِ روزگارم نمیخوره دور بمونم

سعی میکنم قیمت دلار و سکه و یور و ... را رصد نکنم 

کلا از اضطرابهایی که براشون کاری از دستم برنمیاد و نقشی در تغییرشون ندارم دور میمانم 

سرم را گرم کردم به بافتن عروسکها... 

بیشترین مقدار کار دفترم را هم با دور کاری پیگیری میکنم 

دیگه مجبور بشم، چندین نفر را هماهنگ میکنم و یه روز میرم دفتر و کارها را انجام میدم و تحویل میدم و بازم دورکاری را از سر میگیرم

اینهمه استرس و اضطراب و ترس، هیچ نتیجه مثبتی برام نداره 

کاری هم که از دستم برنمیاد 

پس چی بهتر از همین رویه که فعلا در پیش گرفتم !!!؟؟



فیلم میبینم 

یه سری سریال که شاید زیاد هم سلیقه م نیست ... را پیگیری میکنم 

پادکست گوش میدم 

آهنگ گوش میدم 

خیلی خیلی کم کتاب میخونم 

و یه عالمه وقت و زمانم را صرف بافتن عروسک میکنم 

نه دوره ای براش دیدم 

نه بلدم از روی نقشه ها بافت بزنم... 

خیلی خیلی دلی... قلاب را میگیرم دستم و شروع میکنم ... 

توی اینستاگرامم عکسش را گذاشتم... 

یکی از عروسکای فسقلی را هم هدیه دادم به دوستِ نورماه!

بهم گفت شنبه تولد دوستم هست، برام یه کیک کوچولو میپزی بیاری؟

منم با کمال میل صبح براش یه کیک کوچولو پختم و تزئین کردم و یه عروسک فسقلی هم گذاشتم توی باکس و بردم دم مدرسه ش!

برای لبخندش هرکاری میکنم ... 



راستی خیلی وقته پست ننوشتم 

چرا منظم نمینویسم ؟

باید دوباره روزانه نویسی را از سر بگیرم 

از روزانه های بنویسم 

از اینکه لابلای هر روزگاری ، خودمون باید حال دلمون را خوب کنیم

چه وضعیت کلی جامعه، خوب باشه ... چه بد... ماباید مراقب دلمون باشیم 

چون روزهایی که میگذرن ، روزهای عمر ما هستند

روزهایی که دیگه برنمیگردن!

سعی میکنم بازم هر روز بنویسم

وقتی هر روز مینویسم یه عالمه حرف دارم برای گفتن... ولی وقتی به مدت نمینویسم دیگه اصلا نمیدونم از چی باید بنویسم!




پ ن 1: پنجشنبه شب برای اون مراسم «شب چله» اطلسی ، رفتیم خونه خاله 

مراسم خوبی بود!

مراسم های ایرانی همشون قشنگ و دلپذیرند

حیف که جای خالی پدرش ، چندین بار اشک منو درآورد!



زمستان مبارک

سلام 

رسیدیم به زمستون حسابی سرد!

یه زمستون واقعی!

یه جاهایی هنوز برفها آب نشدن... 

به خصوص اونجاهایی که دست آفتاب بهشون نمیرسه 

دیروز یه سری رفتم دفتر کارم ... 

برفهای روی سقف و دیوارها و درخت جلوی دفتر حسابی چشمگیر بودند!

منم زیاد نماندم

یه کاری انجام دادم 

از سوپر روبرویی ترشیهای بندری که سفارش داده بودم را گرفتم 

و سرراه دو ساعت تمام ... توی صف نانوایی بودم!

برگشتم خونه... و هیچ برنامه ای... هیچ برنامه ای برای شب یلدا نداشتیم!

سرشب خواهر و نورماه و باباش اومدند یه سری بهمون زدند

مادرجان هم انار دانه شده برای پذیرایی داشت و هم آجیل!

لبوی پخته هم داشتیم 

یه پذیرایی کوچولو... 

یه شام کوچولو هم باهاشون دور هم خوردیم و یکی دو ساعت بعد رفتند!

در نهایت جمع و جور کردیم و توی گروه خانوادگی فال حافظ گرفتیم ... 

و اینگونه از یلدا عبور کردیم... 




نزدیک سالگرد پدرجانم هستم و خیلی حالم سرجا نیست...

برف پاییزی!

