داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

آخرین روزهای تیرماه...

سلام

روزتون بخیر

انشاله خداوند روزهای همه را به خیر بگذرونه و شادی را به این جغرافیای نجیب و صبور برگردونه!


در ادامه روز چهارشنبه باید تعریف کنم که:

خاله جان از پیش دکتر برگشتند دفتر کار من...

مادرجان هم شنبلیه خریده بودند و برگشتند دفتر

با خاله جان نشستند به پاک کردن شنبلیله ها...

یه کاری باید تحویل میداد ... تحویل دادم

چشم پزشک برای خاله یه عکس مربوط به چشم ...(نمیدونم چی بود!!! ندیدم) یا شاید اسکن پلک ... نمیدونم ... نوشته بودند که باید انجام میشد

دیگه یکراست رفتیم مرکز چشم و یکساعت بعد انجام شده بود!

خاله و مامان را سوار کردم ... بردم تره بار... ساعت 3 بعدازظهر بود و به همین دلیل خلوت تر از حالت عادی بود!

خرید کردند ... بعد هم بردمشون جای دیگه خرید که خریدای سوپرمارکتی شون را انجام دادند و در نهایت ساعت 5 بعدازظهر خاله را رسوندم خونشون!!!!

خودمون هم اومدیم خونه ...



پنجشنبه صبح رفتیم یه خرید دیگه که باقی مانده بود از روز قبل!

و بعدش هم باغچه...

غوره چیدیم و برای عمو ها و عمه بردیم

بعد هم برگشتیم خونه

جارو و طی و گردگیری...

رسیدگی به گل و گیاهها

مرتب کردن و ...



جمعه هم که از صبح خواهرا و فسقلیا اومدند خونمون

دیگه تا برن خونه هاشون ساعت 12 شب بود...

اونقدر هلاک و خسته بودم که نفهمیدم چطوری خودم را به رختخواب رسوندم!



امروز هم که بعد از صبحانه با مادرجان ، اومدم سرکار

میخواستم خاله را ببرم برای کارهای مربوط به بیمه ... که دیدم ساعت 6 و نیم صبح مسیج زدند : نیا دنبالم ، خودم رفتم!

ساعت 8 ازشون سراغ گرفتم که نوشتند: بیمه تایید نکرده !!!

اومدم سرکار...

اول برنامه بی برقی را کنترل کردم ، بعدش یه کارهایی را سر و سامان دادم

الان پست را مینویسم

یه پادکست پلی میکنم ... 

میرم توی دنیای قصه ها و حرفها و شنیدنی ها...

و مشغول میناکاری میشم...






بی مزه ...

سلام

روزتون زیبا

جناب دکتر ربولی توی کامنت نوشتن اینکه هر روز در مورد کانال تلگرامی میگی ، این حس را میده که میخوای اینجا را ترک کنی!

من نمیخوام اینجا را ترک کنم

ولی مسخره بازیهای بلاگ اسکای تمامی ندارد!

من امروز صبح صفحه را باز کردم ... تعدادی کامنت داشتم که جواب دادم و تایید کردم

بعد صفحه های به روز شده را خوندم

برگشتم دیدم ، کامنتها تایید نشده !!!! پاسخ هایی که نوشتم هم ثبت نشده !!!!

یه بار دیگه انجام دادم ... باز رفتم دیدم زده صفحه های به روز شده !!!! دیدم اونایی که خوندم را داره دوباره نشون میده!!! باز پاک کردم

برگشتم دیدم بازم کامنت ها و پاسخ ها ثبت نشده !!!

من دیگه اون آدم صبور قبلی نیستم!!

سعی میکنم باشم

سعی میکنم زندگی را سخت نگیرم

سعی میکنم !!!! با همه چیز بسازم ... و اینا اصلا خوب نیست ...

اینها شخصیت آدم را در دراز مدت از بین میبره ...

از ما آدمهای بی اراده میسازه

جسارتمون را ازمون میگیره!!



