داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

روز معمولی

سلام

روزتون زیبا

آفتاب قشنگ پاییزی پهن شده وسط کوچه ... ولی حتی یه ذره ش هم به دفتر من نمی تابه و برای همین اینجا خیلی خیلی سرد هست

صبح که اومدم حال نداشتم بخاری را روشن کنم و برای همین الان دستام یخ زده ...

عصبانیت های دیروزم تمام شد ...

مثل خیلی از احساسات دیگه، گذشت

اینم مثل خیلی از تغییرات  دیگه زندگی ... شاید اولش خیلی هولناک به نظر برسه ولی بعدش عادی میشه!

امروز یه روز معمولی را شروع کردم

با یه تخم مرغ آب پز و دو تا فنجون چای ایرانی... که خیلی خوب دم کشیده بود و عطرش آدم را مست میکرد

معمولی لباس پوشیدم ... یه هودی و یه شلوار لی ساده ... روی اونها هم یه پافر ...بوت پام کردم و اومدم

اومدم که روزم را آروم سپری کنم

هرچند گوشه ذهنم کمی مشغولیات دارن دست و پا میزنن...

یکیشون همون حکم تعزیرات هست که هر کاری کردم باز نشد و باید برم حضوری ببینم چی شده

یکیشون پیام اداره مالیات هست که چون گوشیم شارژ زیادی نداره (3درصد) بازش نکردم و میزارم برم خونه ببینم چه خبره

یکی دیگه ش هم دعواهای بی پایان زن و شوهری اطرافیانم...

مشغولیات ذهنی یعنی اینکه ما هنوز زنده ایم.. هنوز داریم نفس میکشیم و هنوز فرصت داریم...

پس برای همین ها هم باید شاکر بود


قرار بود بریم تولد دانا!

یکی در میون هر کدوممون مریض شدیم و نشد

باید ببینم این هفته میشه یا نه...

باید با للی هماهنگ بشم ... ببینم چی میگه


باید یه سری به باغچه بزنم

مدت زیادی شده که سر نزدم

یادتونه توی گلدونهای تراس، اسفناج کاشتم؟

عالی سبز شدند... ولی اونقدر بزرگ شدند که با مادرجان تصمیم گرفتیم منتقلشون کنیم به باغچه!

یه کوچولو هم گشنیز کاشتم ... اونا تازه جوانه زدند...

گلدونها را داخل پلاستیک میزارم و گره میزنم... بعد هر روز ساعت 10 صبح از پلاستیک درشون میارم و تا ساعت 3 میزارم هوا بخورن ... 



خب وسط پست رفتم

کار انجام دادم

با خانم همسایه صحبت کردم

دمنوش خوشمزه که مادرجان ریخته بودند داخل ماگم را خوردم

یه دونه خرما خوردم

و اومدم و دیگه یادم نمیاد میخواستم چی بنویسم

برای همین میسپارمتون به خدای مهربون

یک دختر عصبانی!

سلام

روزهای آخر پاییز هست و انتظار داریم بیشتر از این زمستونی باشه هوا... ولی نیست!

هوا خوبه

چند روز کوچولو کوچولو بارون اومده و آفتاب الان باعث یه حس قشنگ میشه !




صبح باید میومدم سرکار

بعد ازصبحانه لپ تاپ را برداشتم و راه افتادم

اول رفتم سمت پمپ بنزین که بازم به طور عجیبی خلوت بود...

کارت بنزینم را زدم داخل جایگاه و دیدم در کمال تعجب 360 لیتر بنزین دولتی که داشتم باطل شده ... زحمت کشیدند 140 لیتر بنزین آزاد!!!!! دارم

بله امروز بنزین زدم به قیمت 5 هزارتومان!!!!!

به همین سادگی...

در این جغرافیا حتی اجحاف کردن به دیگران هم برابر نیست!

بنزین زدم و غرغر کنان اومدم سمت دفتر!

سیستم را روشن کردم و متوجه شدم که سرویس اینترنتم هم تمام شده!

سه ماهه بوده!

من اینجا توی محل کارم اینترنت زیادی استفاده نمیکنم .... یک سرویس سه ماهه 150 گیگ بهم داده بودند!

البته اینکه میگم داده بودند اون هم زوری بود... من هرچی با اپراتور صحبت کردم که من اینجا اینهمه مصرف ندارم ... فرمودند این کمترین حجم هست!

من که نمیفهمم چرا باید پول زور بدیم!

خلاصه اینترنت من با باقی مانده 126 گیگ ... تمام شده بود

کمترین میزان سرویس هم یکماه 50 گیک بود... این واقعا نوبر هست!

کسی نمیتونه مثلا ماهی 3 گیگ مصرف کنه؟

جالب اینکه سرویس بعدی را خریداری کردم اون 126 گیگ هم سوخت!!!!

یعنی هیچی اینجا در جایگاه درست قرار نداره... من نمیفهمم چرا نمیشه هرکسی سرویس مورد نیاز خودش را تعریف کنه و بر اساس همون مقدار پول پرداخت کنه!

چون زحمت کشیدند و ما را به جای ADSL  به VDSL ارتقا دادند!!!!!!

من که تغییری در روند کار حس نکردم ... انشاله که بقیه حس کرده باشند!

خلاصه با عصبانیت پول اینترنت را پرداخت کردم ... در حالی که آبونمان 16 هزارتومانی تلفن ثابتم چند ماه هست به 65 هزارتومان ارتقا یافته!!!!!!!

دیدم عصبانی بودن چیزی را عوض نمیکنه!

بیخیال شدم

نت را وصل کردم و مشغول کار شدم !




دیروز صبح خواهرجان و دو تا فسقلی اومدند دیدن مامان جان !

یه جعبه رولت ... یه جعبه شکلات ... یه جعبه شیرینی زبان (شیرینی مورد علاقه مامان جان) ... یه جعبه هم شیرینی بدون گلوتن ...برای مادرجان آورده بودند

ناهار کنارمون بودند و عصر رفتند!

فسقلیا نقاشیای قشنگ برای مادرجان کشیده بودند...

کلاس اولی مون هم با سواد خودش زیرش نوشته بود : مامان جان دوستت دارم!!!!



دیشب هم ، بعد از نوشتن پست دایی جان و همسرشون با یه گلدان «شامادور» اومدند خونمون 

روز و مناسبت ها بهانه ست ... قشنگی ماجرا این هست که با این بهانه ها هم دیگه را خوشحال کنیم

یک دسته داوودی سفید هم آورده بودند!

پذیرایی کردیم و دور هم بودیم و حرف زدیم

مادرجان براشون از قشم سوغاتی آورده بودند ... و البته برای نوه کوچولوشون

حدودای ساعت 9 بود که خواهر و همسرش و نورماه هم اومدند...

شکلات آورده بودند برای مادرجان !

دورهمی تا آخر شب ادامه داشت!



پ ن 1: همسر خواهرم ، شغل دولتی داره ...

 دارن به راه اندازی یه کسب و کار کوچیک فکر میکنند

یادم میاد به روزای اولی که کسب و کار کوچیکم را پدرجانم استارت میزد!!!!!