سلام 

شبتون زیبا 

پاییز عجیبمون هنوز تمام نشده!

اونهمه نگران نیومدن بارون و سرد نشدن هوا بودیم 

یهو همه چی تغییر کرد!

یادمون بمونه! اگه خدا بخواد میشه !!!

از دیشب یهو برف شروع شد و اونقدری بارید که همه جا سفید پوش شد

نمیدونم چند سال میشه که داخل اصفهان همچین برفی ندیده بودیم!

اطراف مسلما برف کم و زیاد میباره ولی اینکه داخل شهر اینطوری یهو سفید پوش بشه را چند سالی بود تجربه نکرده بودیم !


دیروز در کمال تعجب متوجه شدم که هورمونهایی که باهام خداحافظی کرده بودند و چندین ماه بود منو فراموش کرده بودند! سرو کله شون پیدا شده!

خیلی عجیب بود

مدتها برای این موضوع رفتم دکتر

چند ماهی سر همین قضیه دارو مصرف کردم 

بعد در عین سختی و دشواری و تحمل رنج و آه بسیار باهاش کنار اومدم 

یه عالمه غصه خوردم ... اصلا نمیدونم در موردش چی باید بگم 

الان که دارم مینویسم با خودم میگم اصلا  الان هم معلوم نیست چه خبره!!!!!

ولی در هر حالت شب تا صبح دل درد و کمر درد داشتم و به خودم پیچیدم و اصلا به ذهنم نرسید که سرو کله هورمونها پیدا شده!

فکر کردم سرما خوردم و یخ کردم و.... 


امروز صبح که بیدار شدیم همه جا سفید پوش بود

و البته خونه مون اونقدر سرد بود که از سرمای هوا بیدار شدم 

از اتاق اومدم بیرون و متوجه شدم که برق نیست!

بله برق قطع شده بود و طبق معمول که توی خونه ی ما همه چی برقیه!!! همه چی قطع بود

آب نبود

پکیچ از کار افتاده بود و همه جا سرد شده بود 

و این نشون میداد که چند ساعتی هست برق قطع شده 

خلاصه که چند ساعت دیگه هم طول کشید تا برق وصل شد .... 

خدا را شکر کردم که بچه ها به رسم هر جمعه نیومده بودند خونمون!

چون امروز سالگرد فوت دایی جان بود و میخواستیم بریم باغ رضوان ! که خب البته اونم بهم خورد!

برق وصل شد ... صبحانه خوردیم 

خونه را دوباره گرم کردیم و برف تند تند و با شدت میبارید!

سروصدای بچه هایی که توی کوچه برف بازی میکردند هم میومد... 

تصمیم گرفتم یه سری به پارکینگ و دور و بر خونه و ناودانها بزنم!

رفتم پایین و برام باور کردنی نبود که اینهمه برف اومده 

چون جلوی در پارکینگ موزاییک هست به شدت لیز و لغزنده شده بود

دیگه از انباری بیل را درآوردم و برفها را از جلوی در کنار زدم ... 

حدود 20 سانتی متری برف نشسته بود!

با همون بیل رفتم سراغ پشت بام ... مادرجان هم اومدند!

کار آسونی نبود... برف هم میبارید ... ولی کیف خودش را هم داشت ... چون خیلی سال بود اینهمه برف ندیده بودیم!

دیگه همه برفهای پشت بام را جمع کردیم و ریختیم توی زمین خالی پشت ساختمان ... 

تقریبا سه ساعتی دوتایی زیر برف بودیم 

عکس گرفتیم ... برف بازی کردیم ... برفها هم از پشت بام جمع شد... البته که همچنان برف میبارید

دیگه اومدیم پایین و دوتایی اونقدر یخ زده بودیم که من یکراست رفتم توی حمام ... یه دوش حالم را جا آورد

همین موقع همسایه پایینی هم برامون آش رشته داغ آورد... جاتون خالی

نشستیم به تماشای برف و خوردن آش و چای داغ!





پ ن 1: همچنان در حال عروسک بافی هستم 

همسر پروفسور مورچه خوار هم بافته شد


پ ن 2: نرگس هایی که از باغچه آوردیم فضای خونه را پر از عطر و بوی دلپذیر کرده 


پ ن 3: اینجا که هوا خیلی خیلی سرد شده 

دیگه حالا واقعا زمستونه وارد زمستون میشیم!


