داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

برگ از پی برگ بر زمین ریخته است... ای باد چه در گوش طبیعت گفتی؟

سلام 

شبتون زیبا 

لحظه هاتون تاب

دوباره افتادم روی اون دوری که متوجه نمیشم کی صبح میشه ... کی شب میشه ... 

روزها و شبهام اونقدر تندتند و پشت سرهم میان و میرن که من به گردشون نمیرسم!

دلم برای روزهای کشدار تنگ شده 

اون روزهایی که هی دور خودمون میچرخیم و روز تمام نمیشه ... 

از اون مدلهایی که هی چای پشت چای میخوری و گوشی چک میکنی و کتاب ورق میزنی... باز نگاه میکنی دو دقیقه بیشتر نگذشته!

روزهام الان از اون مدلهاست که هربار سربرمیگردونم یهو چند ساعت گذشته و دلشوره کم اومدن وقت همش باهامه!


امروز صبح بعد از صبحانه 

ماگ فسقلیم را پر از اسپرسو کردم و میوه هایی که مامان جان برام آماده کرده بودند را برداشتم و از خونه زدم بیرون

رنگ آفتاب پاییز را دوست دارم 

صبح ها توی مسیر اومدن ذکرهایی که دوست دارم را میخونم 

برای پدرجان خودم و پدرجان حضرت عشق فاتحه میخونم 

بعد تک تک برای عزیزام دعا میکنم 

این کار بهم حس خوب میده 

رفتم بنزین زدم 

بعدش رفتم سمت داروخانه ... میخواستم «کپسول گل مغربی» بخرم 

دکتر برام نوشته بود یکی دو ماه پیش و یادم رفته بود دوباره بخرم و تکرارش کنم ... 

ولی صبح داروخانه تعطیل بود... رفتم سمت دفترکارم 

کارام را مرتب کردم و لابلاش یه عالمه تلفن زدم ... اونقدر که دیگه واقعا خسته شدم از حرف زدن!!!!

در نهایت تا کارهام را مرتب کنم و برگردم خونه شد ساعت 5 عصر!!!!

مادرجان تنهایی رفته بودند باغچه!

برامون انار و خرمالو چیده بودند و البته سبزی خوردن

سرشب هم خواهر و همسرش و نورماه اومدند بهمون سرزدند!

دارم یه نقشه های آبان ماهی میکشم ... خودم بیشتر از همه ذوقشون را دارم 

بزارید یه کمی بره جلو و حتمی بشه میام براتون میگم ... 


دیدم چقدر از صحبت کردن در مورد مداد چشم استقبال کردید 

گفتم هرازگاهی از این حرفا بزنیم و از همدیگه یاد بگیریم 

به خصوص لوازم بهداشتی که خیلی خوبه بدونیم کدومش خوبه !

امشب میخوام از سرم دور چشم اوردینری بگم!

میدونم که باید از بعد از 25 سالگی از کرم دور چشم استفاده کرد ولی من چندین بار خریدم و هیچوقت مداوم استفاده نکردم 

تا پارسال که احساس کردم اطراف چشمم داره هم تیره میشه و هم چروک های ریز پیدا میکنه

سرم دور چشم اوردینری را خریدم و واقعا بعد از دو هفته به طور مشهودی اثرش را حس کردم 

خیلی خیلی ازش راضی هستم 

درسته که همچنان گاهی تنبل بازی در میارم و شبها از شدت خستگی بدون هیچ رسیدگی به پوستم فقط میخزم زیر پتو... 

ولی همچنان ازش استفاده میکنم و دوستش دارم 

کلا هم سرم ها را بیشتر از کرم ها دوست دارم... 

خب اینم قسمت خوشگلاسیون... 


دیگه از چی بگیم؟

کتاب نقاشیم هم برگ برگ شده بود و برگه هاش جدا شده بود

تازه فهمیدم که یه کوزه گری هستم که داره از کوزه شکسته آب میخوره 

برای همین امروز کتابم را بردم و فنر زدم ... و چقدر ساده شده استفاده کردن ازش... 



پ ن 1: ماه امروز نوبت دکتر داشته و دکتر معاینه کرده و گفته فعلا بیماری متوقف شده !!!

خدای مهربون خودش همه ی بچه ها را صحیح و سلامت نگه داره!


پ ن 2: ماهی تا دو سال پیش - سال قبل از پیش دبستانی- خیلی عادی نقاشی میکشید

ولی از پارسال یهو نقاشیش خیلی پیشرفت کرد

امسال هم یه معلم نقاشی فوق العاده داره و چیزایی میکشه که منو متحیر میکنه!



اولین یکشنبه آبان ماه 1404

سلام 

شب تون ستاره بارون 

با شبهای بلند پاییزی چه میکنید؟

هنوز بعدازظهر شروع نشده ، شب میشه ... 

امروز صبح زودتر بیدار شدم چون برنامه فشرده داشتم 

دوش گرفتم و صبحانه خوردم ... اومدم بیرون

خواهر زنگ زد دارم میام پیشت صبحانه نخور که صبحانه میخرم.... مامان همراهته؟

گفتم بیا قدمت به چشم ولی مامان نیست... گفتم شاید نیاد... ولی اومد

براش نسکافه آماده کردم و با یه برش از کیک میوه ای که آورده بودم دادم ، ازش پذیرایی کردم 

اون حرف زد و من دفترها را فنر زدم ... حرف زدیم و کارتها را لمینت کردم ...حرف زدیم و ... ساعت 10 بود دیدم دیگه خیلی دارم از برنامه عقب میمانم

گفتم باید بشینم پشت سیستم ... همین موقع آقای حافظ هم از راه رسیدند!!!

