داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

باغ کوچولو...

سلام 

شبتون زیبا و آرام 


میدونید که مهرماه ، ماهِ تولد مامان جان من هست 

البته روزای آخر مهر

به این بهانه اول از همه ... تولد همه مهرماهی های عزیزم را تبریک میگم ... آدمهایی که قلبشون عین ماه تولدشون پر از مهر هست!!!

من از اول مهر شروع میکنم یه چیزایی ریز ریز میخرم و هی تبریک میگم به مامان و سعی میکنم به این بهانه ، بهشون نشون بدم که چقدر برام مهم و ارزشمند هستند

پیرو همین ماجرا... جمعه بعدازظهر ، نزدیک بازار گل و گیاه بودیم 

به مادرجان گفتم من هرسال براتون دسته گل میخرم برای تولدتون... امسال بریم گلدون گل بخریم؟

و ایشونم استقبال کردند

برای همین رفتیم و یه سری گلهای پاییزی که پر از گلهای رنگارنگ بودند خریدیم... شمعدونی و تاج خروس و داوودی و چندتایی که اسمشون را نمیدونم ... 

بعدش هم یه باکس و خاک برگ خریدیم و اومدیم خونه و کاشتیمشون !

اینطوری از الان تا تولد مادرجان هر روز یه عالمه گل خوشگل و سرحال توی تراس داریم ... 

هوا یه کمی خنک شده و گلهای توی بالکنمون خیلی خیلی سرحالن... 

این گلهای جدید هم یه عالمه حس تازگی داده به فضا... برای همین ... ما الان ... توی بالکنمون یه باغ کوچولوی پر از گل به مناسبت تولد مادرجان داریم....


نیاز به انرژی

سلام

روزتون قشنگ

آفتاب پاییزی روز به روز داره مهربون تر میشه ...

حالا دیگه وقتی صبح ها آفتاب میخواد بغلتون کنه و حسابی فشارتون بده، عصبانی نمیشید

البته صبح زود منظورم هستا... وگرنه ظهرها هنوز هم گرمه و همون سایه خیلی بیشتر میچسبه !




از وقتی که خیلی شلوغ و پلوغ شدم و طولانی تر میام سرکار

و البته با توجه به اینکه فصل انبه جان هم بود

هر جمعه یه سری خوشمزه جات درست میکنم و میزارم فریزر و برای نصفه ی روز که دیگه انرژیهام ته میکشه همراه خودم میارم سرکار!

البته که طرفدار این نیم چاشت پر انرژی خیلی زیاده و هربار فسقلیا یا خواهرا هم برسن با استقبال زیاد میان سراغش...

این خوشمزه ی عزیز... اسم امروزیش اتمیل هست ... ولی من بهش میگم معجون!

اینطوریه که شیر را با ثعلب و بدون شکر گرم میکنم و مراحل درست کردن بستنی را باهاش اجرا میکنم و میزارم فریزر

موز و انبه را هم پوست میگیرم و خرد میکنم و میزارم فریزر

بعد از چند ساعت همه این خوشمزه ها را به همراه پودرنارگیل و گردو میریزم داخل میکسر

بعد لایه لایه این مخلوط را با جودو سرپرک و عسل میریزم توی لیوانهای کاغذی (البته اگه لیوان آیس پک هم داشته باشید ، برای این کار عالیه)

و در نهایت هم روش را با کنجد سفید پر میکنم ...

هم فوق العاده خوشمزه ست و کاملا سالم و پر انرژی...

به خصوص برای کسی که کله سحر اومده سرکار...



دیروز با مادرجان اومدم سرکار

خواهرجان هم صبحانه خرید بود و بعد از اینکه دوتا فسقلی را گذاشته بود مدرسه اومد اینجا

آقای حافظ (پسرعموی مادرجان - دوست قدیمی پدرجان) هم یه کمی کار داشت که همون صبح زود اومد

خلاصه که شلوغ و پلوغ بود... تا مراسم صبحانه برگزار کنند و حرف و ... حرف و ... حرف...

من یه عالمه از برنامه هام عقب موندم

با اینکه تمام مدت معاشرت اونا من درحال انجام کار بودم

تمرکز نداشتم و شلوغی اطرافم باعث کُند شدنم شده بود

برای همین امروز قبل از 6 از خواب بیدار شدم

سریع ، راحت ترین بلوز و شلوارم را تنم کردم

چای خوش عطر مادرجان را همراه با چند لقمه صبحانه خوردم

ضد آفتابم را زدم و بدو بدو اومدم سرکار

یه عالمه کارهام خوب پیش رفت

الان دیدم دیگه واقعا نیاز به انرژی دارم ... به محض اینکه اوتمیلم را برداشتم ... یاد وبلاگ جدیدمون افتادم

گفتم بزار توی خونه ی تازه ... بهتون توصیه های خوشمزه بدم ...



پ ن 1: یه عالمه حرف توی دلم تلنبار شده

هرچی وسط روز بتونم به خودم زنگ تفریح بدم میام اینجا

ولی یادتون باشه این روزها خیلی شلوغم



پاییزتون مبارک

یک سلام پاییزی پرانرژی

مگه داریم؟

من وبلاگ را دیشب درست کردم و بستم و رفتم دنبال کارام 

حالا برگشتم و 110 تا کامنت... خدایا... چیکار کردین؟

شماها منو از اول متولد کردین...

حالا یه نپنتی پاییزی ... دختری پر از رنگ ... دوباره متولد شد 

این تولد دوباره برام خیلی خیلی ارزشمنده ... 

از امشب... دوباره شروع میکنیم و جشن پاییز را پرشکوه تر از همیشه ادامه میدیم

ادامه میدیم و دوباره عاشق میشیم 

عاشق گل و گیاه و سبزه و نور... 

عاشق کلمات ... با کلمات جادو میکنیم ... با مکث و کرشمه حرف میزنیم و اونقدر به دوستی هامون ادامه میدیم تا زندگی متوجه بشه ... زندگی ارزشش را داره 

تا وقتی که نفس هست 

تا وقتی که آب و گل و سبزه و فصل ها وجود دارند ...

جشن زندگی را زندگی میکنیم ... براش پایکوبی میکنیم .. با آهنگ باد و صدای آرامش شبها دوباره عاشق میشیم 

یادمون نمیره به ماه نگاه کنیم ... از آفتاب لذت ببریم ... از صبح به دنیا بیاییم و هر شب با امید فردا چشمامون را ببندیم 

ممنونم از محبتهاتون که باعث شد من دوباره متولد بشم 

ممنونم که توی غم و شادی و استرس و آرامشهای روزگار کنارم ماندید... 

امیدوارم توی بازی کلمات، کنار همدیگه ... اونقدر بهمون خوش بگذره که بگیم... خدایا شکر... ارزشش را داشت...

سلام

سلام دوستای خوبم 

هر شروع میتونه سرآغاز یک فصل تازه باشه برای زندگی

زندگی ای که ماها بهم دیگه قول دادیم که زندگیش کنیم... نه فقط زنده باشیم 

خیریت این داستان را نمیدونم... ولی این کوچ اجباری شاید آغاز تازه ای باشه برای کنار هم بودن ... 

من دور از نوشتن ... بدون نوشتن ... مثل روح بدون جسمی هستم که سرگردان ، نمیدونه با بودنش باید چیکار کنه... 

مینویسم ... چون پاییز فصل نوشتنه... برای کسی که عاشق کلماته... 

پس دوباره با هم شروع میکنیم 



لطفا ... یک اعلام حضور بکنید که خیالم راحت باشه که هممون توی این کوچ ، همراه هم اومدیم این طرف...