سرمای زمستونی

سلام

ظهرقشنگ تون پر از حال خوب

هنوز میتونم بگم ظهر پاییزیتون زیبا!!!!

چون هنوز چند روزی از دلبریهای رنگی رنگی حضرت پاییز باقی مانده !

سرما و سوز هوا یه کمی به سمت زمستان رفته... ولی هنوزم توی پاییز هزار رنگ هستیم


دیروز ماندم خانه و دور کاری کردم

تایپ عربی و ریاضی و زبان داشتم

نزدیک ساعت 11 با مادرجان رفتیم سمت باغچه

سه تا از گلدونهای اسفناجی که کاشته بودم را از بس بزرگ شده بودند برداشتیم و بردیم و اونجا کاشتیم داخل زمین ... تا حسابی جا برای رشد داشته باشند

با این سرمای ناگهانی و بارونی که هفته گذشته اومد همه برگها یهو ریخته بودند!

هنوزم وقتی باغ را خزان زده میبینم چیزی در درونم فرو میریزه...

هنوزم اون روز توی دی ماه که یواش یواش داره چهار سال ازش میگذره را خیلی روشن به یاد دارم ...

باغ خزان زده ... برگشته بودم از راه دور... پدرم دیگه نبود... من عین یه گمگشته ... عین آدم بی هویت شده بودم

انگار توی شهر خودم ... لابلای آشناهای خودم ... یهو غریب شده بودم

رسیدم باغچه... تنهایی... با یه سرمای استخوان سوز... یادمه در را باز کردم و همونجا افتادم روی زمین و زار زدم ...

یادمه اون دوتا خانمهای افغان از شنیدن صدام از خونه هاشون اومدن بیرون و پا به پای من گریه کردند!!!!

روز سختی بود...

حالا هر بار باغ را خزان زده میبینم ، جای اون زخم تیر میکشه... یه خاطره پررنگ ... که انگار سرما و بو و حسش باهام مانده!

بگذریم ...

با مادرجان رفتیم باغچه و رسیده نرسیده مشغول جمع کردن اونهمه برگ شدیم...!!!

البته که این کار آسونی نیست ... مادرجان ته مانده های انار را از زیر درخت ها جمع کردند

جعفری و نعنا و گشنیز چیدند

و من همچنان برگ جمع کردم و برگ جمع کردم و برگ جمع کردم !

درخت ازگیلی که پدرجان کاشته امسال غرق شکوفه شده ... یهویی پرشده از شکوفه های سفید

انگار یه دلگرمی عجیبی لابلای این سرماست!

اهان راستی یه عالمه هم گل نرگس داشتیم ...

نرگس ها را وقتی هنوز غنچه هستند میچیم و میارم میزارم توی گلدون روی میز...

بعد یکی یکی باز میشن... عطر نرگس خونه را پر میکنه ... ومن باز یاد پدرجانم میفتم!

کاش اینهمه از غصه ننویسم!!!!

شاید هم غصه نیست ... یادآوریه...

یاد و خاطره ی یه پدر مهربون و عاطفی و خونگرم که نباید از قلب آدمها پاک بشه!

پس طبیعیه!

هرسال با ذوق و شوق برام نرگس میچید

منم با همون ذوق نرگس میچینم و یادش میکنم ...

گاهی هم یکی دو تا از شاخه های نرگس را میبرم میزارم روی مزارش!

گل دوست داشت!

نزدیک شدیم ... به اون روزها و خاطراتش نزدیک شدیم ... نمیخوام هی یادآوری کنم

ولی هوا... زاویه نور... کوتاه شدن روزها... همه و همه اون شب و روزها را برام تداعی میکنه ... دست خودم نیست !

یه بار دیگه بگذریم!

داشتم میگفتم ... توی باغچه حسابی کار کردیم

هرکدوم یه مدل

یه عالمه عناب هم از زیر درخت عناب پیدا کردم ... همونجا شستیم و خوردیم

در نهایت وقتی نگاه به ساعت گرفتم متعجب شدم ... بیشتر از 4 ساعت مشغول کار بودیم!

برگشتیم خونه ... ناهار خوردیم

برگشتم سرکار...

راستی ... بهتون گفتم دارم عروسک میبافم

مسلما که نه خیلی بلدم ... نه خیلی تجربه دارم ...

