داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

آخرین روزهای بهار...

سلام

روزتون زیبا

دیگه به این روزهای آخر خرداد خیلی هم نمیشه گفت بهار!

اما بهر حال هنوز توی روزشمار تقویم توی فصل بهار هستیم

رودخانه را باز کردند ... زاینده رود پر از آب شده ... امیدوارم حال خوب همراهش باشه ...

امروز صبح اولین کاری که میخواستم انجام بدم این بود که صفحه وبلاگ را باز کنم و بنویسم...ولی بازم بلاگ اسکای باز نمیشد

از خودم میپرسم چرا از اینجا نمیری... بعد میبینم کجا برم که تک تک شماها اونجا باشید ؟

مجبور میشم صبر کنم تا بازم همین صفحه توی همین آدرس باز بشه و من بتونم بنویسم

بنویسم برای دوستانی که هنوز مهربونی و همراهیشون توی دلم جای خاص و ویژه داره

هرچند فعلا یک طرفه!!!!

دیگه از روزانه ها نوشتن لطف سابق را نداره ... ولی زندگی ادامه داره

چون خدایی هست که هنور بهم موهبت زندگی را هدیه میده و من باید قدردان این هدیه الهی باشم!

با مادرجان میریم باغچه سرمیزینم ... سبزیجات میکاریم ... آبیاری میکنیم ...

غوره ها آماده چیدن شدند

انجیرها یواش یواش دارن ریز درخشندگی آفتاب روز به روز شیرین تر میشن ...ولی...

فعلا که کسی نمیاد باغچه سر بزنه... پارسال از بهار باغچه را کرده بودیم پاتوق...

برای زندگی... برای حال خوب... برای ادامه .. داریم تلاش میکنیم

عین خیلی از شماها...

اوضاع کسب و کارم تعریفی نداره ... برای اینکه فشار روحی کمتر بشه هر روز نمیام سرکار!

اینطوری وقت بیشتری دارم که کتاب بخونم... کنار مادرجان فیلم سریال ببینیم

برای مهمون های عزیزم چیزای خوشمزه در حد توانم درست کنم

و البته که ... آرام باشم تا آرامش به جسم و جانم برگرده!

بلاگ اسکای برگشت؟؟؟

سلام

خوبین؟

کاش تک تک مردم این سرزمین خوب باشن

همیشه خوب باشن

حال دلشون خوب باشه

سالم باشن

دلخوشی داشته باشن


بلاگ اسکای برگشته

ولی اینکه ماها برگردیم ... ؟

دیگه همون حس و حال را داریم؟

سه ماه از دوستامون دور و بیخبر شدیم ...

الان که شنیدم بدوبدو اومدم خبر بدم

بنویسم که خوبم

که خوبیم

ولی اینکه باز اینجا بنویسم یا نه ...بمونه برای بعد

با گوشی طولانی نوشتن آسون نیست...

فعلا