دیگه چی بگم ... شده بود دیگه ... از آقای حافظ هم با بیسکویت و نسکافه پذیرایی کردیم 

یه مشتری هم بدون هماهنگی اومد و حسابی شلوغ و در هم برهم شده بود

برنامه م بهم ریخته بود و کاری هم از دستم برنمیومد...

دیگه سرظهر بود که خواهر رفت... آقای حافظ هم دید خیلی شلوغ و پلوغم و گوشی پشت هم زنگ میخوره ... ایشونم رفت

کار مشتری را تمام کردم و اونم رفت... دیگه خلوت شدم ... نشستم سرکارهام

البته که نصفه برنامه را از دست دادم ... ولی سعی کردم بقیه روزم از دستم نره!

برگشتم خونه و آبگوشت مامان پز خوردم 

بعدم با داداش و همسرش صحبت کردیم 

و در نهایت نشستم دوباره سرکارهام... 



پ ن 1: سالها پیش وقتی رفته بودم خط چشم بخرم ، دنبال یه خط چشم ضدحساسیت و خوب میگشتم که فروشنده بهم گفت از مداد استفاده کنم 

و از اون موقع یاد گرفتم و همیشه با مداد خط چشم میکشم

چند سالی هم هست که همیشه از مدادهای اسنس استفاده میکنم 

همسرداداش برام میاره و میدونم که اینجا هم گیر میاد

امروز وقتی ازسرکار برگشتم و دیدم خط چشمم تکون نخورده، گفتم یادم باشه حتما به شماها هم بگم!


پ ن 2: مقوای مشکی آوردم برای تست کردن مداد رنگیای جدیدم 

ولی مناسب مقوای مشکی نبودن!


پ ن 3: دارم نقشه های تازه میکشم 



مهربونی...

سلام

روز قشنگ پاییزیتون بخیر

سومین روز از آبان هم از راه رسید...

یه اول هفته پر انرژی براتون آرزو میکنم

من که به جای بطری آبم ... حالا دیگه اون ماگ فسقلی خوشگلم را با خودم میارم

به جای نوشیدنی خنک... حالا یه نوشیدنی گرم ... وسط روز ... میتونه دل آدم را گرم کنه!

هوا خنک و پاییزی و دلچسبه... اما دفتر کار من حسابی سرد شده

برای همینم صبح یه کت کتون از لابلای لباسام در آوردم و زیرش هم یه تی شرت یه کمی ضخیم تر پوشیدم

یواش یواش ... داریم به استقبال لباسای گرم و نرم تر میریم...


حضرت عشق داشت بهم درس «روایتگری» میداد

توی قانون های تجارت ...هزار و یک هنر وجود داره ... یکی از هنرها هم همین هست

کل دیروز را یه نفس یه کتابی را خونده بودند و طبق معمول عین یه استاد دلسوز، نکاتش را به منم آموزش دادند!

و فقط یه آدم عاشق میدونه شنیدن کلمات با نوع خاص بیان و کرشمه گفتار حضرت یار ... چه کیفی داره!

بعد از اینکه درس را گرفتم ... آقای همسایه از اینجا عبور کرد...

یهو دلم خواست حالا که سرم خلوت تره وبلاگ را باز کنم و براتون از قصه ی آدمها بنویسم

شاید جالب باشه...




یه مرد هشتاد و چند ساله ... نه قد بلنده و نه قد کوتاه ... متوسط... لاغر... تکیده از زمانه

چهره ی آفتاب سوخته و تیره رنگش ، نشان از سالها کار بی وقفه توی آفتاب و سایه داره

انگار یه تابلوی نقاشی که روزگار با هر بالا و پایین ، چین و چروک تازه ای بهش اضافه کرده ...

همسر و بچه ها و نوه هاش را میشناسم... حتی نبیره ش را هم دیدم...

سیزده سال توی محله کار کردن ، باعث شده با یه سری از همسایه ها آشنا باشم و روابط نزدیک تری داشته باشم

هر روز صبح ... حتی صبح هایی که خیلی زود میام سرکار، میبینم که داره قدم میزنه

خریدهای روزانه خونه شون را انجام میده

و از اونجایی که به من خیلی خیلی محبت داره ... هر روز باهام حال و احوال میکنه ...

برای پدرجانم خدابیامرزی میفرسته

سراغ مادرجانم را میگیره

و هر موقع میوه خریده باشه به منم میده !

مهربونیش برام جالبه ... از اون مدل مهربونیایی که این روزها خیلی زیاد نمیبینیم ...

شما فکر کنید همسایه ی مسنی که هر بار خرید میکنه به من هم میوه میده ... یه روز نارنگی... یه روز سیب... یه روز موز... یه روز ...

گاهی حتی شده مثلا گوجه فرنگی بهم میده و میگه با صبحانه ت بخور... حالا هرچی هم من بگم که صبحانه خوردم ... یا آوردم ... اون کار خودش را میکنه

مهربونی همین شکلی نیست؟

اونم یه مهربونی جا افتاده ی ، آفتاب خورده ی ، بی چشم داشت!

مثل یک پدر!

امروز ذرت خریده بود... بهم یه دونه ذرت داد... هرچی تعارف کردم ، فایده ای نداشت ... با اصرار گفت وسط روز بخور، خوشمزه ست!

با یه لبخند مخصوص خودش... همیشه هم بهم میگه تو مثل دخترمی... مثل مریم !

مریم دختر ته تغاری خونشون هست که سه تا بچه داره و این روزها درگیر سرطان سینه هست!

