داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

آینه

سلام 

شب زمستونیتون بخیر

تا حالا هیچ زمستونی موندگار نبوده 

هیچ تاریکی هم!ً

دنیا میگذره... 

و امید... 

این کلمه جادویی که تا زنده ایم بهمون انگیزه زندگی میده !

امیدوار باشیم 

خودم هم میدونم امید واهی ماها را خوشحال نمیکنه ... بهمون انگیزه نمیده ... .ولی زندگی ادامه داره 

پس نور امید را توی دلهامون زنده نگه داریم !


امروزمون هم گذشت 

به روتینی که اصلا حوصله م را سر نمیبره!

برعکس بهم حس امنیت میده 

آرامش میده 

روتیتی که باهاش این روزهای زمستونی سر میکنم !



امروز صبح مثل خیلی از صبح های دیگه توی آینه به خودم لبخند زدم 

با وسواس به لبخندم نگاه کردم و بازم لبخند زدم 

آبرسان زدم به صورتم ... 

مرطوب کننده به دستام 

یه کمی هم بالم لب....

بابت داشته هام شکرگزاری کردم ... 

و همون صبح وقتی داشتم توی آینه نگاه میکردم به خودم قول دادم که یه پست بنویسم 

حتی اگه خیلی حرف های آنچنانی برای نوشتن نداشته باشم!

بی وقت نوشت!

سلام 

شب زمستونیتون به خیر

روزگارتون آرام 


مدتی هست که تمام تلاشم را میکنم از خبرها و اطلاعاتی که خیلی به دردِ روزگارم نمیخوره دور بمونم

سعی میکنم قیمت دلار و سکه و یور و ... را رصد نکنم 

کلا از اضطرابهایی که براشون کاری از دستم برنمیاد و نقشی در تغییرشون ندارم دور میمانم 

سرم را گرم کردم به بافتن عروسکها... 

بیشترین مقدار کار دفترم را هم با دور کاری پیگیری میکنم 

دیگه مجبور بشم، چندین نفر را هماهنگ میکنم و یه روز میرم دفتر و کارها را انجام میدم و تحویل میدم و بازم دورکاری را از سر میگیرم

اینهمه استرس و اضطراب و ترس، هیچ نتیجه مثبتی برام نداره 

کاری هم که از دستم برنمیاد 

پس چی بهتر از همین رویه که فعلا در پیش گرفتم !!!؟؟



فیلم میبینم 

یه سری سریال که شاید زیاد هم سلیقه م نیست ... را پیگیری میکنم 

پادکست گوش میدم 

آهنگ گوش میدم 

خیلی خیلی کم کتاب میخونم 

و یه عالمه وقت و زمانم را صرف بافتن عروسک میکنم 

نه دوره ای براش دیدم 

نه بلدم از روی نقشه ها بافت بزنم... 

خیلی خیلی دلی... قلاب را میگیرم دستم و شروع میکنم ... 

توی اینستاگرامم عکسش را گذاشتم... 

یکی از عروسکای فسقلی را هم هدیه دادم به دوستِ نورماه!

بهم گفت شنبه تولد دوستم هست، برام یه کیک کوچولو میپزی بیاری؟

منم با کمال میل صبح براش یه کیک کوچولو پختم و تزئین کردم و یه عروسک فسقلی هم گذاشتم توی باکس و بردم دم مدرسه ش!

برای لبخندش هرکاری میکنم ... 



راستی خیلی وقته پست ننوشتم 

چرا منظم نمینویسم ؟

باید دوباره روزانه نویسی را از سر بگیرم 

از روزانه های بنویسم 

از اینکه لابلای هر روزگاری ، خودمون باید حال دلمون را خوب کنیم

چه وضعیت کلی جامعه، خوب باشه ... چه بد... ماباید مراقب دلمون باشیم 

چون روزهایی که میگذرن ، روزهای عمر ما هستند

روزهایی که دیگه برنمیگردن!