امروز صبح با مادرجان و خاله اومدیم

چشمای خاله جان نیاز به عمل بلفاروپلاستی داره

نوبت دکتر چشم داشتند که بردم رسوندمشون جلوی کلینیک

مادرجان هم میخواستن خرید کنند ، بردم جلوی تره بار... البته گفتند منتظر نشو ... خودم بر میگردم

گاری دستی خریدشون را بهشون دادم و اومدم

بساط میناکاری روی میز هست... 

یه عالمه کار روی هم تلمبار شده که باید بهشون رسیدگی بشه...

وسط کارها گفتم یه پست بنویسم و بعد برم برای ادامه روز گرم تابستانی!



بازم دلم میخواد در کانال تلگرام هم کنار هم باشیم

t.me/tilotilo1405

تیرماه

سلام

تیرماهتون زیبا

تولد تیرماهی های عزیزمون همه با هم مبارک

روزهای تابستونیتون پر از حس و حال خوب

امروز تولد یکی از دوستام هست ... اخه من کلی دوست خیلی عزیز دارم که همشون متولد تیرماه هستند...

پس از همین جا به همشون میگم تیرماهی های عزیز.. خیلی برام عزیز هستید ... تولدتون مبارک


دیروز را که با خاله و مامان بیرون بودیم

توی کانال تلگرام با جزئیاتش نوشتم

این هم آدرس کانال تلگرامی

t.me/tilotilo1405


رفتیم سمت خیابان عبدالرزاق و سبزه میدان

لازم بود یه چیزی را به صورت عمده ای خرید کنم ... البته برای خودم نبود... ولی به من محول شده بود

خلاصه که گرمای 45 درجه را با شربت سکنجبین و خیار ، طاقت آوردیم

خرید کردیم

قدم زدیم

رفتیم قسمتهای سرپوشیده بازار

قسمتهایی که زندگی یه طور خاص جریان داره...

اونجایی که زندگی پررنگ تره

زندگی با آب ورنگ تره

و میشه فهمید با هر حال و احوالی... زندگی جریان داره و راه خودش را پیدا میکنه


امروز اومدم سرکار... باید یه سری کار را مرتب کنم و سرو سامان بدم

میخوام یه مقدار هم میناکاری کنم

خیلی خیلی مصمم شدم که حداقل اندازه یه کوره میناکاری آماده کنم ... بشه دستاورد تابستان 1405


جلد اول خانواده تیبو را تمام کردم

مارتن‌دوگار با سادگی و صراحت‌ و ظرافت‌ کم‌‌نظیرش می‌تواند بزرگ‌ترین‌ مسائل‌ بشری را، از جمله‌ رنج‌ و تنهایی درونی انسان‌ها را به نحو تحسین‌انگیزی شرح دهد..

و من واقعا غرق این داستان شدم و به نظرم دوباره دارم با کتاب خوندن آشتی میکنم

سالها پیش من به معنای واقعی کِرم کتاب بودم ...

سالهایی که مثل الان دسترسی به کتاب نداشتم

سالهایی که از عشق به خواندن، گاهی یه کتاب را یه نفس چند بار پشت سر هم میخوندم ...

حالا دسترسی ها به کتابها و خواندنی ها آسان تر شده ... ولی اشتیاق به خواندن مطالب طولانی... مثل رمانها... با طول و تفسیرهای معمول... روز به روز کمتر هم میشه

چون ذائقه خواندن و دانستن در آدمها با وجود دیدنیهای ساده و در دسترس مثل اینستا و یوتیوپ و شبکه های مختلف اجتماعی ... کلا عوض شده

خلاصه که جلد دوم را شروع کردم ..

این نسخه ای که من دارم میخونم چهار جلدی هست!



پ ن 1: اگه براتون مقدورهست کانال تلگرام را هم داشته باشید

t.me/tilotilo1405

نوشتن و عکس گذاشتن اونجا خیلی برام ساده تر و در دسترس تر هست...


پ ن 2:روزهای گرم تابستانی تون را به بهانه گرما از دست ندید!