پ ن 2: به سالگرد فوت دایی جان نزدیک هستیم !

و خاله از همه بیشتر بی قراری میکنه


پ ن 3: گویا میخوان برای اطلسی «شب چله ای» بیارن

از این رسم و رسومات توی شهرتون دارید؟

فکر میکردم دیگه کسی از این مدل کارها انجام نمیده!



سفر یهویی!

سلام 

شب پاییزی و بارونی تون پر از حال خوب

امیدوارم که بارون لحظه هاتون را زیبا کرده باشه



یکشنبه بعد ازظهر با مادرجان نشسته بودیم که یهو گفتند دلم زیارت میخواد

گفتم : میخواین بریم مشهد؟

گفتند: نه ... تازه مشهد بودیم ... 

یه کمی صحبت کردیم و یهویی گفتم میخواین بریم قم؟!

مادرجان هم سریع قبول کردند و با خاله تماس گرفتند و خاله هم گفتند و خاله هم گفتند بللللللله!!!!

ولی آلاله گفت که نمیاد!

مادرجان مشغول جمع و جور کردن و آماده کردن وسایل شدند... منم ماشین را بردم نشون دادم!

البته که یه عالمه آقای آپاراتی منو ترسوند و گفت که باید لاستیک ها عوض بشه!!!!!!

منم برای اطمینان رفتم سراغ آپاراتی بعدی و بعدی... و اون دوتا آپاراتی نظرشون این بود که نه فعلا لازم نیست!

لاستیک ها را کمتر از سه سال پیش عوض کردم - ولی چون تاریخش 2022 بود نظرشون این بود که باید دیگه تعویض بشه!

قرار را گذاشتیم برای حرکت ساعت 6 صبح روز دوشنبه ... که البته خواب ماندیم 

خاله ساعت 6 زنگ زد و گفت که آماده ست و من هنوز داشتم خواب هفت پادشاه میدیدم....

با یک ساعت تاخیر حرکت کردیم 

هوا که خوب بود

یک ساعت و نیم رفتیم و ایستادیم صبحانه خوردیم 

بعدش یه مقداری رفتیم و یه جایی ایستادیم انار خریدیم

و نزدیک ظهر رسیدیم قم...

رفتیم خانه معلم قم (خیابان لواسانی) و اونجا بهمون اتاق دادند

نماز ظهر را توی اتاق خوندیم و استراحت کردیم 

حدودای ساعت 4 بود که پیاده رفتیم سمت حرم ... 

دیگه نماز مغرب و عشا را توی حرم خوندیم 

زیارت کردیم ... دعا خوندیم  و بعد قدم اومدیم بیرون 

اطراف حرم توی بازارهای قدیمی کمی قدم زدیم ... و برای شام برگشتیم همان خانه معلم...


سه شنبه صبح تصمیم گرفتیم که بریم جمکران 

بعد از صبحانه راهی شدیم 

یه نم بارون زده بود و هوا بینهایت خوب بود... دقیقا مثل هوای بهار

توی مسجد پر از گنجشک بود 

گنجشک هایی که از خنکای هوای بیرون پناه آورده بودند داخل... 

دیگه توی مسجد ماندیم تا نماز ظهر و عصر را خواندیم 

اومدیم بیرون و توی مسیر یه فروشگاه کوثر دیدیم که توقف کردیم و یه سری زدیم 

برای ناهار برگشتیم خانه معلم... 

البته حضرت یار در تماس قبلی بهم گفته بودند که سه شنبه میان یه سری بهم میزنند!

مامان و خاله رفتند خانه معلم .. منم برای ناهار رفتم و یکی دو ساعت کل دغدغه های جهان را رها کردم!

کفشهای حضرت یار اندازه شون بود و کلی از این بابت خوشحال شدم! (یادتونه که قشم براشون کفش خریدم!) 

حدودای 4 برگشتم پیش خاله و مامان جان و تصمیم گرفتیم به توصیه یکی از دوستان بریم مرکز خرید آمال!

رفتیم و یه مرکز خرید خیلی بزرگ و شیک و امروزی بود

چیزی نمیخواستیم خرید کنیم ... فقط میخواستیم دور بزنیم و بچرخیم

چند ساعتی اونجا بودیم و توی مسیر برگشت رفتیم به توصیه یکی دیگه از دوستان ، همبرگر بخوریم ... اسمش یادم رفته... اگه یادم بیاد میام مینویسم 

یه برگر خیلی خوشمزه و یه مکان زیبا و دنج

بعد از خوردن برگرها برگشتیم سمت حرم و خیلی خیلی شلوغ بود... به خاطر سه شنبه بودن!

دیگه یه زیارت فسقلی کردیم و برگشتیم سمت خانه معلم!


چهارشنبه صبح تصمیم این شد که بریم یه سری به سرای ایرانی بزنیم

علتش هم خاطره خوبی بود که ازش داشتیم 

سه سال پیش ، زمانی که اصفهان هنوز سرای ایرانی نداشت، رفتیم قم و برای دایی جان خدا بیامرز... یه عالمه وسیله خریدیم

اون روز خیلی بهمون خوش گذشت و خندیدیم و خاطره خوبی بود!

برای همین رفتیم ... یه دوری زدیم ... چند ساعتی اونجا بودیم 

بعدش هم همونجا توی کافی شاپ همون مجموعه سرای ایرانی کیک و بستنی سفارش دادیم و عکس گرفتیم 

بازم شب قبل کلی بارون اومده بود و هوا بسیار خوب بود

داشتیم برای ناهار مشورت میکردیم که خاله و مامان اونقدر همبرگر شب قبل را دوست داشتند که تصمیم گرفتند دوباره بریم همونجا!

برای همین رفتیم و یه دوری توی شهر زدیم و سوهان خریدیم و رفتیم سمت همبرگر!ً

و مجدد همبرگر سفارش دادیم و کلی گفتیم و خندیدیم و همبرخوردیم!

بعد ازظهر یه استراحت کوتاه و بعدش دوباره رفتیم حرم !

شب تولد حضرت فاطمه بود و اطراف حرم شلوغ

یه عالمه بوی اسپند میومد و همه جا چراغانی بود

نزدیک حرم یه جایی حلیم نذزی میدادند 

حلیم خوردیم و رفتیم زیارت 

بعد از زیارت هم آروم آروم برگشتیم سمت خانه معلم ! بارون هم ریز ریز میبارید

برای همین هم پیاده و قدم زنان مسیر را طی کردیم که لذت باران را ببریم 


صبح 5 شنبه هم بعد از بنزین زدن راه افتادیم 

توی مسیر به خصوص از بعد از قم و سمت میمه ... بارون به شدت میبارید 

رانندگی زیر بارون هم لذت خودش را داره 

آروم آروم اومدیم تا بیشتر از بارون لذت ببریم 

ساعت حدود 2 رسیدیم و سفر یهویی تمام شد!!!!






پ ن 1: قم که بودیم توی مسیر برای مامان و خاله دوتا تسبیح یک شکل خریدم که دانه های زیبایی داره


پ ن 2: برای فسقلیا از آمال شکلات خریدم 


پ ن 3: اینجا اونقدر دیگه امن نیست که همه حرفای دلم را بنویسم

بعد از پست گولو...