امروز دلم خواست از مهربونیِ همسایه ای بگم که هر بار میبینمش ته دلم یه حس خوب دارم

بهم اطمینان داره و یه خاطر کهولت سن، هر بار کارت های بانکیش را میده به من و میگه برام موجودی بگیر...

موجودی ها را میگرم و بالای فیش ها با ماژیک اسم بانک را براش مینویسم

یواش یواش چشماش اون عددهای ریز را نمیبینه ... میگه با ماژیک پشتش عدد اصلی را بدون صفر برام بنویس

براش مینویسم و بهش میدم ...

دلم میخواست پدرجانم اونقدر فرصت داشت تا پیر بشه... دیدن آدمهای پیری که هنوز پر از امید به زندگی هستند برام جذابه

دلم میخواست پدرجانم هفتاد ساله و هشتاد ساله و گاها مثل پدربزرگ... نود ساله بشه ...

شاید برای همین هست که وقتی میتونم و کاری از دستم بر میاد برای آدمهای مسن تر انجام میدم

...

چقدر این پست طولانی شد...

امیدوارم از حوصله تون خارج نشده باشه ...

شاید شروع کنم و از این به بعد یه سری پست هایی از روایت آدمها بزارم ...

آدمهایی که با اخلاق خاص خودشون ، توی ذهن مون جا باز میکنن

آدمهایی که با رفتارهایی که با اطرافیانشون دارن، باعث میشن زندگی رنگ و بوی بهتری داشته باشه

شماها هم اگه دوست دارید ... حتی شده در چند جلمه ... روایتگر آدمهایی باشید که توی زندگیمون نه اونقدر پررنگ هستند که هر روز ازشون یاد کنیم و نه اونقدر بیرنگ که به سادگی از کنارشون بگذریم ... هرچند ... به نظر من ... همه ی آدمها به نوعی تاثیر خودشون را روی زندگی ماها دارند!




آبان مبارک

سلام 

عصر پاییزیتون دلچسب

در حالی براتون پست مینویسم که بوی خوب کیک خرمالو و موز و سیب پیچیده توی خونه 

نمیدونم نتیجه چی میشه 

ولی خرمالوها داشت خراب میشد... برای همین همه را از پوست جدا کردم با موز ریختم توی بلندر

رفتم تخم مرغ بیارم چشمم خورد به سیب زردی که خورده نشده بود... اونم اضافه کردم 

تخم مرغ زدم و سه قاشق آرد و یه قاشق روغن و بکینگ پودر

ساده گرفتم و کف قابلمه را چرب کردم و ریختم داخلش... 

روی شعله کم ... 

ببینم نتیجه چی میشه ... 



اگه بخوام روزانه بگم براتون ... 

یکشنبه خیلی دیر رفتم خونه

تازه یه کار هم برده بودم با خودم که باید اونو انجام میدادم و بعد میرفتم سراغ بقیه کارها

تا ساعت 9 شب دستم بند بود

دیگه 9 شب چمدان را از کمد درآوردیم 

مامان جان بیشتر وسایل را جمع کرده بودند و یه چک لیست هم آماده کرده بودند

خیلی هم چیزی نمیخواستیم ... سفر کوتاه بود

چمدان را بستم و خوابیدیم

صبح ساعت 6 و نیم بیدار شدیم و صبحانه خوردیم 

توی ماگ های فسقلیمون قهوه ریختیم و راه افتادیم

حدود ساعت 8 خاله را سوار کردیم و راه افتادیم سمت فرودگاه 

ماشین را پارک کردیم و وارد شدیم 

خیلی طول نکشید گیت باز شد و چمدانها را تحویل دادیم 

از گیت رد شدیم و رفتیم توی سالن آخر منتظر تا سوار هواپیما بشیم ... صندلی های ریلکس خالی بود و سه تایی رفتیم روی اون صندلیها دراز کشیدیم و مشغول حرف زدم شدیم... ساعت از 10 گذشته بود... قهوه هامون را خوردیم و همونطوری که ریلکس کرده بودیم سه تایی مشغول حرف زدن بودیم که متوجه شدم از بلندگو دارن اسم سه تامون را صدا میزنن

بله... اونقدر ریلکس شده بودیم که یادمون رفته بود باید بریم سوار شیم... 

دیگه بدو بدو سوار شدیم و پرواز...

رسیدیم فرودگاه مشهد و برعکس تصورم ... ترانسفر نداشتیم... یه تاکسی از فرودگاه گرفتیم و رفتیم هتل

هنوز اتاق آماده تحویل نبود... برای همین وسایلمون را گرفتند و گفتند برین برای ناهار

جای همه شکموها خالی... چه ناهار خوبی هم داشت... ناهار خوردیم و اتاق را تحویل گرفتیم 

وسایلمون را گذاشتیم و برای ساعت 3 رفتیم سمت حرم ... 

از باب الجواد وارد حرم شدیم ... رفتیم سمت مسجد گوهرشاد ... وهمونجایی که دلم تندتند میزنه ...

دعاگوتون بودم اگه قابل باشم 

هم روز اول... هم روز دوم هم دعاتون کردم و هم به نیت تون نماز خوندم 

روز اول خلوت تر بود ولی روز سه شنبه خیلی خیلی شلوغ بود... 

بعد از نماز مغرب و عشا و دعاها... برگشتیم سمت هتل

از همون فروشگاه قبلی که خرید میکردیم زعفران و هل و زردچوبه و زرشک خریدیم ...

شام را توی هتل خوردیم و سه تایی بیهوش شدیم 

برای نماز صبح تنها رفتم ... چون مامان و خاله خیلی خسته بودند گفتند توی هتل نماز میخونن... ولی من دلم نمیاد نماز صبح حرم را از دست بدم 

و واقعا روحم لابلای اون کاشی های آبی و گنبد طلا پرواز میکرد... 