سایه ها می دانند که چه تابستانی است...

سلام

روزتون زیبا

تابستونتون پر برکت

والا بخوام غر بزنم جای همه تون میتونم بگم توی این تورم ... برکت از همه چی رفته!!!!

ولی بازم میشه حرفای خوب زد ... انرژی مثبت داد ... هنوزم میشه امیدوار بود

تا خدا هست ، امید هم هست!


صبح گرم تابستونی را با صبحانه کنار مامان جان شروع کردم

با رخوت ... دودوتا چهارتا کردم ... بیام بیرون ... نیام

در نهایت تصمیم گرفتم حتی شده در حد یه کوچولو بیام بیرون و یه کارایی را سر و سامان بدم

ماشین را که از پارکینگ درآوردم یادم به بیمه ماشین افتاد...

تلفنی کارهاش را انجام داده بودم ... ولی هزینه ش را پرداخت نکرده بود

دیگه سرراه رفتم ... پرداخت کردم

همین الانم که دارم مینویسم ... هنوز داره دود از سرم بلند میشه

ولی شکر خدا که داشتم و پرداخت کردم

بعد هم اومدم و ماشینم را پارک کردم جلوی دفتر کارم و پیاده و قدم زنان رفتم بانک ملی!!!!

ببینم با این وضعی که برامون درست کردند ... چطوری باید به پولهای خودمون دسترسی پیدا کنیم!!!!

که در کمال تعجب دیدم همه باجه ها خاموش و نشستند و فقط دارن توضیح میدن ...

نه نوبت دهی انجام میشد و نه شماره های جلوی باجه ها روشن بود!

خلاصه سوال کردم و فهمیدم ... اصلا جای نگرانی نیست!!!!! بالاخره درست میشه!!!!

انگار نه انگار که یه ماه گذشته و ما حتی به پول خودمون نمیتونیم بدون دردسر دسترسی داشته باشیم!!!!

تازه با یه خونسردی بی نهایتی... انگار فقط چند دقیقه س که این اتفاق افتاده ... میگه نگران نباشید!!!

خب ... خدا را شکر ... نگرانی هام بر طرف شد!!!!!

تازه جالب تر اینکه ... میگم امروز هم کلا قطع هست... با توجه به شرایطی که داشتم میدیدم!!!!

میفرمایند: نه اصلا!!! تا چند دقیقه دیگه برقرار میشه سیستم و کارها روی روال انجام میشه!!!!

من تازگی... خیلی  فکر میکنم دارم توی جهان موازی زندگی میکنم ...

شاید هم زبان آدمهای دور و برم را اصلا نمیفهمم...

بگذریم

در حالی که از صبح دود از کله م بلند میشد... دستام هم اندازه پاهام دراز شد... و برگشتم سمت محل کارم

باید یکی دوتا کار انجام بدم...

مسیج اداره گاز... قبض...

قبض چی... من گاز مصرف میکنم؟

آبونمان اینقدر زیاده؟

دیگه واقعا چیزی برای گفتن باقی نمیماند... البته که تماس تلفنی گرفتم با اداره گاز

و بعد از یه عالمه معطلی و هی وصل کردن به قسمت های مختلف و پاسخگو نبودن هیچی قسمتی... اپراتورشون فرمودند : سرشون خیلی شلوغه!!! حضوری تشریف بیارید!

باز هم بگذریم...؟؟؟؟

گذشتیم ...

ما گذشتیم و گذشت آنچه که با ما کردند

تو بمان و دگران وای به حال دگران


تصمیم گرفتم دوباره میناکاری را شروع کنم... ببینم چی میشه...



پ ن 1: تمام تلاشم را میکنم که چیزای خوب بنویسم

ولی شماها بر من ببخشایید این تلخی بی پایان را که تمام وجودم را تلخ کرده!



پ ن 2: همچنان ازتون میخوام توی کانال تلگرام هم کنار هم باشیم

چون بلاگ اسکای ثابت کرده که هیچ ثباتی نداره

این هم آدرس کانال تلگرامی

t.me/tilotilo1405

رژ لب...