سلام 

شب پاییزیتون آروم 

باید یه سری کار انجام میدادم 

سرفیس جان را برداشتم و یه جایی دورتر از تلویزیون نشستم 

نمیدونم چرا از عصر انگار یهو گوشم حساس شد و یه حس سنگینی (شبیه گرفتگی- ولی نگرفته) توی گوشم حس میکنم 

برای همین از منبع صدا یه کمی دورتر نشستم و یه آدامس هم طبق تجویز مادرجان گذاشتم توی دهنم و نشستم سرکار!

گفتم اول یه سری به دوستام بزنم که دیدم گولو یه پست نوشته و نظرات و لایک ها را بسته!

گولو از قدیم هم هروقت مینوشت منو به فکر فرو میبرد... همیشه دوست دارم کلماتش را آروم آروم بخونم و مزمزه کنم و با خودم بهشون فکر کنم !

اینبار هم همینطور شد ... به اون خستگی... به اون اسارت... فکرم مشغول بود و یه کمی مشغول تر شد!

فکر کردن و بالا پایین کردن زندگی بد نیست 

شمردن جوجه ها اونم ته پاییز هم خوبه 

باید یه جمع بندی بکنیم 

باید قبل از رسیدن به آخرین فصل سال یه نگاهی به برنامه ریزی ابتدای سال بکنیم و ببینیم چی از قلم افتاده ... 

چی را باید پیگیری کنیم 

چی و کی را باید از زندگیمون حذف کنیم 

چی و کی را به زندگیمون اضافه کنیم 

از کجاها ادامه بدیم ... کدوم قسمت ها را رها کنیم و بیخیال بشیم ... 

خلاصه که فکر کنیم و برنامه بریزیم و بیخیال زندگی نباشیم 

زندگی همینه ... تا وقتی فرصت هست باید زندگی را زندگی کرد

تا وقتی خداوند هر صبح بهمون این موهبت زیبا را هدیه میده قدرش را بدانیم ... 

(دوباره بهم غر نزنید تو رو خدا... منم عین شماها توی همین جغرافیا و با همین سختی و شیب و فرازها زندگی میکنم... )

موضوعات اقتصادیتون را بررسی کنید

موضوعات احساسیتون را بررسی کنید 

موضوعاتی که نیاز به بازنگری دارند... و ... و ... و ...

شاید این آخرین فصل بی تکرار سال 1404 ، یه شروع تازه باشه ... 

شاید این زمستان یه عالمه هیجان انگیز و متفاوت باشه 

شاید بتونیم توی این زمستان خاطره های یادماندنی برای خودمون بسازیم... 

خلاصه که این روزهای باقیمانده پاییز را دریابیم!... همه مون با هم !

من پارسال این موقع ها هند بودم!

چه سفر به یادماندنی!





پ ن 1: انگار غیر از حس عجیب غریب گوشم یه سرگیجه ریز هم دارم!

نمیدونم چی شده؟



پ ن 2: ماه کوچولو برام نوشته  دوستت دارم... اسمم را هم نوشته !

داره با سواد میشه ... روز به روز قشنگ تر...

و اونقدر دور و بر نوشته را قشنگ نقاشی کرده که باور کردنی نیست!



پ ن 3: خواهرا با هم آشتی نکردند!

و چه رنج آور هست تحمل این موضوع!


پ ن 4: برای دورهمی جمعه - مادرجان شب قبل از خواب خمیر درست کردند!

میخواستیم توی فرایر نان صبحانه درست کنیم

ساعت 4 صبح خمیر آماده بود!!!

از 4 صبح نان درست کردیم ... خونه تکونی کردیم... آشپزخونه تمیز کردیم 

مهمونا ساعت 9 رسیدند و یه میز خوشگل صبحانه منتظرشون بود

نم باران در یازدهمین روز آذرماه!

سلام 

شبتون زیبا 

برای هممون روزهای زیباتر، آرامتر، پربرکت تر و همراه با سلامتی آرزو میکنم

هوای آلوده ی پاییزی خبر تازه ای برای ماها نیست... اما امسال دیگه آلودگی و نباریدن باران و هزارتا دلیل دیگه باعث شده که همه چیز خاکستری تر به نظر برسه!

امیدوارم خیلی زود شاهد روزهای آبی و سرسبزی و آبادانی باشیم!


ساعت حدود 6 بود که از خونه خاله اومدیم بیرون 

توی لابی ساختمانشون متوجه بوی نم بارون شدم ... 

رسیدیم تو کوچه و برای همین چند قطره بارون کلی خوشحالی کردیم ... هرچند فکر نکنم واقعا خوشحالی داشته باشه

اونقدر نبود که بشه بهش گفت بارون! ولی بهرحال بعد از چندین ماه خیلی خشک ... شاید بشه امیدوارتر به روزهای آینده نگاه کرد!

ماشین که اونقدر کثیف و لک شده بود که حتما نیاز به تمیز کردن داره... اونقدر کثیف که باور کردنی نیست! به خاطر چند تا قطره بارونی که همه آلودگی ها را آورده بود روی سطوح... 

بازم باید امیدوارانه نگاه کرد... انشاله که این بارون سرآغاز بارشها و پایان این خشکسالی عجیب و غریب بشه...


امروز هم نرفتم سرکار

هوای آلوده و آزار دهنده... سرفه... سردرد

دیدم بشینم توی خونه بهتره ... 

دوش گرفتم ... کار کردم .. نقاشی رنگ کردم 

و سرظهر ناهارمون را بردیم خونه خاله جون!

دور هم ناهار خوردیم ..حرف زدیم ... چای نوشیدیم... و در نهایت ساعت حدود 6 برگشتیم خونه!

یه کمی تایپ داشتم که انجام دادم ... 




پ ن : مهسا جان ... هیچ آدرسی برای پاسخ به حرفی که زده بودی برام نزاشته بودی!


تا اکسل نصب میشه!

سلام 

شب پاییزیتون بخیر


همچنان با سرفیس جان مشغولم!

کارهام را تمام کرده بودم که یکی از مشتریهام یه سری نمودار ازم خواست!

مگه میشه که من روی سرفیس جان اکسل نداشته باشم؟

برای همین زدم یه برنامه اکسل دانلود بشه و گفتم توی این فاصله که اینترنت !!! پرسرعت!!! خیلی به درد بخورم داره زحمت دانلود کردن را میکشه! منم یه پست بنویسم!

از روزهایی که نه آبی هست و نه سبز... کاملا خاکستری!

آلودگی همه جا را گرفته و هوا برای نفس کشیدن کمه!

برای همینم سعی میکنم توی خونه بمونم و اینطوری میشه که صبح تا شب پای لپ تاپ نشستم و دورکاری انجام میدم!

دورکاری خوبه ها... اما اینکه صبح پاشی و دوش بگیری و لباسای خوشگل بپوشی!

ضدآفتاب بزنی و خط چشم بکشی و یه رژ پررنگ بزنی...

عطر بزنی و بوتهات را تمیز کنی و سوار ماشین بشی

خیابونها را تماشا کنی... پشت چراغ قرمز به آدمها نگاه کنی!