ولی چون دوست دارم شروع میکنم ... برای دل خودم یه چیزایی میبافم و فسقلیا هم به دلیل اینکه خاله شونم ذوقم را میکنند

اگه یادم بمونه عکسش را و پیشرفت کار را میزارم داخل اینستاگرام

خلاصه که تا شب هی تایپ زدم ... هی رفتم یه کمی عروسک بافتم ...

برای عروسکم ژاکت بافتم

تازه کتاب نقاشی را هم گذاشتم روی میز تا گاهی یه کمی از اون هم رنگ کنم

وقتی میگم من توی خونه حوصله م سر نمیره واسه همینه

تازگی توی خونه ورزش و نرمش و تمرین هم میکنم ... و اینم خیلی بهم حس خوب میده





پ ن 1: آلاله هر روز بهم پیام میده بیا باشگاه

و من واقعا نمیرسم


پ ن 2: امروز اومدم دفتر ... و یخ زدم از سرما


پ ن 3: قم که بودیم یه مرکز خرید بزرگ به طور سوپرایزطوری بهم یه شاخه گل رز قرمز هدیه دادن

تبلیغ خودشون بود و فیلم و عکس میگرفتند... کار قشنگی بود

اون رز قرمز هنوز روی داشبورد ماشینم هست


روز معمولی

سلام

روزتون زیبا

آفتاب قشنگ پاییزی پهن شده وسط کوچه ... ولی حتی یه ذره ش هم به دفتر من نمی تابه و برای همین اینجا خیلی خیلی سرد هست

صبح که اومدم حال نداشتم بخاری را روشن کنم و برای همین الان دستام یخ زده ...

عصبانیت های دیروزم تمام شد ...

مثل خیلی از احساسات دیگه، گذشت

اینم مثل خیلی از تغییرات  دیگه زندگی ... شاید اولش خیلی هولناک به نظر برسه ولی بعدش عادی میشه!

امروز یه روز معمولی را شروع کردم

با یه تخم مرغ آب پز و دو تا فنجون چای ایرانی... که خیلی خوب دم کشیده بود و عطرش آدم را مست میکرد

معمولی لباس پوشیدم ... یه هودی و یه شلوار لی ساده ... روی اونها هم یه پافر ...بوت پام کردم و اومدم

اومدم که روزم را آروم سپری کنم

هرچند گوشه ذهنم کمی مشغولیات دارن دست و پا میزنن...

یکیشون همون حکم تعزیرات هست که هر کاری کردم باز نشد و باید برم حضوری ببینم چی شده

یکیشون پیام اداره مالیات هست که چون گوشیم شارژ زیادی نداره (3درصد) بازش نکردم و میزارم برم خونه ببینم چه خبره

یکی دیگه ش هم دعواهای بی پایان زن و شوهری اطرافیانم...

مشغولیات ذهنی یعنی اینکه ما هنوز زنده ایم.. هنوز داریم نفس میکشیم و هنوز فرصت داریم...

پس برای همین ها هم باید شاکر بود


قرار بود بریم تولد دانا!

یکی در میون هر کدوممون مریض شدیم و نشد

باید ببینم این هفته میشه یا نه...

باید با للی هماهنگ بشم ... ببینم چی میگه


باید یه سری به باغچه بزنم

مدت زیادی شده که سر نزدم

یادتونه توی گلدونهای تراس، اسفناج کاشتم؟

عالی سبز شدند... ولی اونقدر بزرگ شدند که با مادرجان تصمیم گرفتیم منتقلشون کنیم به باغچه!

یه کوچولو هم گشنیز کاشتم ... اونا تازه جوانه زدند...

گلدونها را داخل پلاستیک میزارم و گره میزنم... بعد هر روز ساعت 10 صبح از پلاستیک درشون میارم و تا ساعت 3 میزارم هوا بخورن ... 



خب وسط پست رفتم

کار انجام دادم

با خانم همسایه صحبت کردم

دمنوش خوشمزه که مادرجان ریخته بودند داخل ماگم را خوردم

یه دونه خرما خوردم

و اومدم و دیگه یادم نمیاد میخواستم چی بنویسم

برای همین میسپارمتون به خدای مهربون

یک دختر عصبانی!

سلام

روزهای آخر پاییز هست و انتظار داریم بیشتر از این زمستونی باشه هوا... ولی نیست!

هوا خوبه

چند روز کوچولو کوچولو بارون اومده و آفتاب الان باعث یه حس قشنگ میشه !