سلام

حالا که بلاگ اسکای کار میکنه بزار استفاده کنم

حالا که موضوع پیدا کردم یه پست دیگه هم امروز بزارم... 

بشه دوتا پست چهارشنبه ای!!!!




نمیدونم شماها وقتی رژ لب تون میرسه به اون آخرش، میندازین بره ... یا چی؟

البته این سوال مربوط به قبل ترها نیست ... مربوط به همین تابستان 1405 هست!


خب وقتی اینقدر پول بی زبون!!! (میخوام یه پست درمورد پولهای بی زبان بنویسم ...مدتهاست.. وقت نشده)!!!!

خلاصه وقتی رژ یکی از اون لوازم آرایش گرون تومنی هست ، 

وقتی میرسه به اون آخرش ، من که دلم نمیاد راحت بندازمش بره...

این میشه که با گوش پاک کن سعی میکنم چند روزی بیشتر ازش استفاده کنم ...

و اینطوری رژ زدن همانا و قدر رژها را دانستن همان!!!



تازه فکر کنم این فشار مالی برای رژ ... تازه به من نمایان شده

چون توی خاطرم نیست که قبلنا اینطوری رژ زده باشم...

هیچوقت به نظرم رژ لب یه لوازم آرایش لاکچری نبود!...

ولی الان یه جایی رسیدیم که باید عدد میلیونی برای رژ لب پرداخت کنیم!!!!

من از تورم جاموندم؟

بقیه پول دارن؟ من ندارم؟

بقیه رژ لب نمیزنن؟؟؟؟

چرا هیچکی در مورد رژ لب پست ننوشته پس؟




ارتش تابستان در راه است...تیر و مرداد و شهریور

سلام

روز تابستونیتون بخیر


همین که اسم تابستون را میشنویم هندونه های سرخ و شیرین یادمون میاد

یکی دو قاچ از هندونه ها را که تقریبا نازک برش زدید بزارید داخل فریزر و بعدازظهر تستش کنید ببیند میتونه جای اون آلاسکاهای قدیمی را بگیره

البته که درست یا غلط علت این کارها این هست که من تا جایی که میشه از شکر پرهیز میکنم ...

وگرنه بستنی یخی ها... گزینه های دوست داشتنی بعدازظهرهای گرم تابستونن!


امروز اومدم سرکار

روزهایی که اینجا میشینم پشت سیستم ناخودآگاه اول از همه وبلاگ را باز میکنم

برای همین هم دوست دارم اینجا بنویسم

وگرنه تو این یه هفته که کانال تلگرامی راه افتاده ... حس کردم همه چیز اونجا ساده تر و بی تکلف تر هست

هرچند من سالهاست که از تلگرام مهاجرت کرده بودم

چون یه کانال خیلی بزرگ برای محل کارم توی تلگرام داشتم

ساعتها براش وقت گذاشته بودم ... یه عالمه مخاطب و عکس و ...

یه دوره ای دسترسی به تلگرام برامون از بین رفت که به کسب و کار من خیلی آسیب زد...

بعد هم دیگه هیچوقت بهش برنگشتم

برای همینم خیلی روی کانال و پیچ و صفحه ، دیگه حساب باز نمیکنم

توی این دنیا کلا نمیشه به هیچی خیلی دل بست ، توی جغرافیای ما این شدید تر هم هست!

دیشب آخر شب یه کمی با حضرت یار صحبت کرده بودیم و با اختلاف نظرهای بیخود هر دومون ، همدیگه را رنجونده بودیم!

برای همین صبح با صدای گوشیم بیدار شدم ... یکساعتی حرف زدیم و دلخوریها برطرف شد

بعد از رختخواب اومدم بیرون

دوش گرفتم

با مامان جان صبحانه خوردیم

یه قسمت سریال پلی کردم ولی دیگه خودم وقت دیدنش را نداشتم ... لباس پوشیدم و اومدم سرکار

یکی دوتا کار باید آماده کنم ... یه کمی وقت گیر هست ...