سعی میکنم بازم هر روز بنویسم

وقتی هر روز مینویسم یه عالمه حرف دارم برای گفتن... ولی وقتی به مدت نمینویسم دیگه اصلا نمیدونم از چی باید بنویسم!




پ ن 1: پنجشنبه شب برای اون مراسم «شب چله» اطلسی ، رفتیم خونه خاله 

مراسم خوبی بود!

مراسم های ایرانی همشون قشنگ و دلپذیرند

حیف که جای خالی پدرش ، چندین بار اشک منو درآورد!



زمستان مبارک

سلام 

رسیدیم به زمستون حسابی سرد!

یه زمستون واقعی!

یه جاهایی هنوز برفها آب نشدن... 

به خصوص اونجاهایی که دست آفتاب بهشون نمیرسه 

دیروز یه سری رفتم دفتر کارم ... 

برفهای روی سقف و دیوارها و درخت جلوی دفتر حسابی چشمگیر بودند!

منم زیاد نماندم

یه کاری انجام دادم 

از سوپر روبرویی ترشیهای بندری که سفارش داده بودم را گرفتم 

و سرراه دو ساعت تمام ... توی صف نانوایی بودم!

برگشتم خونه... و هیچ برنامه ای... هیچ برنامه ای برای شب یلدا نداشتیم!

سرشب خواهر و نورماه و باباش اومدند یه سری بهمون زدند

مادرجان هم انار دانه شده برای پذیرایی داشت و هم آجیل!

لبوی پخته هم داشتیم 

یه پذیرایی کوچولو... 

یه شام کوچولو هم باهاشون دور هم خوردیم و یکی دو ساعت بعد رفتند!

در نهایت جمع و جور کردیم و توی گروه خانوادگی فال حافظ گرفتیم ... 

و اینگونه از یلدا عبور کردیم... 




نزدیک سالگرد پدرجانم هستم و خیلی حالم سرجا نیست...

برف پاییزی!

سلام 

شبتون زیبا 

پاییز عجیبمون هنوز تمام نشده!

اونهمه نگران نیومدن بارون و سرد نشدن هوا بودیم 

یهو همه چی تغییر کرد!

یادمون بمونه! اگه خدا بخواد میشه !!!

از دیشب یهو برف شروع شد و اونقدری بارید که همه جا سفید پوش شد

نمیدونم چند سال میشه که داخل اصفهان همچین برفی ندیده بودیم!

اطراف مسلما برف کم و زیاد میباره ولی اینکه داخل شهر اینطوری یهو سفید پوش بشه را چند سالی بود تجربه نکرده بودیم !


دیروز در کمال تعجب متوجه شدم که هورمونهایی که باهام خداحافظی کرده بودند و چندین ماه بود منو فراموش کرده بودند! سرو کله شون پیدا شده!

خیلی عجیب بود

مدتها برای این موضوع رفتم دکتر

چند ماهی سر همین قضیه دارو مصرف کردم 

بعد در عین سختی و دشواری و تحمل رنج و آه بسیار باهاش کنار اومدم 

یه عالمه غصه خوردم ... اصلا نمیدونم در موردش چی باید بگم 

الان که دارم مینویسم با خودم میگم اصلا  الان هم معلوم نیست چه خبره!!!!!

ولی در هر حالت شب تا صبح دل درد و کمر درد داشتم و به خودم پیچیدم و اصلا به ذهنم نرسید که سرو کله هورمونها پیدا شده!

فکر کردم سرما خوردم و یخ کردم و.... 


امروز صبح که بیدار شدیم همه جا سفید پوش بود

و البته خونه مون اونقدر سرد بود که از سرمای هوا بیدار شدم 

از اتاق اومدم بیرون و متوجه شدم که برق نیست!

بله برق قطع شده بود و طبق معمول که توی خونه ی ما همه چی برقیه!!! همه چی قطع بود

آب نبود

پکیچ از کار افتاده بود و همه جا سرد شده بود 

و این نشون میداد که چند ساعتی هست برق قطع شده 

خلاصه که چند ساعت دیگه هم طول کشید تا برق وصل شد .... 