اونقدر صدای اذان را توی خنکای صبح پاییزی... توی اون صحن و سرا دوست داشتم که با کلمات نمیتونم بیان کنم...

در نهایت روز دوم را هم به رفت و آمد بین هتل و حرم و نماز و دعا گذروندیم 

چهارشنبه صبح زود اومدیم بیرون و صبحانه پک شده را از هتل گرفتیم 

توی فرودگاه یکساعتی تاخیر پرواز داشتیم 

رسیدیم اصفهان و ماشینمون را برداشتیم و اومدیم سمت خونه 

سرراه رفتیم لباس فروشی نزدیک محل کار من و سوغاتی خریدیم

مامان جان حالت سرماخوردگی پیدا کرده بودند و دستاشون داغ و تبدار بود

خاله را رسوندم خونشون و مامان را بردم دکتر... دوتا آمپول دکتر نوشت و همون باعث شد که بهتر بشن!

طبق همه سفرها به محض رسیدن چمدان را خالی کردم و شستنیا رفتند توی ماشین لباسشویی

5شنبه صبح زود رفتم سرکار... ولی جالب اینکه بازم اینترنت کلا قطع بود... سامانه 2020 هم کلا قطع بود

عملا دستم توی پوسته گردو مونده بود... ولی مدیریت بحران کردم و کارهایی که از قبل مانده بود و نیاز به اینترنت نداشت را تکمیل کردم 

ساعت 4 برگشتم خونه ... با مادرجان ناهار خوردم و خدا را شکر مامان خوب بودند

خاله جون زنگ زد و گفت که عمو و زن عموشون از آمریکا اومدن و بریم بهشون سر بزنیم؟

دیگه گل خریدیم و رفتیم سراغ عموجان ... به یاد پدربزرگم...

ساعت 9 شب از خونه عمو اومدیم بیرون .. خاله گفت بریم دور هم کشک و بادمجون بخوریم؟؟؟؟

چی بهتر از دور همی؟

دیگه تا 12 شب اونجا بودیم 

امروز باید میرفتم سرکار... ولی از اونجایی که وضعیت نت را نمیدونستم از صبح زود توی خونه نشستم پشت سرفیس جان!

شارژ لپ تاپ که تمام شد رفتم سراغ کیک پختن... 

گفتم تا کیک میپزه یه پست هم بنویسم ... بگم آبان تون مبارک!

تولد تک تک آبان ماهی هامون مبارک

خواهرم و ماهی هردو آبان ماهی هستند... ببنیم چی توی ماه قشنگ آبان در انتظارمون هست!!!!

دیگه باید برم سراغ کیک ... براتون عصر پاییزی دلچسب آرزو میکنم ...



پ ن 1: بعدا براتون از مزه و کیفیت کیک میگم

پ ن 2: برای بقیه که سوغاتی خریدم برای خودمم یه شومیز ارغوانی خریدم ... و خیلی دوستش دارم 

پ ن 3: اونجایی که سوغات مشهد خریدیم - آقای فروشنده ما را شناخت که هر سال ازشون خرید میکنیم 

وقتی فهمید تولد مامان هست ، به هممون از اون سکه هایی که تبرک هست و میگن از فلزات اطراف ضریح داخل آلیاژش به کار رفته بهمون داد!

پ ن 4: برای سه تا فسقلی و خودم حرز امام جواد خریدم 

طولانی نوشت...

سلام 

شبتون زیبا 

دیگه پاییز حسابی داره خودنمایی و میکنه و حسابی هوا خنک شده 

به خصوص شبها... 


خیلی غیبتم طولانی شد و آقای جازی برام غیبت غیرمجاز زدند!

در حدی که دیدم دیگه اگه امروز هم بگذره و پست ننویسم باید برای مجاز کردن غیبت هام یه فکر جدی بکنم

قصد دارم ریز به ریز براتون بنویسم و این یعنی یه پست طولانی در انتظارتونه!

حالا اگه وسطهای پست یه کاری پیش بیاد و مجبور بشم برم ... دیگه عذرخواهی منو بپذیرید...

همین الان دوتا جدول را که زدم فرستادم تا مشتری غلط گیری کنه... 


باید بریم سراغ روزانه های این روزهایی که نبودم 

سه شنبه با مادرجان رفتیم سرکار... چون باید روی دور تند کارها را انجام میدادیم 

برنامه ریزی کردیم که جمعه تولد مادرجان را بگیریم 

چون یه عالمه کار و خرید داشتیم قصد کردیم که 5شنبه را هم تعطیل کنیم 

برای همین باید در دو روز همه کارهای هفته را جمع میکردیم 

دیگه سه شنبه مادرجان را بردم و تا ساعت 8 شب هم ماندیم و یه عالمه کار بردیم جلو... 

بعدش هم نوبت آرایشگاه برای مادرجان گرفتیم و رفتیم موهاشون را مرتب و کوتاه کردند... 

خواهر آخر شب بهم مسیج داد که فردا صبحانه میخرم و میام پیشتون... دیدم از برنامه جا میمانیم ... بهش گفتم نیا!

گفت میام و یه ساعته میرم ... گفتم بزار برای هفته بعد... چهارشنبه برای تک تک ساعتها برنامه ریختم تا بتونیم ساعت 3 و 4 تعطیل کنیم و با مامان بریم خرید!

دیگه قبول کرد و نیومد... 