توی دلت قصه ی آدمها را برای خودت تعریف کنی و از پشت عینک آفتابیت آفتاب را تماشا کنی!

برسی دفتر کارت و با همسایه ها مراوده و معاشرت کنی!

حرف بزنی... پرینت بگیری... 

این کارها حال و هوای خودشون را دارند!

البته که من از اون مدل آدمها هستم که خونه موندن را هم دوست دارم !

از بچگی عادت دارم صبح که بیدار میشم و از تخت میام بیرون اول از همه تختم را مرتب کنم 

صبحانه میخورم و لباس خوابم را عوض میکنم و کرم میزنم و رژ مخصوص خونه را میزنم

و البته که از اون آدمهایی هستم که توی خونه حوصله م سر نمیره و همیشه یه کاری پیدا میکنم !

ولی اینکه به خاطر آلودگی مجبور باشم خونه بمونم ، نفسم را تنگ میکنه!



پ ن 1: دیروز مامان جان خمیر درست کردند و توی فرایر نان پختیم

عطر نون خونه را خونه میکنه 

حس خوبی بود


پ ن 2: هنوز کلی حرف داشتما...

ولی برنامه نصب شده و باید برم دنبال کارم...



معجزه ...

سلام 

شب آذرماهیتون بخیر 

یواش یواش شروع کنید جوجه ها را شمردن ... که داریم به آخر پاییز نزدیک میشیم !

یعنی در واقع داریم تند تند میریم به سمت آخرین فصل امسال!

زندگی با روتینهای تکراریش گاهی چنان امنیت و آرامشی برامون به ارمغان میاره که در رخوت پاییزی غرق میشیم و ازش لذت میبریم!

گاهی هم این روتین ها چنان حوصله سر بر و خسته کننده میشه که دلمون میخواد ریتم زندگی را کمی تندتندتر کنیم و با این ریتم تند پای کوبان و دست افشان زندگی را به یه جشن پرهیاهو تبدیل کنیم... 

اینطوریه که آدمیزاد خودش هم نمیدونه چی میخواد

و همیشه هرچی داشته باشه... بازم دلش یه چیز دیگه... یه مدل دیگه... یه سبک دیگه...میخواد





نمیدونم در نزدیکی تون کلاس اولی دارید یا نه

این نزدیکی لازم نیست توی خونه تون باشه 

همینکه بتونید تماشاشون کنید 

بتونید حتی به صورت مجازی ببینید و بشنوید 

میتونید معجزه را حس کنید!

معجزه یاد گرفتن ... معجزه تحول... تغییر... 

کلاس اولی ما، داره یکی یکی صداها را یاد میگیره... حرف به حرف... دونه دونه

بعد بخش میکنه... صداکشی میکنه... مینویسه... خسته میشه... ولی همچنان شوق آموختن داره 

با یه ولع خاص ... یه عالمه مشق تکراری را مینویسه و مینویسه و مینویسه ... مینویسه پاک میکنه... دوباره مینویسه 

و جالب اینکه خسته نمیشه

چون معجزه داره رخ میده!

ذوق میکنه

عددها را میشماره ... همزمان انگلیسی یاد میگیره... حرف میزنه... ذوق میکنه

این پسربچه ی کلاس اولی درونگراست... اما من برق چشماش را میبینم 

اینکه جمله جمله انگلیسی حرف میزنه... اینکه الفبای فارسی مینویسه... و بعد اعداد را میشماره... از اخر به اول... دوتا دوتا... و ذوق میکنه!

منم ذوق میکنم ... شاهد یه معجزه هستم 

شاهد با سواد شدن 

شاهد قد کشیدن ... دندون افتادن... دندون در اومدن 

شاهد اینهمه پیشرفت توی نقاشی کشیدن هاش... ذوق هنری ش

با اینکه پسر هست ... خیلی قشنگ نقاشی میکشه... منظمه 

حالا داره شخصیتش شکل میگیره 

تغییر را میبینم ... پروانه شدنش را میبینم ... لازمه بازم بگم معجزه را میبینم؟؟؟؟

ورزش میکنه ... کلاس کاراته میره... دوتاییشون میرن... فرم ورزشی میزنن... ادب و فروتنی یاد میگیرن

برام تعریف میکنن!

خدایا شکرت

من شاهد یک معجزه هستم و با چشمایی که بلدن دنیا را قشنگ ببینن... میبینم 

وقتی برام ویس میفرسته و یکی یکی حروفی که بلد هست را نام میبره  و مثال میزنه دلم غنچ میزنه

وقتی اعداد را از اخر به اول میگه و ذوق توی صدای خودش هم هست ... منم ذوق میکنم 

وقتی از علومی که یاد میگیره تغریف میکنه!!!

وقتی برام از مدرسه شون میگه... و ... 

حالا که مدرسه آنلاین هست دلش میخواد بازم بره مدرسه ... ولی بازم تشنه یاد گرفتنه

با حوصله مشق مینویسه

با حوصله املا مینویسه

با حوصله و خوش خط مینویسه و پاک میکنه و دوباره مینویسه

تکلیف نقاشی و علوم انجام میده 

برام از مسابقه میگه

برام میگه که دلش میخواد برام کتاب بخونه!

برام تعریف میکنه که به زودی اسمم را مینویسه... و ....

اگه کنارتون کوچولویی دارید که داره خوندن و نوشتن یاد میگیره ، یادتون نره درخشیدن معجزه را ببینید!



چهارشنبه خاله را بردم چشم پزشکی

عینکم را تحویل گرفتم 

بعدش هم با مادرجان بردمشون مارکت خرید کردند

بعدش رفتیم خونه خاله


پنجشنبه با مادرجان تمیزکاری های خونه را انجام دادیم

من تمیزکاری خونه را دوست دارم 

موهام را با یه کلیپس میبندم بالا و دست به کار میشم 

به گلدونها رسیدگی میکنم 

جارو میزنم ... تی میکشم ... گردگیری میکنم 

تراس را شستم و برق انداختم 

براتون گفتم که توی گلدون اسفناج کاشتم؟ 

حالا همه اسفناجهای گلدون سبز شدند ... البته زیر پلاستیک کشیدم روشون که سرما نخورن!

هرچی بوت و کفش اضافه توی انباری داشتم آوردم که بدم به کسی که بپوشه

و سرظهر با مادرجان رفتیم باغچه!

یه کمی علف چیدم ... مادرجان هم سبزی چیدن ... شستیم و تند تند برگشتیم 

توی مسیر فهمیدیم مراسم سالگرد یکی از فامیلهای دور پدرجان هست... 

برگشتیم و تند تند دوش گرفتیم و ناهار خوردیم و ساعت 4 و نیم خودمون را رسوندیم به مراسم... 

آخر مراسم بود... ولی همونم خوب بود که رسیدیم

بعدش هم به مزار پدرجان سرزدیم 

بعد از غروب هم رفتیم باز خونه خاله 


جمعه صبح بیدار شدم و اولین کار یه کیک کاکائویی خوشمزه آماده کردم 

عطر کیک که پیچید توی خونه ، لباس عوض کردم 

خواهر و فسقلیا اومدند

بعدشم اون یکی خواهر و نورماه 

عصر خواهر و فسقلیا رفتند... شب هم اون یکی خواهر رفت



امروز صبح زود بیدار شدم که برم سرکار

ولی یه سردرد ریز داشتم و هوا هم خیلی آلوده بود

توی گروه خانوادگی هم پیام داده بودند از آلودگی شدید و همه گیری آنفولانزا!!!!