خدا را شکر کردم که بچه ها به رسم هر جمعه نیومده بودند خونمون!

چون امروز سالگرد فوت دایی جان بود و میخواستیم بریم باغ رضوان ! که خب البته اونم بهم خورد!

برق وصل شد ... صبحانه خوردیم 

خونه را دوباره گرم کردیم و برف تند تند و با شدت میبارید!

سروصدای بچه هایی که توی کوچه برف بازی میکردند هم میومد... 

تصمیم گرفتم یه سری به پارکینگ و دور و بر خونه و ناودانها بزنم!

رفتم پایین و برام باور کردنی نبود که اینهمه برف اومده 

چون جلوی در پارکینگ موزاییک هست به شدت لیز و لغزنده شده بود

دیگه از انباری بیل را درآوردم و برفها را از جلوی در کنار زدم ... 

حدود 20 سانتی متری برف نشسته بود!

با همون بیل رفتم سراغ پشت بام ... مادرجان هم اومدند!

کار آسونی نبود... برف هم میبارید ... ولی کیف خودش را هم داشت ... چون خیلی سال بود اینهمه برف ندیده بودیم!

دیگه همه برفهای پشت بام را جمع کردیم و ریختیم توی زمین خالی پشت ساختمان ... 

تقریبا سه ساعتی دوتایی زیر برف بودیم 

عکس گرفتیم ... برف بازی کردیم ... برفها هم از پشت بام جمع شد... البته که همچنان برف میبارید

دیگه اومدیم پایین و دوتایی اونقدر یخ زده بودیم که من یکراست رفتم توی حمام ... یه دوش حالم را جا آورد

همین موقع همسایه پایینی هم برامون آش رشته داغ آورد... جاتون خالی

نشستیم به تماشای برف و خوردن آش و چای داغ!





پ ن 1: همچنان در حال عروسک بافی هستم 

همسر پروفسور مورچه خوار هم بافته شد


پ ن 2: نرگس هایی که از باغچه آوردیم فضای خونه را پر از عطر و بوی دلپذیر کرده 


پ ن 3: اینجا که هوا خیلی خیلی سرد شده 

دیگه حالا واقعا زمستونه وارد زمستون میشیم!


سرمای زمستونی

سلام

ظهرقشنگ تون پر از حال خوب

هنوز میتونم بگم ظهر پاییزیتون زیبا!!!!

چون هنوز چند روزی از دلبریهای رنگی رنگی حضرت پاییز باقی مانده !

سرما و سوز هوا یه کمی به سمت زمستان رفته... ولی هنوزم توی پاییز هزار رنگ هستیم


دیروز ماندم خانه و دور کاری کردم

تایپ عربی و ریاضی و زبان داشتم

نزدیک ساعت 11 با مادرجان رفتیم سمت باغچه

سه تا از گلدونهای اسفناجی که کاشته بودم را از بس بزرگ شده بودند برداشتیم و بردیم و اونجا کاشتیم داخل زمین ... تا حسابی جا برای رشد داشته باشند

با این سرمای ناگهانی و بارونی که هفته گذشته اومد همه برگها یهو ریخته بودند!

هنوزم وقتی باغ را خزان زده میبینم چیزی در درونم فرو میریزه...

هنوزم اون روز توی دی ماه که یواش یواش داره چهار سال ازش میگذره را خیلی روشن به یاد دارم ...

باغ خزان زده ... برگشته بودم از راه دور... پدرم دیگه نبود... من عین یه گمگشته ... عین آدم بی هویت شده بودم

انگار توی شهر خودم ... لابلای آشناهای خودم ... یهو غریب شده بودم

رسیدم باغچه... تنهایی... با یه سرمای استخوان سوز... یادمه در را باز کردم و همونجا افتادم روی زمین و زار زدم ...

یادمه اون دوتا خانمهای افغان از شنیدن صدام از خونه هاشون اومدن بیرون و پا به پای من گریه کردند!!!!