چهارشنبه صبح رفتیم و هر کدوم مشغول کارها براساس برنامه شدیم 

یکساعت نگذشته بود که دستگاه ارور داد... زنگ زدم به آقای تعمیرکار ... و با راهنمایی ایشون دستگاه را راه انداختیم 

ولی یکساعت از زمان را از دست دادیم 

در این بین مادرجان که دیدند داریم زمان از دست میدیم ... چرخ دستی خریدشون را برداشتند و گفتند میرن یه چیزایی از لیست را بخرن و برگردن... 

یک ساعت بعد آقای حافظ هم از راه رسیدند... 

از قبل مادرجان بهشون گفته بودند که اگه رفتند آباده ! برامون سفیداب بخرن !

دیگه سفیداب ها را خریده بودند و اومدند سرمون... نشستند 

حالا دل من شور میزنه ... توی دلم آشوبه ... ساعت با سرعت میگذره... ایشون هم با دلی آرام و جانی مطمئن نشستند و از گل و بلبل حرف میزنند!!!!!

دیگه چاره ای نبود... مادرجان از خرید اومدند و من برگشتم سرکارم... که یهو دیدم خاله جان هم با یه گلدان زیبای شفلرا از راه رسیدند!!!

بله ایشون هم با گل اومده بودند که بهمون سر بزنند... 

اینطوری شد که سه ساعت از برنامه عقب افتادم ... 

سرظهر مهمانها رفتند 

دیگه رفتم سرکارهام و مادرجان هم عصر دوباره رفتند و ریزریز خریدهاشون را خودشون انجام دادند

دوتایی ماندیم تا ساعت 9 شب و من برنامه ها را تکمیل کردم و تحویل دادم و با مادرجان اومدیم سمت خونه 

هلاک و خسته ... 



پنجشنبه صبح بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و یه لیست از کارهامون نوشتیم 

خونه را جارو و گردگیری کردیم 

همه گلدانهای داخل سالن را بردم توی تراس و حسابی حمامشون کردم 

بعدش هم اتاقم را حسابی مرتب کردم 

سرظهر رفتم نان سنگک خریدم و برگشتم 

موهای مامان را رنگ کردم 

کیک پختیم و سرصبر خامه کشی کردیم و تزئین کردیم 

دسر درست کردم و تزئینش کردم 

و بهترین کاری که میشد بکنم این بود.... نشستم پای لپ تاپ و برای خودم و مامان و خاله بلیط مشهد خریدم 

و به عنوان کادوی تولد سوپرایز به مامان جان گفتم و چقدر خوشحال شدند... 

روز تولد مامان که میشه دوشنبه راهی مشهد هستیم... 

لطفا بهم بگید هوا اونجا چطوره و چطوری باید لباس بپوشیم ... 


جمعه هم صبح زودتر بیدار شدم 

موهام را رنگ کردم و دوش گرفتم 

سالاد ماکارونی درست کردم چون فسقلیا خیلی دوست دارند

سالاد کاهوی خوشگل درست کردم 

مادرجان هم از صبح خیلی زود مشغول پخت و پز بودند 

از ساعت 10 دیگه یکی یکی مهمونها از راه رسیدند

خاله و اطلسی

خاله و آلاله

خواهر و دوتا فسقلی ماه و ماهی ... 

خواهر و نورماه (بابای نور ماه در حد یکی دو ساعت اومد و ناهار خورد و رفت) ... 

و این یعنی همه دور هم بودیم... 

هوا عالی بود و در و پنجره ها باز بودند ... 

عود خوش بوی هندی روشن کرده بودم ... و

 یه تم پاییز چیده بودم ... کدو تنبل و برگ نارنجی و میوه کاج و شمع... 

یه دمنوش خوش عطر هم از ترکیب زعفران و ریشه زعفران - به و سیب- دارچین سیلان - عناب - برش لیمو - نبات درست کردم و توی قوری وارمر دار برای خودش یه گوشه دلبری میکرد... 

تا قبل از رسیدن مهمونها میز ناهار را چیدم و هرچی ظرف و ظروف لازم بود از کابینت ها درآوردم ... و درنهایت سعی کردم بیشتر با مهمونا وقت بگذرونم 

فسقلیا با دیدن سوغاتیا یه عالمه سوپرایز شدند و عکس و فیلم های سوپرایز شدنشون را فرستادم برای داداش و خانمش... 

ناهار خوشمره بود و دور هم ناهار خوردیم 

عصر هم دور هم کیک و چای... 

شب از غذاهای ظهر به اضافه کشک و بادمجانی که مامان برای شب آماده کردند خوردیم 

و در نهایت ساعت از 11 گذشته بود که مهمونا یکی یکی رفتند... 

عجله عجله یه جارو برقی زدم و برای بار چندم ماشین ظرفشویی را روشن کردم و رفتم برای خواب... 


امروز هم باید زود میومدم... ولی دیگه توان نداشتم 

تا برسم سرکار ساعت 8 بود... 

برنامه ها را فشرده چیدم ... چون دوشنبه میخوام برم مشهد!

فردا را هم فشرده چیدم ... 

الانم یه مقدار کارها را مرتب میکنم و تا آخر شب تا جایی که بشه کارهام را جلو میبرم....!



پ ن 1: دیروز به ماه نور اجازه دادم از لپ تاپم استفاده کنه... 

میخوام بدونه مفهوم خانواده این هست ... بعد از هر اشتباهی میشه بخشید...میشه دوباره اعتماد کرد


پ ن 2: فعلا از حضرت یارم چیزی نمینویسم... 


چک تایم...

سلام

روزتون زیبا

پاییز قشنگتون دلچسب

یه عالمه سوغاتی خوشگل دیشب به دستم رسید

اونقدر سورپرایز طور که گفتنی نبود...