منم نرفتم از خونه بیرون 

لپ تاپ را گذاشتم توی مسیر نور و نشستم پشت میز... 

یه لیوان دمنوش... یه کاسه انار... 

تازگی توی خونه ریز ریز ورزش میکنم 

مثلا چندین بار در روز در حد 5 تا 10 دقیقه نرمش و ورزشهای هوازی انجام میدم... 

کار کردم و چای نوشیدم و آروم و ریزریز حرکات کششی انجام دادم 

و دوباره و دوباره و دوباره ... تا شب حسابی کار کردم و به نظرم خیلی مفید بود... 

و اینطوری یه روز دیگه هم گذشت ...


لاک پشت جان !

سلام

روزتون زیبا

آذرماه تون پر از دلخوشی

من دیگه مطمئنم که یه لاک پشت پیر و فرتوت شدم چون سرعتم هیچ جوره به روزها نمیرسه!

وبلاگ را که باز میکنم از خودم میپرسم پس اینهمه روز کجا بودم و چیکار میکردم که نرسیدم بیام پست بنویسم!!!!




یکشنبه صبح که بیدار شدم دیدم چشم مادرجان خیلی خیلی قرمز شده

البته از پنجشنبه چشمشون یه کمی قرمز شده بود... ولی یکشنبه دیگه خیلی زیاد شده بود و انگار یه رگ پاره شده و یه عالمه خون توی چشمشون بود

نگران شدم

بعد از صبحانه راهی کلینیک خانواده شدیم

هم جای پارک خوب داره و هم همیشه متخصص داره

نوبت گرفتیم و به اصرار مادرجان برای خودم هم که مدتی هست نزدیک را به خوبی قبل نمیبینم نوبت گرفتم

برای چشم مامان که فقط یه قطره نوشتند و گفتند احتمال داره مال آلودگی باشه ... یا ویروس... و با همین قطره در چند روز آینده خوب میشه

منم متاسفانه نیاز به عینک داشتم!!!!!!

عینک برای نزدیک بین!

دیگه همونجا از عینک سازی خودشون یه عینک ساده برداشتم و با عدسی قیمتش شد سه میلیون و هفتصد هزارتومان !

که بیمه تکمیلی زحمت کشید و 500 تومان را تقبل کرد که همونجا کم کردند و بقیه را پرداخت کردم و قرار شد چهارشنبه برم برای تحویل!

بعدش هم با مادرجان اومدیم و یه دوری زدیم و یه جفت نیم بوت ساده مشکی خریدم که برای روزمرگی استفاده کنم

بعد هم رفتیم خونه خاله جان

ناهار را اونجا دور هم خوردیم و حرف زدیم و خاطرات سفر را گفتیم و خندیدیم و عکس دیدیم !

دیگه شب بود که برگشتیم خونه

خاله جان دوتا از صندلی های ناهارخوریشون را داده بودن به خواهر که برای میزتحریر فسقلیا استفاده کنه

اونها را گذاشتم توی ماشین خودم و شب وقتی رسیدیم پارکینگ درشون نیاوردم!

دوشنبه صبح با مادرجان تصمیم گرفتیم بعد از ناهار صندلی ها را ببریم برای خواهر!

صبحش هم به نقاشی کشیدن و دوش گرفتن و صحبت با داداش و خانمش گذشت!

یه بارون قشنگی میومد توی رُم!

برای همین رفت کنار رودخونه نزدیک خونشون و ما یه عالمه از دیدن آب و بارون لذت بردیم!!!

میبیند به کجا رسیدیم؟ باران شده برامون یه حسرت!

خلاصه که بعد از ناهار رفتیم سمت خونه خواهر!

صندلی ها را بهشون دادیم و نرفتیم داخل خونه ... توی محوطه یه کمی حرف زدیم و فسقلی ها را دیدیم و برگشتیم !

پای سیب و کیک هویج خریدیم و بازم رفتیم خونه خاله !

خواهر و نورماه هم اومدند

دور هم بودیم و شام خوردیم و آخر شب برگشتیم...





پ ن 1: مدارس تعطیل هست و یه خلوتی عجیبی توی کوچه ی ما برقراره!


پ ن 2: دوتا کار انجام بدم پا میشم میرم خونه!


پ ن 3: دلتنگی این روزهام ماله هوای پاییزه؟



آذرماه مبارک

سلام

آذرماه زیباتون مبارک

دیگه خیلی زیاد نمیشه گفت پاییز... سرد شده هوا و استقبال از زمستون هست



پنجشنبه صبح اول اومدم سرکار و ساعت 12 رفقتم سمت خونه 

با مادرجان رفتیم باغچه 

با یه آقای افغان هماهنگ کرده بودم بیاد انارها را بچینه

دیگه درختها خیلی بلند شدند و نمیتونم همه را خودم انجام بدم

اون آقا اومد و برامون انارها را چید

در این فاصله آبیاری کردیم و سبزی چیدیم و برگشتیم خونه

به اون آقا انار دادیم

برای خواهرها و خاله هم گذاشتیم کنار

بازم دو تا صندوق انار داشتیم که با مادرجان تصمیم گرفتیم رب انار بپزیم

سرراه یک صندوق دیگه هم انار ترش خریدیم ... چون انارهای باغچه از اون انارهای صورتیه خیلی شیرین هستند!

اومدیم خونه و تا ناهار بخوریم ساعت 5 بود

بعدش هم دوتایی انارها را دانه کردیم

با آبمیوه گیری آبش را گرفتیم

و گذاشتیم روی گاز تا تبدیل به رب بشن!

نگم براتون که چقدر کثیف کاری داشت و همه جا نوچ شده بود!

دیگه صبح جمعه که بیدار شدیم اول از همه یه تمیزکاری اساسی انجام دادیم که تا ظهر طول کشید

بعدش هم دوش گرفتیم و بقیه روز به استراحت گذشت!

عصر هم دوباره تلاش کردم با سیب و جو پرک کیک درست کنم!!! که به قول دوست جان همون بهتر که درست نکنم!!!!

البته من دست از این تلاش برنمیدارم و بازم تست خواهم کرد!





پ ن 1: احتمالا خوندن اینا از حوصله ی همه خارج هست

پیشاپیش عذرخواهی میکنم

ولی بعضی ها شاید دوست داشته باشن اطلاع داشته باشن...






قول دادم از خریدها بنویسم شاید به درد کسی بخوره (قیمت ها را مینویسم که شاید به کارتون بیاد)

اول از همه یه جارو عصایی خریدیم که البته همونطوری که دوستان هم گفته بودند اونجا بیشتر اجناس فیک هستند و مارکهای ناشناخته!

ولی تا اینجای کار از خریدش راضی هستم و به نظرم خوبه

جاروی عصایی مارک فنلو... با قابلیت تی کشیدن! 4 میلیون و صد هزارتومان!