مادرجان هم بهم گفتند اگه آقای سبزی فروش سیار محل تشریف آوردند، براشون شنبلیله بخرم...

همونی که یکشنبه ها نمیلیله!





کانال تلگرامم

t.me/tilotilo1405

شنبه تابستونی...

سلام

فارغ از تمام مسائل دور و بر... 

در یک دنیای کوچولوی آرام ...

به همتون سلام میکنم...

روزتون پر از زندگی

اونم شورِ زندگی

شور زندگی همون چیزی هست که صبح ما را وادار میکنه خوشگل لباس بپوشیم و آرایش کنیم و به ضدآفتابمون حساس باشیم

یا همون حسی که بهمون میگه همیشه بطری آب خوشگل همراهمون باشه

همون حسی که بهمون انگیزه میده لیموها را برش بزنیم (لیموی عزیزم... منظورم لیموترشهاست... نه شما که لیمو شیرینی)!!!! و بندازیم توی بطری آبمون تا هر باز مزمزه میکنم بهمون حس خوب بده

خلاصه شور زندگی را پیدا میکنیم ... عین وقتی که سرکلاف کاموا را پیدا کردیم... و تند تند میپیچیمش تا یه گلوله ی خوشگل بشه!


توی تلگرام مینویسم

هنوز حس خونه بهم نمیده

اما حس خوبی داره

یه عالمه از دوستای خوبم هم اومدن اونجا... لطفا هم را گم نکنیم

تو این روزهایی که همه خرده ریزه های زندگی که حس خوب میداد را گم کردیم ... دیگه دوستامون را گم نکنیم

رها جان... بعدا نیای گله کنی... من آدرس تلگرام را گذاشتم برای همتون

t.me/tilotilo1405

توی پست قبلی

هنوز اینجا مینویسم که همه دوستام خبر دار بشن

بازم اینجا مینویسم چون اینجا را دوست دارم

ولی فعلا هر روز اونجا فعال هستم

راه ارتباطیش هم آسون تر هست... روی گوشی... یه گوشه خلوت ... یه لحظه پشت چراغ قرمز... میشه یه پیام داد و گرفت و لبخند زد


دیروز خواهر و فسقلیا خونمون بودن

میخواستم یه کمی جوجه هم درست کنم برای ناهار

ولی سرظهر پشت بام زیادی گرم هست

برای همین حدود ساعت ده و نیم با فندوق و پسته رفتیم روی پشت بام

به جای زغال، با چوب هایی که از باغچه آورده بودم آتش روشن کردیم

و بعد جوجه ها را کباب کردیم و اومدیم پایین

ریختمشون توی ظرف وارمر دار و ... تا ناهار گرم و تازه موندن!

عصر هم دسته جمعی رفتیم یه سری به خاله جان زدیم

دو ساعتی اونجا بودیم و برگشتیم



یه مدل هله هوله ... با نخود و لوبیا درست کردم که فعلا (اینکه میگم فعلا .. برای اینکه بعضی از چیزهایی که این مدلی هستند بعد از یکی دو بار تجربه دیگه جذابیت ندارن) خوششون اومد

نخود و لوبیا را بعد از خیساندن و پختن ، میریزیم توی مخلوط تخم مرغ و ادویه هایی که دوست داریم

بعد هم توی آرد سوخاری

و با یه کمی روغن یا سرخش میکنیم یا میزاریم توی فرایر... ترد و بامزه میشه

هم بچه ها و هم بزرگترها خوششون اومد...به نظرم جایگزین خوبی برای هله هوله هایی مثل پفک وچیپس میتونه باشه



دیگه از چی براتون تعریف کنم؟

اهان بیمه ماشینم هم رسیده به 10 روز انتهاییش...

زنگ زدم به همون بیمه گزار همیشگی... تا کارهای لازم را انجام بده


ماشینم لاستیک نیاز داره!