یادتون هست براتون تعریف کردم که باباو مامانِ همسرِ داداش ، اردیبهشت رفتند یه سری بهشون زدند؟

یادتونه قرار بود با فاصله کوتاه داداش و خانمش بیان ایران؟

بعد به خاطر اون قضیه 12 روزه کنسل شد؟

خب...

اون موقع گویا سوغاتی هایی که خریده بودند را میزارن داخل چمدون و میدن به مامان و بابا که با خودشون بیارن ایران!

به خیال اینکه جای بیشتری برای آوردن سوغاتی داشته باشند و بعدا خودشون بتونن بیشتر برامون سوغاتی بیارن!

وقتی کنسل شد اومدنشون... به خانواده میگن که فعلا سوغاتی ها را نگه دارند تا اولین فرصت که خودشون بیان!

ما هم بیخبر...

لابلای سوغاتی ها برای سه تا فسقل کاپشن بود... که چون این سه تا توی زمان رشد هستند اگه قرار میشد کاپشن ها به زمستون امسال نرسه ، به اصطلاح براشون کوچیک میشد و سال بعد احتمال اینکه دیگه سایزشون نباشه بود...

برای همین داداش و همسرش به مامان و بابا میگن که سوغاتی را برامون بیارن!

وقتی باهام تماس گرفتند و موضوع را گفتند بغضی شدم ... دلشون میخواست بیان... دلشون میخواست خودشون هدیه هاشون را بدن!

ولی دیگه شده بود...

دیشب مامان عروس جان تماس گرفتند... من توی مسیر بودم که تازه از سرکار برم خونه

له بودم از خستگی...

چاره ای نبود ... قرار گذاشتیم برای یکی دو ساعت بعد

با مادرجان رفتیم خونه و جمع و جور کردیم

میوه و تنقلات آماده کردیم و اومدند... یکی دوساعت هم نشستند و رفتند...

برای هممون کاپشن فرستاده بود... و البته برای من مداد رنگی

برای ماهی و ماه ماژیک هم بود

برای ماه نور هم آبرنگ و ماژیک هایلایت...

خلاصه کلی ذوق کردیم... ولی به بقیه موضوع را نگفتیم...

میدونید که آخر هفته قرار هست برای مادرجان مهمونی تولد بگیریم... گذاشتیم که اون موقع ذوق زده شون کنیم!

الان یه عالمه کاپشن خوشگل و مداد رنگی و ماژیک و خودکار و آبرنگ داریم...

دیشب هی کاپشن های فسقلیا را بغل کردم و قربون صدقه شون رفتم....




امروز صبح زود اومدم سرکار

دیگه حال کار کردن ندارم

خسته شدم

خیلی پشت سر هم و فشرده کار کردم

البته که دیگه زیاد هم کار ندارم

چند تایی کار در حد همین هفته توی سفارشاتم باقی مانده

اما دیگه دارم خیلی لاک پشتی انجامشون میدم

یه نمونه آماده کردم ... فرستادم که ببیند و چک کنند و تاییدیه بدن تا بریم جلو... دیدم دارم طولش میدن...

گفتم بیام یه پست بنویسم و برم

صبح که بیدار شدم ... دلم خواست یه بلیط یواشکی ... یکی دو روزه برای مشهد بخرم و با مادرجان بریم مشهد... ببینم قسمت میشه یا نه...

البته که برنامه کاریم هنوز خیلی نامرتبه و این قضیه در حد رویاست...


جایزه امروز

سلام

روزتون بخیر

روز پاییزی قشنگتون پر از حال خوب

امروز صبح که اومدم سرکار به خودم گفتم که جایزه ی امروزت ، نوشتن یه پست هست!!!

اونم کِی؟؟؟ وقتی که این حد... از کارها را انجام دادی و تحویل شد...

الان وقت جایزه ست...


اومدم وسط شلوغیهای پاییزی یه سلامی بکنم

بگم چند روز شلوغ را سپری کردم

5شنبه به خاطر سرماخوردگی ماهی ، باغچه رفتن همه کنسل شد

منم مادرجان را با خودم آوردم سرکار و حسابی کارهایی که میشد را با هم پیش بردیم

تا ساعت 6 بعدازظهر هم سرکار بودیم... بعدش هم رفتیم خرید مایحتاج خونه... عصر پنجشنبه بود و غلغله بود

دیگه تا خریدها تمام بشه ساعت 8 شب شده بود و مادوتا دیگه خیلی گرسنه بودیم... ناهار هم نخورده بودیم

البته بین روز میوه و آجیل و اوتمیل خورده بودیم.... ولی غذا نخورده بودیم... دیگه از همونجا جوجه خریدیم و اومدیم خونه

جاتون خالی ... ناهار و شام را یکی کردیم و تا یه سرو سامانی به پیغامهای روزم بدم و بخوابیم ساعت از 1 گذشت...

صبح جمعه قبل از 7 از خواب بیدار شدم و بامادرجان رفتیم باغچه... باغچه را آبیاری کردیم

یه کمی انار چیدیم

یه کمی سبزی خوردن

یه کمی هم خرمالو.. میدونید خرمالوها را کال میچینیم و میزارم تا یکی یکی نارنجی بشن و برسن؟!!!!

و اینقدر این منظره قشنگ هست ...

خلاصه خرمالو و فلفل هم چیدیم و اومدیم بیرون

رفتیم سرمزار پدرجان ... گلها را آبیاری کردیم و نیم ساعتی اونجا بودیم 

مادرجان را رسوندم خونه ... دیدم گلهای توی پارکینگ هم خیلی وقته آبیاری نشدند... به اونها هم آب دادم وبدو بدو اومدم سرکار!