همونجا از فروشنده پرسیدم سیمش چند متر هست که گفت 6 متر... و منطقی بود!

ولی وقتی آوردمش خونه متوجه شدم 3 متر بیشتر سیم نداره و برای همین بردم پیش آقای برقکار که سیمش را عوض کنند که ایشون پیشنهاد دادن یه رابط بلند برام درست کنند و سیم تعویض نشه! یه رابط 7 متری و سه راهی شد 600 هزارتومان!

بعدش اونجاشکلات پاستیلی انبه (my Chew candy Mango)  خریدم به قیمت 200 هزارتومان که مزه ش خیلی خیلی خوب بود و بچه ها خیلی دوست داشتند

برای همین رفتم سراغ سوپری که پایین هتل بود و اونجا همه طعم هاش را داشت و به قیمت 160 هزارتومان میفروخت که طعم های دیگه ش را هم خریدم و هممون دوست داشتیم .. (طعم هندوانه - ذرت - توت فرنگی - دراگون )

یه ترشی میکس انبه (بدون هسته) مارک رضوان خریدیم که خیلی خیلی خوشمزه ست (400 هزارتومان)

متوجه شدم پاکستانی هست ولی طعمش عالی بود و یه تندی به خصوصی داره که خیلی دوستش داشتم

اونجا یه ست لحاف و ملافه خریدم (ساده - رنگ ارغوانی و طوسی) سه میلیون

جنس ساتن - کتون داره که از جنس و کیفیتش راضی هستم - نمیدونم قیمتش خوب هست یا نه ... ولی اینو مامان میخواستن برای تولدم بخرن و خریدیم

همه ی جمع اونجا پتوی مخملی تک نفره (مدل مسافرتی ) دونه ای 480 هزارتومان خریدن

برای فسقلیا حوله حمام خریدم (مدل پالتویی) جنس حوله ش نانو بود  به قیمت دونه ای 850 هزارتومان

همه حوله های دستی (150 هزارتومان ) و حوله آشپزخونه (بسته های 6 عددی 120 هزارتومان) هم خریدیم

یه مغازه به اسم آدم و حوا نزدیکمون بود که فقط تیشرت میفروخت همه دونه ای 165 هزارتومان که همه ازش چند تا چند تا خریدیم و کیفیتش هم خوب بود

توی پاساژ دریا یه جایی شلوار لی میفروخت که هممون شلوار لی و جین خریدیم دونه ای یک میلیون و صد

وقتی میگم هممون یعنی مثلا 9 تا یا بیشتر ازشون خریدیم خود من یه جین مشکی خریدم و یه لی سرمه ای از این واید ها ...

کفش آب نوردی مارک هامتو را من و خاله و مامان خریدیم دونه ای 2 میلیون و نهصد

کفش اسپرت بقیه هم خریدن با قیمت های متفاوت ... میگفتن مارک هست ... روی رنج سه میلیون و چهار میلیون

نایک خریدیم برای سوغاتی... اسکیچرز خریدیم برای سوغاتی (من برای آقای دکتر خریدم)

خلاصه که زیاد کفش خریدیم ... آلاله سه جفت خرید

نورماه از مارک نایک جردن خرید ... میگفتن آف 50 درصد خورده - خریدیم 2 میلیون

وقتی رفتیم روستای سهیلی یه مغازه را به اصرار آقای راننده رفتیم به اسم سمرون

این مغازه ماله برادران ابراهیمی بود که چند بار اونجا منو قسم دادند که حتما معرفی کن به دوستات!!!!!

اونجا خریدهای خیلی گرونی کردیم - قرص امگا 3 خریدیم سه و نیم میلیون ...

یه کرم دور چشم و یه ضد لک به من دادند سه و نیم میلیون

یه مرطوب کننده و یه دور چشم به خواهر دادن دومیلیون و هشتصد ...

که بعد توی پیچشون دیدیم خیلی خیلی خیلی قیمت ها پایین تر بود و یه عالمه پول زیاد ازمون گرفته بودند

ازشون یه روغن زیتون خریدیم 1 میلیون و 800 که بعد توی سوپر کنار هتل بهمون میداد 1 میلیون و چهارصد!

اینا را میگم که اگه رفتید و خواستید خرید کنید بیشتر دقت کنید!

از سمرون خمیر دندان و مسواک مارک اورال بی و سیگنال هم خریدیم (مسواک اورال بی چوب بامبو اورگانیک 450 - خمیر دندان پمپی سیگنال 580 )

از رستوران ناخدا عبدل صالح چای عربی خریدیم - دست ساز خودشون بود - و خیلی خیلی خوشمزه و عالی

خواهر اسنک پز خرید یه قیمت 2 میلیون و هشتصد ... مارکش یادم نیست

فسقلیا لبوبو خریدن دونه ای 280  (اصفهان 650 قیمت کرده بودم دقیقا همین مدل را )

اسباب بازیهای دیگه هم خریدن که من قیمتهاش را یادم نیست

تی شرت های بچه گونه هم زیاد خریدیم قیمتهاش خیلی خوب بود

مامان من و آلاله که سرمایی هستند لباسای بافت با قیمت خیلی خوب هم خریدند ولی من گرمایی هستم و اصلا نمیتونستم به لباسای گرم نگاه کنم

یه مغازه ی خیلی خوب هم نزدیکمون بود که بلوزای خیلی خوشگل داشت (البته طبق سلیقه ی من - بلوزای مهمونی بپوشی نخی) همه ش دونه ای 350 هزارتومان بود

از این فروشگاه هم هممون زیاد خرید کردیم

لباس زیر هم جنسای خوبی داشت و قیمتای منطقی (نه خیلی ارزون - ولی ارزون تر از اصفهان)

یه مغازه داخل پاساژ دو دلفین بود که فقط لباس خواب ساتن ابریشم میفروخت ... هم برای خودم خریدم هم برای همسر داداش... 480 هزارتومان

شامپو یه جین خریدیم و تقسیم کردیم (شامپوی لورآ ) دونه ای 400 هزارتومان

شامپوی هدن شولدرز هم خریدیم تقسیم کردیم دونه ای 200 هزارتومان

من یه فیس واش و مرطوب کننده خریدم ...مارک آشنایی نبود ولی خوب بود (یک میلیون ) و فروشنده توصیه کرد و راضی هم هستم

ولی در کل به نظرم جای مناسبی برای خرید لوازم بهداشتی و آرایشی نبود

کیف مارک بوبو خریدیم - من اصفهان برای مامانم از عمده فروشی خرید کردم بهم داد یک میلیون و سیصد... دقیقا همون را اونجا خریدیم 700

کوله مارک بوبو خرید آلاله به قیمت یک میلیون و صد که به نظرم خیلی قیمت خوبی بود

جوراب برای فسقلیا از پاساژ دریا خریدم جفتی 30 که گفتم هرکی هرچی میخواد انتخاب کنه ... هرکدومشون چند جفت برداشتن برای داداش هم خریدیم که بعدا متوجه شدم خیلی ارزون بود و دیگه اون مغازه را پیدا نکردم ... چون جورابهاش جنس عالی داشت (لابلاش پشمی - بافت - نخی ... همه چی بود)

لگ ورزشی خواهرم و آلاله خریدند دونه ای 360 که عین همون را اصفهان خریده بودند یک میلیون

عطر از دستفروش خریدیم دونه ای 400 که اصلا و ابدا به درد نمیخوره حتی اندازه چند دقیقه هم بو نداره

صدف و تزئینات صدفی از هنگام خریدیم که خیلی خوشگلن

من از اون کشتی های تزئینی از هنگام خریدم که خیلی قشنگه

بچه ها نقش حنا دوست داشتند که روی دستشون زدند و کلی ذوق کردند... مامانم هم زدند و خیلی قشنگ بود...