باید به فکرش باشم


فسقلیا توی هر دور همی از مسافرت دسته جمعی حرف میزنن و خاطراتشون را مرور میکنند

وسوسه شدم برای پاییز یه مسافرت دیگه دسته جمعی برنامه ریزی کنم!

اونقدر وضعیتمون نامشخص هست و اونقدر برای هیچی نمیشه برنامه ریزی کرد... که حتی رویابافی هم برامون سخت شده!




کانال تلگرامم

t.me/tilotilo1405


بیا بلندترین روزهای سال را بیشتر عاشقی کنیم

سلام

روزتون زیبا

تابستون گرمتون پر از حس و حال خوب

ما آدمهایی معمولی نیستیم ... ما آدمهایی هستیم که برای حس و حال خوب تلاش میکنیم

آدمهایی هستیم که برای به دست آوردن آرامش، هزاران تنش و سختی و گرفتاری را به جون میخریم

ماها داریم به جایی از تاریخ را زندگی میکنیم که زندگی آسون نیست ولی هنوز هم زندگی ارزش زندگی کردن داره

برای رنگی رنگی بودن ... برای خندیدن ... برای آرامش آدمهایی که دوستشون داریم ... برای حال خوب خودمون و بقیه ... ماها هنوزم میتونیم

هنوز شکرگزاری یادمونه

هنوز اینکه خدایی هست را باور داریم

و اینها همش یعنی ماهای آدمهای معمولی نیستیم

سالهای پیش در آرامشی که باورم نمیشد بعدها تبدیل میشه به یه آرزو... نوشتم... در درون هر یک از ما پیامبری است که مبعوث شده برای یک رسالت بزرگ!

حالا در حالی که روح و روانمون مثل یک اقیانوس بزرگ پر از تلاطم هست... باز هم مینویسم رسالت اون پیامبر را یادمون نره!

دیروز را با مغزبادوم گذروندم

رفتیم سیتی سنتر یه کمی گشت زدیم

چون هوا گرم بود و میترسیدم هرجایی بیرون ببرمش گرما زده بشه

برای همین سیتی سنتر بهترین گزینه بود

این روزها دختر کوچولوی غصه ی ما (غلط املایی اینجا را جناب دکتر ربولی یادآوری کردن که خیلی خیلی ازشون ممنونم) قصه .. دختر کوچولوی قصه ی ما، رژیم غذاییش را خیلی خیلی رعایت میکنه ، چون رفته آزمایش داده و پزشک بهش هشدار «پیش دیابت داده»...

اصلا اضافه وزن نداره... قند خونش هم بالا نبوده ... ولی با بررسی آزمایشات...

حالا خودش اونقدر رعایت میکنه که من واقعا جیگرم کباب میشه

برای همین هیچی جز آب هم نخوردیم و فقط یه گردشی کردیم و برگشتیم

میخواستیم کتاب بخریم که نشد...




دوستان خوبم

همچنان از اینجا نوشتن حس خوب میگیرم

ولی... از دیروز یه کانال توی تلگرام باز کردم و اونجا بیشتر خواهم نوشت!

t.me/tilotilo1405

منتظر تک تک تون هستم


مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد...

سلام

روزتون زیبا


غرغر کردن و از اینکه دیگه آدم سابق نیستم ، نوشتن هیچ فایده ای نداره

اصلا مگه کدوممون دیگه آدم سابق هستیم

من فکر نمیکنم کسی توی این جغرافیا زندگی کنه، با هر طرز فکر و نظر و دیدگاهی، که الان همون آدم چند ماه قبل باشه... مثلا پاییز چه آدمهایی بودیم ... حالا چی شدیم

به چی فکر میکنیم ... از چی مینویسیم ... دلواپسی هامون چیه...

غبطه میخورم به آدمهایی که برگشتن به روتین زندگی و زندگی را راحت زندگی میکنن

من کتاب میخونم ... ذهنم هزار تا دلواپسی و دلشوره را دنبال میکنه

اونقدر کم حرف و ساکت شدم ... چون حرفها به زبانم نمیاد... در درونم پر از کلمه و غوغا و هیاهوست...