روز سختی بود...

حالا هر بار باغ را خزان زده میبینم ، جای اون زخم تیر میکشه... یه خاطره پررنگ ... که انگار سرما و بو و حسش باهام مانده!

بگذریم ...

با مادرجان رفتیم باغچه و رسیده نرسیده مشغول جمع کردن اونهمه برگ شدیم...!!!

البته که این کار آسونی نیست ... مادرجان ته مانده های انار را از زیر درخت ها جمع کردند

جعفری و نعنا و گشنیز چیدند

و من همچنان برگ جمع کردم و برگ جمع کردم و برگ جمع کردم !

درخت ازگیلی که پدرجان کاشته امسال غرق شکوفه شده ... یهویی پرشده از شکوفه های سفید

انگار یه دلگرمی عجیبی لابلای این سرماست!

اهان راستی یه عالمه هم گل نرگس داشتیم ...

نرگس ها را وقتی هنوز غنچه هستند میچیم و میارم میزارم توی گلدون روی میز...

بعد یکی یکی باز میشن... عطر نرگس خونه را پر میکنه ... ومن باز یاد پدرجانم میفتم!

کاش اینهمه از غصه ننویسم!!!!

شاید هم غصه نیست ... یادآوریه...

یاد و خاطره ی یه پدر مهربون و عاطفی و خونگرم که نباید از قلب آدمها پاک بشه!

پس طبیعیه!

هرسال با ذوق و شوق برام نرگس میچید

منم با همون ذوق نرگس میچینم و یادش میکنم ...

گاهی هم یکی دو تا از شاخه های نرگس را میبرم میزارم روی مزارش!

گل دوست داشت!

نزدیک شدیم ... به اون روزها و خاطراتش نزدیک شدیم ... نمیخوام هی یادآوری کنم

ولی هوا... زاویه نور... کوتاه شدن روزها... همه و همه اون شب و روزها را برام تداعی میکنه ... دست خودم نیست !

یه بار دیگه بگذریم!

داشتم میگفتم ... توی باغچه حسابی کار کردیم

هرکدوم یه مدل

یه عالمه عناب هم از زیر درخت عناب پیدا کردم ... همونجا شستیم و خوردیم

در نهایت وقتی نگاه به ساعت گرفتم متعجب شدم ... بیشتر از 4 ساعت مشغول کار بودیم!

برگشتیم خونه ... ناهار خوردیم

برگشتم سرکار...

راستی ... بهتون گفتم دارم عروسک میبافم

مسلما که نه خیلی بلدم ... نه خیلی تجربه دارم ...

ولی چون دوست دارم شروع میکنم ... برای دل خودم یه چیزایی میبافم و فسقلیا هم به دلیل اینکه خاله شونم ذوقم را میکنند

اگه یادم بمونه عکسش را و پیشرفت کار را میزارم داخل اینستاگرام

خلاصه که تا شب هی تایپ زدم ... هی رفتم یه کمی عروسک بافتم ...

برای عروسکم ژاکت بافتم

تازه کتاب نقاشی را هم گذاشتم روی میز تا گاهی یه کمی از اون هم رنگ کنم

وقتی میگم من توی خونه حوصله م سر نمیره واسه همینه

تازگی توی خونه ورزش و نرمش و تمرین هم میکنم ... و اینم خیلی بهم حس خوب میده





پ ن 1: آلاله هر روز بهم پیام میده بیا باشگاه

و من واقعا نمیرسم


پ ن 2: امروز اومدم دفتر ... و یخ زدم از سرما


پ ن 3: قم که بودیم یه مرکز خرید بزرگ به طور سوپرایزطوری بهم یه شاخه گل رز قرمز هدیه دادن

تبلیغ خودشون بود و فیلم و عکس میگرفتند... کار قشنگی بود

اون رز قرمز هنوز روی داشبورد ماشینم هست


روز معمولی

سلام

روزتون زیبا

آفتاب قشنگ پاییزی پهن شده وسط کوچه ... ولی حتی یه ذره ش هم به دفتر من نمی تابه و برای همین اینجا خیلی خیلی سرد هست

صبح که اومدم حال نداشتم بخاری را روشن کنم و برای همین الان دستام یخ زده ...