لباس محلی (پیراهن های رنگی بلند) مامان و خواهر خریدند (دونه ای یک میلیون) خیلی خیلی خوشگل بود

خاله برای بردن خریدهاشون نیاز به چمدان داشتند - یک چمدان جنس PP (نشکن) خریدند دو میلیون که من نمیدونم خوب بود یا نه... قیافه ش خوب بود

یه مقداری نوشیدنی مگومگو خریدیم و آوردیم دونه ای 15 هزارتومان

یه مقداری هم پودر قهوه های فوری از مارکهای خارجی خریدیم

یه بسته ربع کیلویی پودر قهوه برای دستگاه اسپرسوساز که آقای فروشنده گفت آلمانی هست خریدیم

یه مقداری بیسکویت و شکلات های خارجی خریدیم که همونجا خوردیم و جالب هیچکدوم را هم دوست نداشتیم

یه همزن دستی از این مدلهای شارژی که برای فوم کردن قهوه و شیر خوب هست خریدم - از مغازه ی نزدیک هتل - 500 هزارتومان

نه میتونم بگم خوبه نه بد... قهوه و شیر را فوم میده ... ولی در توضیحش این هست که تخم مرغ و ... را هم باید هم بزنه که اصلا نمیزنه

(دو تا سر داره) انگار سکته کرده ... وسطای ماجرا چنان میلرزه و به نفس نفس میفته!!!!!

و آخرین خرید هم تعلق گرفت به عینک (یوسف وان چینی) ... یه قسمتی داشتند متعلق به عینک های آفتابی که هر 3 عدد 200 هزارتومان بود

خودشون میگفتند اینها یووی 400 هست ... حتی با دستگاه تست هم میکردند!!!

منم به فسقلیا گفتم هرکی هرچی میخواد اینجا میتونه عینک برداره ... ماه و ماهی یه دونه برداشتن - نورماه دوتا برداشت - منم دوتا برداشتم

و جالب اینکه اونجا حس نکردم خیلی خوشگلن... ولی حالا که اومدم اینجا واقعا خوشگلن!!! کلی پشیمونم که بیشتر نخریدم

آلاله هم سه تا برداشت

دیگه چیزی یادم نیست از خریدها....

اگه یادم اومد اضافه میکنم ...





پ ن 1: احتمالا خوندن اینا از حوصله ی همه خارج هست

پیشاپیش عذرخواهی میکنم

ولی بعضی ها شاید دوست داشته باشن اطلاع داشته باشن...

سفر....

سلام

روز پاییزیتون قشنگ

پاییز خشک و بی باران واقعا هممون را نگران کرده

ولی هنوزم پاییز زیبایی های خودش را داره



باید برگردم به هفته گذشته و یه عالمه براتون حرف بزنم ...

سه شنبه روز قبل از سفر بود... هنوز حالم خوب خوب نبود و همچنان درگیر همون ویروس و گلو درد و سرفه های شدید بودم

ولی دیگه چاره ای نبود

صبح زودتر بیدار شدم ... اومدم سرکار... دوتا کار تحویل دادم و برای ساعت یازده رفتم سمت خونه

مادرجان را برداشتم و رفتیم باغچه

آبیاری کردیم و یه کمی رسیدگی و برگشتیم خونه

دیگه چمدانها را درآوردیم و مشغول جمع کردن وسایل لازم شدیم

طبق معمول مادرجان لیست وسایل لازممون را از قبل نوشته بودن و کار ساده تر بود...

یکی یکی جمع کردیم و تیک زدیم

چون میدونستم سفر به قشم یه سفر پر از خرید خواهد بود، قصد داشتم بیشتر از حد معمول چمدان ببریم

برای همین چمدان سایز متوسط را گذاشتم داخل سایز بزرگ ... یه دونه دستی و کوله هم داخلش و بعد وسایل را چیدم داخلش

که اگه بعدا لازم شد بتونیم از چمدانها استفاده کنیم و موقع رفتن هم زیاد نباشه و دست و پا گیرمون نشه!

خلاصه تا شب ریز ریز راه رفتیم و وسایل جمع کردیم

بعد از یه دوره طولانی بیماری ... یه کمی هم به پوستم رسیدگی کردم


فردا صبحش ساعت 7 بیدار شدم

یه کمی پایه موهام را رنگ کردم و رفتم دوش گرفتم

با سشوار حسابی خودم را خشک کردم و با مادرجان صبحانه خوردیم

با همسفریهامون تماس گرفتیم و قرارهای آخر را فیکس کردیم

پرواز ساعت یک و بیست دقیقه بود

توی این سفر همه بودیم ... خواهرا... فسقلیا... خاله و آلاله

9 نفر بودیم

دیگه کارهای نهایی را انجام دادیم و رفتیم سمت فرودگاه

فسقلیا اونقدر ذوق و هیجان داشتن که کل جمع را به ذوق آورده بودن

با 20 دقیقه تاخیر سوار هواپیما شدیم

یه خلبان خیلی باحال و با ذوق داشتیم که تقریبا 20 دقیقه از طول مسیر را برامون صحبت کرد و از زیبایی ها و جاذبه های قشم گفت

من تا حالا چنین پرواز دلچسبی را تجربه نکرده بودم !

هتلمون درگهان بود!

ترانسفرها را هماهنگ کرده بودم

رسیدیم و هوا بینظیر و عالی بود

از اصفهان سرد... رسیدیم به یه هوای گرم مطلوب با رطوبت دلچسب! زیاد شرجی نبود که برامون آزار دهنده باشه!

تا برسیم هتل ساعت حدود 5 بود

هتل مون وسط مراکز خرید بود ... برای همین بدون معطلی رفتیم به سمت خرید!

تا حدود ساعت 11 شب به خرید ادامه دادیم و فسقلیا تا تونستن شیطنت کردند و بهشون خوش میگذشت!

نورماه لبوبو خرید... ماهی یه پنکه شارژی خرید که خیلی دوستش داره ... ماه هم یه موتور شارژی فسقلی!

خودمون هم حسابی خرید کردیم

برگشتیم سمت هتل و شام خوردیم و رفتیم برای خواب!

ماهی و ماه خیلی زود خوابشون برد

سه تا اتاق سه تخته داشتیم ولی من و سه تا فسقلی توی یه اتاق بودیم!

اون شب ، پدیده بارش شهاب سنگ بود و گفتند از سواحل اونجا به راحتی دیده میشه

نورماه گفت حالا که همه خوابن پایه ای بریم برای دیدن این پدیده بینظیر!