تا ساعت یک و نیم سرکار بودم ... ولی بقیه برنامه ریزی کرده بودند که عصر جمعه را بریم خونه اون یکی خاله!

دیگه بدو بدو رفتم خونه ... یه دوش گرفتم و آماده شدم ... خاله و آلانه و خواهر و ماه دونه را هم برداشتم و رفتیم سمت خونه اون یکی خاله!

اطلسی که با همسرش رفته بودند پیک نیک ... ولی بقیه بودند و کلی خوشحال شدند

براتون تعریف کردم که خاله اینا یه هاپوی کوچولو خریدند .. امیلی، عضو جدید اون خونه ست و کلی هم ذوق میکنه برامون

تا سرشب اونجا دور هم بودیم و دایی و زن دایی هم که خبر دار شدند ما اونجاییم به جمعمون اضافه شدند!

در نهایت از اونجا اومدیم بیرون و رفتیم دسته جمعی بستنی خوردیم و در نهایت برگشتیم خونه

تا برسیم خونه ساعت از 10 گذشته بود!

دیگه باز یه کمی به کارهای دفترم رسیدگی کردم و رفتم توی رختخواب!

امروز مادرجان نیومدند دفتر و من تنهام... در عوض از صبح دارم روی دور تند تلاش میکنم به بی نظمی های کارم نظم بدم ...

پاییز جان هم سرک کشیده اینجا و آفتاب را بیرنگ کرده !

حالا وقتی آفتاب بی رنگ پاییز میفته روی میز کارم بهش لبخند میزنم...




پ ن 1: راستی آخر هفته تولد بازی داریم...

مادرجان همه را دعوت کردند

حالا دیگه باید با برنامه هرروز یه کمی بیشتر بمونم تا بتونم جبران اون یکی دو روز مهمون بازی را کرده باشم!


پ ن 2: قصد دارم برای تولد مادرجان تبلت بخرم

حالا شاید حتی بعد از تولد... چون فرصت گشتن ندارم

ولی اگه تجربه ای که به دردم میخوره در این زمینه دارید بهم بدید لطفا

برای کتاب خوندن و فیلم دیدن و البته شبکه های اجتماعی میخوان!


پ ن 3: من که اصلا خبر نداشتم روز دختر هست

ولی خاله جان برام جوراب خریده بودند... هم برای من.. هم برای خواهرا...هم برای ماه دونه ... هم برای اطلسی...

آقای جازی هم بهم تبریک گفتند...


روزگارمون از نیمه مهر گذشت...

سلام 

شبتون زیبا

خنکای دلچسب شبهای پاییزی ، گوارای وجودتون 

بعد از یه تابستون خیلی گرم... یه پاییز خنک میچسبه


مادرجان اونطرف سالن روبروی تلویزیون نشستن و دفترچه یادداشت و خودکارشون کنارشون هست و هرازگاهی توی لیست شون یه چیزی یادداشت میکنن

تقویمی که خاطرات روزانه و یادداشت های کوچولو توش مینویسن را هم بردن کنار دستشون 

ماژیک هایلایت صورتی و سبز هم دارن که توی یادداشتها و خاطراتشون ، یه چیزایی را علامت میزنن

خلاصه برای خودشون مشغول هستند

منم اینطرف سالن ... سر میز ناهار خوری نشستم و با لپ تاپم مشغولم 

امروز عصر قهوه نخوردیم و برای همین الان توی فنجون ، چای خوشرنگ، کنار دستم هست!

مویز تازه هم خریدم و چای را با مویز میخورم 

من به چای داغ عادت ندارم ... برای همین میزارم حسابی خنک بشه... عطر و بخارش که به مشامم میرسه حس خوب بهم میده 

هنوز ساعت زیاد میرم سرکار

ساعت زیاد وقتم را با لپ تاپ و طرح ها میگذرونم

و اینطوری تاریخ و روز و ساعت و همه اخبار از دستم رفته... 

نگاه کردم دیدم عه... مهر به نیمه رسیده... حواسم بهش نبوده 




پ ن1: امروز باید چند قلم جنس از بازار خرید میکردم که وقت رفتن نداشتم 

تلفنی سفارش دادم و قرار شد پیک بیاره 

یه آقای میانسال ، وسایل را آورد... تعارف کردم بشینه تا برای پول کارت به کارت کنم

یکی دوبار تلاش کردم و اپلیکیشن تو اون دقایق کار نمیکرد

خیلی متواضعانه گفت اشکال نداره بعدا واریز کنید... 

اخلاق خودم هست که باید در لحظه حتما پرداخت کنم... 

قیمت را که پرسیدم یه مقداری کمتر از حد معمول بود... 

گشتم و پول نقد پیدا کردم و بهش دادم و تشکر کردم... خواستم یه کمی بیشتر بدم که قبول نکرد!

تا وقتی آدمهای خوب وجود دارند این زندگی هنوز ارزش زندگی کردن را داره... یادمون نره 



پ ن 2: انارهای باغچه رسیدن... 

فصل انار که میشه بیشتر دلتنگ میشم...دلتنگ مردی که انار را خیلی دوست داشت

مردی که انار دانه شده نمیخورد ... دوست داشت انار را همون موقعی که قاچ میزنه ، با دست بخوره...

سرصبر و آروم آروم انار میخورد و نمیزاشت حتی یه دونه ش روی زمین بیفته...

حالا وقتی انارهای شیرین باغچه را میخورم ، دلم تنگ میشه ... 


پ ن 3: نسیم جان 

راه ارتباطی نزاشتی... 

من اون بی احترامی که گفتی را از این افرادی که نام بردی ندیدم... 