فیلم میبینم... که فقط لحظه ای از افکار خودم جدا بشم

با فسقلیها حرف میزنم ... شاید به دنیای آروم اونها پیوند بخورم

و ...

و ...

و ...

از اینها نوشتن برام جذاب نیست

و بدتر از همه ، بی اعتمادی به پلتفرم ها و اپلیکیشن ها و ارائه دهندگان وب نوشت!

حال عروسکی را دارم که فقط میتونه کاری را انجام بده که عروسک گردانش اراده کنه!!!!!

عشق ادامه داره ... شاید با حس های تازه ...

مهربونی ادامه داره ... با اینکه من آدم جدیدی هستم

زندگی هم ادامه داره ... چون خداوند موهبت زندگی را بهمون هدیه داده ... گویا زیاد هم توجهی به اینکه توی چه جغرافیایی و در چه حالی هستیم نداره!

و همیشه ... و همیشه ... و مثل همیشه ... خدایی هست که دستامون را گرفته توی دستاش و هوامون را داره و خوب خدایی کردن را بلده!

ما هرمدل بنده ای باشیم ... خدا خداست!!! خدا خدایی میکنه!!!

فقط حواسم باشه که دستاش را ول نکنم !




پ ن 1: خیلی حرف برای گفتن هست

پ ن 2: یه تصادف ناخواسته و بدون تقصیر کردم ... دو هفته ای درگیرم کرد

پ ن 3: خواهر یه عمل زیبایی انجام داد ... کلی ازم انرژی و زمان گرفت

پ ن 4: با مامان به باغچه رسیدگی میکنیم و شاید تنها لحظه های بدون فکر این روزها... همون زمان ها هست

پ ن 5: دیگه اینجا را برای نوشتن دوست ندارم !!!

آخرین روزهای بهار...

سلام

روزتون زیبا

دیگه به این روزهای آخر خرداد خیلی هم نمیشه گفت بهار!

اما بهر حال هنوز توی روزشمار تقویم توی فصل بهار هستیم

رودخانه را باز کردند ... زاینده رود پر از آب شده ... امیدوارم حال خوب همراهش باشه ...

امروز صبح اولین کاری که میخواستم انجام بدم این بود که صفحه وبلاگ را باز کنم و بنویسم...ولی بازم بلاگ اسکای باز نمیشد

از خودم میپرسم چرا از اینجا نمیری... بعد میبینم کجا برم که تک تک شماها اونجا باشید ؟

مجبور میشم صبر کنم تا بازم همین صفحه توی همین آدرس باز بشه و من بتونم بنویسم

بنویسم برای دوستانی که هنوز مهربونی و همراهیشون توی دلم جای خاص و ویژه داره

هرچند فعلا یک طرفه!!!!

دیگه از روزانه ها نوشتن لطف سابق را نداره ... ولی زندگی ادامه داره

چون خدایی هست که هنور بهم موهبت زندگی را هدیه میده و من باید قدردان این هدیه الهی باشم!

با مادرجان میریم باغچه سرمیزینم ... سبزیجات میکاریم ... آبیاری میکنیم ...

غوره ها آماده چیدن شدند

انجیرها یواش یواش دارن ریز درخشندگی آفتاب روز به روز شیرین تر میشن ...ولی...

فعلا که کسی نمیاد باغچه سر بزنه... پارسال از بهار باغچه را کرده بودیم پاتوق...

برای زندگی... برای حال خوب... برای ادامه .. داریم تلاش میکنیم

عین خیلی از شماها...

اوضاع کسب و کارم تعریفی نداره ... برای اینکه فشار روحی کمتر بشه هر روز نمیام سرکار!

اینطوری وقت بیشتری دارم که کتاب بخونم... کنار مادرجان فیلم سریال ببینیم

برای مهمون های عزیزم چیزای خوشمزه در حد توانم درست کنم

و البته که ... آرام باشم تا آرامش به جسم و جانم برگرده!