عصبانیت های دیروزم تمام شد ...

مثل خیلی از احساسات دیگه، گذشت

اینم مثل خیلی از تغییرات  دیگه زندگی ... شاید اولش خیلی هولناک به نظر برسه ولی بعدش عادی میشه!

امروز یه روز معمولی را شروع کردم

با یه تخم مرغ آب پز و دو تا فنجون چای ایرانی... که خیلی خوب دم کشیده بود و عطرش آدم را مست میکرد

معمولی لباس پوشیدم ... یه هودی و یه شلوار لی ساده ... روی اونها هم یه پافر ...بوت پام کردم و اومدم

اومدم که روزم را آروم سپری کنم

هرچند گوشه ذهنم کمی مشغولیات دارن دست و پا میزنن...

یکیشون همون حکم تعزیرات هست که هر کاری کردم باز نشد و باید برم حضوری ببینم چی شده

یکیشون پیام اداره مالیات هست که چون گوشیم شارژ زیادی نداره (3درصد) بازش نکردم و میزارم برم خونه ببینم چه خبره

یکی دیگه ش هم دعواهای بی پایان زن و شوهری اطرافیانم...

مشغولیات ذهنی یعنی اینکه ما هنوز زنده ایم.. هنوز داریم نفس میکشیم و هنوز فرصت داریم...

پس برای همین ها هم باید شاکر بود


قرار بود بریم تولد دانا!

یکی در میون هر کدوممون مریض شدیم و نشد

باید ببینم این هفته میشه یا نه...

باید با للی هماهنگ بشم ... ببینم چی میگه


باید یه سری به باغچه بزنم

مدت زیادی شده که سر نزدم

یادتونه توی گلدونهای تراس، اسفناج کاشتم؟

عالی سبز شدند... ولی اونقدر بزرگ شدند که با مادرجان تصمیم گرفتیم منتقلشون کنیم به باغچه!

یه کوچولو هم گشنیز کاشتم ... اونا تازه جوانه زدند...

گلدونها را داخل پلاستیک میزارم و گره میزنم... بعد هر روز ساعت 10 صبح از پلاستیک درشون میارم و تا ساعت 3 میزارم هوا بخورن ... 



خب وسط پست رفتم

کار انجام دادم

با خانم همسایه صحبت کردم

دمنوش خوشمزه که مادرجان ریخته بودند داخل ماگم را خوردم

یه دونه خرما خوردم

و اومدم و دیگه یادم نمیاد میخواستم چی بنویسم

برای همین میسپارمتون به خدای مهربون

یک دختر عصبانی!

سلام

روزهای آخر پاییز هست و انتظار داریم بیشتر از این زمستونی باشه هوا... ولی نیست!

هوا خوبه

چند روز کوچولو کوچولو بارون اومده و آفتاب الان باعث یه حس قشنگ میشه !




صبح باید میومدم سرکار

بعد ازصبحانه لپ تاپ را برداشتم و راه افتادم

اول رفتم سمت پمپ بنزین که بازم به طور عجیبی خلوت بود...

کارت بنزینم را زدم داخل جایگاه و دیدم در کمال تعجب 360 لیتر بنزین دولتی که داشتم باطل شده ... زحمت کشیدند 140 لیتر بنزین آزاد!!!!! دارم

بله امروز بنزین زدم به قیمت 5 هزارتومان!!!!!

به همین سادگی...

در این جغرافیا حتی اجحاف کردن به دیگران هم برابر نیست!

بنزین زدم و غرغر کنان اومدم سمت دفتر!

سیستم را روشن کردم و متوجه شدم که سرویس اینترنتم هم تمام شده!

سه ماهه بوده!