منم که پایه!

لباس پوشیدیم ساعت 12 شب دوتایی اومدیم پایین

از مسئول پذیرش پرسیدیم که گفت اصلا اطلاعی در این باره نداره

آدرس ساحل گرفتیم که گفت ساحلی که بشه برین نزدیکش اینجا خیلی نزدیک نیست ...ولی یه آدرسی بهمون داد!

اومدیم بیرون و بعد از ده دقیقه پیاده روی ترسیدیم

اصلا اونجا زندگی شبانه نداشت و همه جا ساکت وتاریک و بدون عبور و مرور!

ما هم دوتا خانم!

خلاصه که دیدیم اصلا به صلاح نیست و دست از پا درازتر دوتایی برگشتیم هتل و تلاش کردیم بخوابیم!



5شنبه با یه گروه گشت و گزار هماهنگ کرده بودیم برای گشتن جزیره

صبحانه را خوردیم

با یه ون اومدن دنبالمون (بعدا متوجه شدم این گشت و گزار یه کار عمومی بود که خیلی ارزون تر انجام میشد و من با راهنمایی آقای ترانسفر خیلی گرون انجامش دادم)

اول رفتیم سمت دره ستارگان عکس گرفتیم و مامان و خواهر پیراهن محلی خریدند

بعدش رفتیم سمت ساحل ناز

که بچه ها نقش حنا زدند و کلی آب بازی و حسابی خوش گذشت

بعدش رفتیم سمت جزیره هنگام و سوار قایق شدیم و دیدن دلفین ها برای هممون به شدت دلچسب بود

خاله جون از سوار شدن قایق میترسن و همراهیمون نکردند ولی به همه خوش گذشت

رفتیم کنار جزیره و دیدن ماهی های آکواریومی خیلی برامون جذاب بود

در نهایت هم برای ناهار رفتیم سمت مجموعه محمد سهیلی و ناهار را توی رستوران ناخدا عبدل صالح خوردیم

ماهی و میگوی جنوبی با ترشی هایی که من با وجود اون گلو و صدای گرفته نتونستم ازشون بگذرم

یه چای عربی خیلی خوشمزه هم بهمون دادند که هممون ازشون چای خریدیم

بعد از اینجا رفتیم سمت تنگه چاهکو که واقعا زیبا و دیدنی بود

و بعدش هم دیدن جنگل حرا

البته قرار بود سوار آلاچیق های روی آب بشیم که دیگه همه خسته بودند و فقط به دیدن غروب کنار جنگل های حرا بسنده کردیم

یه کمی صدف و کارهای دستی از دست فروشها خریدیم و برگشتیم سمت هتل

همه خسته بودند اما به محض اینکه رسیدیم هتل حدود ساعت 7 شب بود... همه تصمیم به خرید گرفتند

باز دوباره رفتیم سمت مراکز خرید

باز هم تا برگردیم ساعت از 11 گذشته بود

شام خوردیم و نشستیم دور هم

کتری برقی را زدم به برق که دور همی چای بخوریم و موقع ریختن آب جوش با بی دقتی آب چکید روی پام !!!! و یه تاول خیلی خیلی بزرگ همون لحظه روی پام اومد بالا!!!!

اصلا صداش را درنیاوردم که بقیه غصه نخورن

خدا را شکر هم پماد سوختگی و هم باند و چسب همراهم بود

پانسمان کردم و جورابم را دیگه درنیاوردم



تولدم روز جمعه بود

ولی نتونستیم جمعه تولد بازی راه بندازیم

شنبه دوباره با همون گروه ترانسفر تماس گرفتیم و ازشون خواستیم ما را ببرن یه ساحل خوب و تمیز و با امکانات

بعد از صبحانه حدود ساعت 10 رفتیم سمت ساحل زیتون در قشم

یه ساحل چشم نواز و تمیز و هوا هم که عالی بود

کفشا و جورابا را درآوردیم و رفتیم توی آب

عکسای تولدم را که خیلی هم دوستش داشتم شاید توی اینستا دیده باشید

بعدش هم شاتل سوار شدیم ... به غیراز خاله و مامان ...

چقدر خوش گذشت

یکی از بهترین قسمت های سفر بود

اونقدر جیغ زدیم و خندیدیم که گفتنی نیست

تا حدود ساعت 2 اونجا بودیم از دست فروشها عطر خریدیم که کلا هم جز پشیمونی هیچی نداشت!

ولی اینا خاطره های سفر هست دیگه...

برگشتیم و نزدیک هتل ناهار خوردیم و بقیه زمان باقی مانده را هم به خرید گذروندیم

هتل مون به دریا خیلی خیلی نزدیک بود... ولی جوری نبود که بشه بریم لب آب... اما صبح ها با نمای دریا صبحانه میخوردیم و هر روز بعد از صبحانه نیم ساعتی میرفتیم همونجا قدم میزدیم و دسته جمعی از هوا و منظره ی بینظیر لذت میبردیم


یکشنبه بعد از صبحانه وسایلمون را از اتاق ها آوردیم بیرون

اتاق را تحویل دادیم

ترانسفر اومد دنبالمون

رفتیم قسمت ... سوار اتوبوس دریایی شدیم

رفتیم بندرعباس

بازم ترانسفر اومده بود دنبالمون ... رفتیم فرودگاه و پرواز به سمت اصفهان زیبای خودمون!

تا برسیم ساعت حدود سه و نیم بود

وسایل را تحویل گرفتیم

همسرخواهر اومده بود دبنالشون که خاله را هم با خودشون بردن

اون یکی خواهر هم تاکسی فرودگاه گرفت

منم که ماشینم توی فرودگاه بود...

پیش به سوی خونه!!!!

و اینطوری سفرمون تمام شد

تا حالا دریای جنوب را ندیده بودم و برام خیلی جذاب و دوست داشتنی بود

قسمتی از وجودم همونجا توی ساحل... کنار اون صدف ها ... روی اون ماسه های نرم ... برای همیشه باقی ماند!

تجربه سفر با فسقلیها را نداشتیم و این یه تجربه ی خیلی خیلی دوست داشتنی بود و دلم میخواد بازم تکرار بشه !

یه عالمه خریدهای خوب کردیم ... نه از لحاظ قیمت که بازار اونجا از نظر من، امن و دلچسب نبود... از لحاظ دور همی و خرید با عزیزانم و اینکه این تجربه را تا حالا نداشتیم

خلاصه که اونقدر پر انرژی برگشتم که هنوز با دیدن عکسهای سفر فقط لبخند میزنم و دلم غنچ میره...

دلم میخواد خیلی زود بازم به جنوب سفرکنم

رنگ پوست جنوبی ها را خیلی خیلی دوست داشتم و از این رنگ تیره ی پوستشون واقعا خوشم میومد و از دیدنش سیر نمیشدم

از مدل مهربونی و خون گرمی آدمها خیلی خیلی خوشم میومد

از برخورد خوب و آروم و صبورانه شون خیلی خیلی خوشم اومد...


شاید توی یه پست اگه شماها دوست داشته باشید از خریدهامون هم بگم

شاید بعدها به درد کسی خورد!