صبح باید میومدم سرکار

بعد ازصبحانه لپ تاپ را برداشتم و راه افتادم

اول رفتم سمت پمپ بنزین که بازم به طور عجیبی خلوت بود...

کارت بنزینم را زدم داخل جایگاه و دیدم در کمال تعجب 360 لیتر بنزین دولتی که داشتم باطل شده ... زحمت کشیدند 140 لیتر بنزین آزاد!!!!! دارم

بله امروز بنزین زدم به قیمت 5 هزارتومان!!!!!

به همین سادگی...

در این جغرافیا حتی اجحاف کردن به دیگران هم برابر نیست!

بنزین زدم و غرغر کنان اومدم سمت دفتر!

سیستم را روشن کردم و متوجه شدم که سرویس اینترنتم هم تمام شده!

سه ماهه بوده!

من اینجا توی محل کارم اینترنت زیادی استفاده نمیکنم .... یک سرویس سه ماهه 150 گیگ بهم داده بودند!

البته اینکه میگم داده بودند اون هم زوری بود... من هرچی با اپراتور صحبت کردم که من اینجا اینهمه مصرف ندارم ... فرمودند این کمترین حجم هست!

من که نمیفهمم چرا باید پول زور بدیم!

خلاصه اینترنت من با باقی مانده 126 گیگ ... تمام شده بود

کمترین میزان سرویس هم یکماه 50 گیک بود... این واقعا نوبر هست!

کسی نمیتونه مثلا ماهی 3 گیگ مصرف کنه؟

جالب اینکه سرویس بعدی را خریداری کردم اون 126 گیگ هم سوخت!!!!

یعنی هیچی اینجا در جایگاه درست قرار نداره... من نمیفهمم چرا نمیشه هرکسی سرویس مورد نیاز خودش را تعریف کنه و بر اساس همون مقدار پول پرداخت کنه!

چون زحمت کشیدند و ما را به جای ADSL  به VDSL ارتقا دادند!!!!!!

من که تغییری در روند کار حس نکردم ... انشاله که بقیه حس کرده باشند!

خلاصه با عصبانیت پول اینترنت را پرداخت کردم ... در حالی که آبونمان 16 هزارتومانی تلفن ثابتم چند ماه هست به 65 هزارتومان ارتقا یافته!!!!!!!

دیدم عصبانی بودن چیزی را عوض نمیکنه!

بیخیال شدم

نت را وصل کردم و مشغول کار شدم !




دیروز صبح خواهرجان و دو تا فسقلی اومدند دیدن مامان جان !

یه جعبه رولت ... یه جعبه شکلات ... یه جعبه شیرینی زبان (شیرینی مورد علاقه مامان جان) ... یه جعبه هم شیرینی بدون گلوتن ...برای مادرجان آورده بودند

ناهار کنارمون بودند و عصر رفتند!

فسقلیا نقاشیای قشنگ برای مادرجان کشیده بودند...

کلاس اولی مون هم با سواد خودش زیرش نوشته بود : مامان جان دوستت دارم!!!!



دیشب هم ، بعد از نوشتن پست دایی جان و همسرشون با یه گلدان «شامادور» اومدند خونمون 

روز و مناسبت ها بهانه ست ... قشنگی ماجرا این هست که با این بهانه ها هم دیگه را خوشحال کنیم

یک دسته داوودی سفید هم آورده بودند!

پذیرایی کردیم و دور هم بودیم و حرف زدیم

مادرجان براشون از قشم سوغاتی آورده بودند ... و البته برای نوه کوچولوشون

حدودای ساعت 9 بود که خواهر و همسرش و نورماه هم اومدند...

شکلات آورده بودند برای مادرجان !

دورهمی تا آخر شب ادامه داشت!



پ ن 1: همسر خواهرم ، شغل دولتی داره ...

 دارن به راه اندازی یه کسب و کار کوچیک فکر میکنند

یادم میاد به روزای اولی که کسب و کار کوچیکم را پدرجانم استارت میزد!!!!!


پ ن 2: به سالگرد فوت دایی جان نزدیک هستیم !

و خاله از همه بیشتر بی قراری میکنه


پ ن 3: گویا میخوان برای اطلسی «شب چله ای» بیارن

از این رسم و رسومات توی شهرتون دارید؟

فکر میکردم دیگه کسی از این مدل کارها انجام نمیده!