من اینجا توی محل کارم اینترنت زیادی استفاده نمیکنم .... یک سرویس سه ماهه 150 گیگ بهم داده بودند!

البته اینکه میگم داده بودند اون هم زوری بود... من هرچی با اپراتور صحبت کردم که من اینجا اینهمه مصرف ندارم ... فرمودند این کمترین حجم هست!

من که نمیفهمم چرا باید پول زور بدیم!

خلاصه اینترنت من با باقی مانده 126 گیگ ... تمام شده بود

کمترین میزان سرویس هم یکماه 50 گیک بود... این واقعا نوبر هست!

کسی نمیتونه مثلا ماهی 3 گیگ مصرف کنه؟

جالب اینکه سرویس بعدی را خریداری کردم اون 126 گیگ هم سوخت!!!!

یعنی هیچی اینجا در جایگاه درست قرار نداره... من نمیفهمم چرا نمیشه هرکسی سرویس مورد نیاز خودش را تعریف کنه و بر اساس همون مقدار پول پرداخت کنه!

چون زحمت کشیدند و ما را به جای ADSL  به VDSL ارتقا دادند!!!!!!

من که تغییری در روند کار حس نکردم ... انشاله که بقیه حس کرده باشند!

خلاصه با عصبانیت پول اینترنت را پرداخت کردم ... در حالی که آبونمان 16 هزارتومانی تلفن ثابتم چند ماه هست به 65 هزارتومان ارتقا یافته!!!!!!!

دیدم عصبانی بودن چیزی را عوض نمیکنه!

بیخیال شدم

نت را وصل کردم و مشغول کار شدم !




دیروز صبح خواهرجان و دو تا فسقلی اومدند دیدن مامان جان !

یه جعبه رولت ... یه جعبه شکلات ... یه جعبه شیرینی زبان (شیرینی مورد علاقه مامان جان) ... یه جعبه هم شیرینی بدون گلوتن ...برای مادرجان آورده بودند

ناهار کنارمون بودند و عصر رفتند!

فسقلیا نقاشیای قشنگ برای مادرجان کشیده بودند...

کلاس اولی مون هم با سواد خودش زیرش نوشته بود : مامان جان دوستت دارم!!!!



دیشب هم ، بعد از نوشتن پست دایی جان و همسرشون با یه گلدان «شامادور» اومدند خونمون 

روز و مناسبت ها بهانه ست ... قشنگی ماجرا این هست که با این بهانه ها هم دیگه را خوشحال کنیم

یک دسته داوودی سفید هم آورده بودند!

پذیرایی کردیم و دور هم بودیم و حرف زدیم

مادرجان براشون از قشم سوغاتی آورده بودند ... و البته برای نوه کوچولوشون

حدودای ساعت 9 بود که خواهر و همسرش و نورماه هم اومدند...

شکلات آورده بودند برای مادرجان !

دورهمی تا آخر شب ادامه داشت!



پ ن 1: همسر خواهرم ، شغل دولتی داره ...

 دارن به راه اندازی یه کسب و کار کوچیک فکر میکنند

یادم میاد به روزای اولی که کسب و کار کوچیکم را پدرجانم استارت میزد!!!!!


پ ن 2: به سالگرد فوت دایی جان نزدیک هستیم !

و خاله از همه بیشتر بی قراری میکنه


پ ن 3: گویا میخوان برای اطلسی «شب چله ای» بیارن

از این رسم و رسومات توی شهرتون دارید؟

فکر میکردم دیگه کسی از این مدل کارها انجام نمیده!



سفر یهویی!

سلام 

شب پاییزی و بارونی تون پر از حال خوب

امیدوارم که بارون لحظه هاتون را زیبا کرده باشه



یکشنبه بعد ازظهر با مادرجان نشسته بودیم که یهو گفتند دلم زیارت میخواد

گفتم : میخواین بریم مشهد؟

گفتند: نه ... تازه مشهد بودیم ... 

یه کمی صحبت کردیم و یهویی گفتم میخواین بریم قم؟!