من دوست دارم حرفای دیگران را بشنوم و وبلاگ دیگران را بخونم 

قبل تر هم در این باره حرف زدم ... در درون هر انسان پیامبری هست که اومده تا حرف تازه ای به جهان یاد بده ...

بهتره شنونده عاقلی باشیم و حرفهای دیگران را بشنویم .... گاهی از بی ادبان ادب یاد بگیریم... گاهی هم از بزرگان بیاموزیم


پ ن 4: ماهی کوچولو ، کلاس اولی شده و عاشق مدرسه ست 

یه جور عجیبی دقیق و تمیز به تکالیفش رسیدگی میکنه 

امروز که از مدرسه برگشته سرماخورده و از الان نگرانه که تا شنبه خوب میشه.؟؟؟؟!!!!

حاضر نیست حتی چند دقیقه از مدرسه را از دست بده...

این بچه درونگراست... برام عجیبه که اینهمه مدرسه را دوست داره


پ م 5: برعکس ماهی، ماه کوچولو خیلی از مدرسه خوشش نیومده  

پیش دبستانی میره و اینطوری که معلومه سطحش از کلاس بالاتره و حوصله ش سر میره 

خیلی ذوق داشت که بره مدرسه... 

کاردستیهایی که بهشون یاد میدن براش خیلی ساده و دم دستی هست و زودتر از همه درست میکنه و بقیه ساعت حوصله ش سر میره... 

وقتی پارسال ماهی ، پیش دبستانی میرفته ... تمام این نوشتن و شعرها و زبان انگلیسیها را یاد گرفته ... 

امیدوارم یه کمی بره جلوتر و معلمش متوجه این موضوع بشه و یه فکری برای جذبش انجام بده... 


در دنیایی که میتونی هرچیزی باشی، مهربون باش!

سلام 

شب پاییزیتون آرام 

روز شلوغ و پرکاری را پشت سرگذاشتم 

در حدی که حس کردم چند روز در همین یک روز سپری شده!

برای دیدن اینکه صبح چکار کردم و چی گفتم و چه قولی دادم مجبور شدم ، به گوشیم و هیستوری مراجعه کنم ... 

یعنی در این حد... 

بعدازظهر مشتری که هفته قبل اومده بود کار سفارش بده، اومد که کارهاش را تحویل بگیره ... با تعجب گفت چقدر لاغر شدین!!!

لاغر نشدم ... از شدت خستگی صورتم اینطوری به نظر میرسه... 

سعی میکنم دچار حاشیه های زندگی نباشم و فعلا تمرکزم روی کارم باشه 

اطرافیانم از نبودن هام خسته شدند... خاله ها... دخترخاله ها... خواهرا و فسقلا...

آهان راستی

حالا که اومدیم خونه جدید... حالا که یه اسم جدید برای خودم و خونم انتخاب کردم ... باید هم در مورد اسمم یه کمی حرف بزنم و هم اسمای جدید بزاریم برای اطرافیانم... 

این اسم های جدید انرژیهای تازه با خودشون میارن توی نوشته هام... 

نپنتی ... یا نپنته ... یه داروی افسانه ای در یونان باستان بوده که باعث رهایی از غم و اندوه و تنش میشده!

مدتهاست که عشق را توی گوشیم به این اسم سیو کردم ... از تلفظ و انرژی این اسم خوشم میاد

برای همین اسم اینجا را هم گذاشتم داروی افسانه ای... چون حرف زدن با دوستای مجازی واقعا یه داروی معجزه گر هست و باعث خوب شدن حالم و فراموشی غصه هام میشه... 

اسم بزرگترین نوه ی خانواده که یک دختر کنجکاو! کلاس هشتمی هست را میزاریم ماه دونه!

اسم نوه ی بعدی که یه پسربچه ی فرفری مو مشکی، کلاس اولی هست را میزارم ماهی!

و اسم نوه ی آخری... ته تغاری ریزه میزه که کلاس پیش دبستانی میره را میزاریم ماه!

الاله و اطلسی ... دوتا دخترخاله ها... همون اسم را داشته باشند؟

سرفرصت ... یکی یکی برای قصه های نپنتی ، اسم و سوژه پیدا میکنیم ... اینطوری داریم دنیای تازه ای با هم میسازیم

یه دنیای قشنگ...پر از مهربونی...  

بازم همه یاری کنید...

سلام 

شب پاییزیتون زیبا

اونم سرشب
یه سر شب خنک و دلچسب

در جلوی تراس باز هست و هوای خنک پاییزی سرک میکشه داخل

منم یه جایی نشستم که حسابی هوای تازه بهم بخوره و البته گلهای جدید را هم به خوبی میتونم ببینم 

از صبح رفتم سرکار و ساعتها و لحظه ها را متوجه نشدم تا عصر که اومدم خونه... 

وقتی مادرجان ساعت را بهم گفتند تعجب کردم... 

ناهار شام را یکی کردیم 

یه پست بنویسم و یه قهوه هم بخورم تا بتونم شیفت بعدی را پر انرژی تر ادامه بدم 



تا غذا آماده بشه ، یه کوچولو وقت داشتم و لینک وبلاگ یه سری از دوستان را اضافه کردم 

لطفا کمک کنید 

بهم لینکها را بدید تا تند تند وارد کنم 

حالا دیگه منو بد عادت کردید... حالا دیگه میدونم خیلی خیلی بیشتر از این حرفا میشه روی شماها حساب کرد

میدونم اگه تصمیم بگیرید میتونید هرکاری را شدنی کنید!

شماها باعث شدید از خاکسترهای ت ی ل و ... نپنی افسانه ای متولد بشه 

حالا حس میکنم چند برابر قبل انرژی دارم ... برای بودن ... برای نوشتن... برای حرف زدن...