مادرجان هم سریع قبول کردند و با خاله تماس گرفتند و خاله هم گفتند و خاله هم گفتند بللللللله!!!!

ولی آلاله گفت که نمیاد!

مادرجان مشغول جمع و جور کردن و آماده کردن وسایل شدند... منم ماشین را بردم نشون دادم!

البته که یه عالمه آقای آپاراتی منو ترسوند و گفت که باید لاستیک ها عوض بشه!!!!!!

منم برای اطمینان رفتم سراغ آپاراتی بعدی و بعدی... و اون دوتا آپاراتی نظرشون این بود که نه فعلا لازم نیست!

لاستیک ها را کمتر از سه سال پیش عوض کردم - ولی چون تاریخش 2022 بود نظرشون این بود که باید دیگه تعویض بشه!

قرار را گذاشتیم برای حرکت ساعت 6 صبح روز دوشنبه ... که البته خواب ماندیم 

خاله ساعت 6 زنگ زد و گفت که آماده ست و من هنوز داشتم خواب هفت پادشاه میدیدم....

با یک ساعت تاخیر حرکت کردیم 

هوا که خوب بود

یک ساعت و نیم رفتیم و ایستادیم صبحانه خوردیم 

بعدش یه مقداری رفتیم و یه جایی ایستادیم انار خریدیم

و نزدیک ظهر رسیدیم قم...

رفتیم خانه معلم قم (خیابان لواسانی) و اونجا بهمون اتاق دادند

نماز ظهر را توی اتاق خوندیم و استراحت کردیم 

حدودای ساعت 4 بود که پیاده رفتیم سمت حرم ... 

دیگه نماز مغرب و عشا را توی حرم خوندیم 

زیارت کردیم ... دعا خوندیم  و بعد قدم اومدیم بیرون 

اطراف حرم توی بازارهای قدیمی کمی قدم زدیم ... و برای شام برگشتیم همان خانه معلم...


سه شنبه صبح تصمیم گرفتیم که بریم جمکران 

بعد از صبحانه راهی شدیم 

یه نم بارون زده بود و هوا بینهایت خوب بود... دقیقا مثل هوای بهار

توی مسجد پر از گنجشک بود 

گنجشک هایی که از خنکای هوای بیرون پناه آورده بودند داخل... 

دیگه توی مسجد ماندیم تا نماز ظهر و عصر را خواندیم 

اومدیم بیرون و توی مسیر یه فروشگاه کوثر دیدیم که توقف کردیم و یه سری زدیم 

برای ناهار برگشتیم خانه معلم... 

البته حضرت یار در تماس قبلی بهم گفته بودند که سه شنبه میان یه سری بهم میزنند!

مامان و خاله رفتند خانه معلم .. منم برای ناهار رفتم و یکی دو ساعت کل دغدغه های جهان را رها کردم!

کفشهای حضرت یار اندازه شون بود و کلی از این بابت خوشحال شدم! (یادتونه که قشم براشون کفش خریدم!) 

حدودای 4 برگشتم پیش خاله و مامان جان و تصمیم گرفتیم به توصیه یکی از دوستان بریم مرکز خرید آمال!

رفتیم و یه مرکز خرید خیلی بزرگ و شیک و امروزی بود

چیزی نمیخواستیم خرید کنیم ... فقط میخواستیم دور بزنیم و بچرخیم

چند ساعتی اونجا بودیم و توی مسیر برگشت رفتیم به توصیه یکی دیگه از دوستان ، همبرگر بخوریم ... اسمش یادم رفته... اگه یادم بیاد میام مینویسم 

یه برگر خیلی خوشمزه و یه مکان زیبا و دنج

بعد از خوردن برگرها برگشتیم سمت حرم و خیلی خیلی شلوغ بود... به خاطر سه شنبه بودن!

دیگه یه زیارت فسقلی کردیم و برگشتیم سمت خانه معلم!


چهارشنبه صبح تصمیم این شد که بریم یه سری به سرای ایرانی بزنیم

علتش هم خاطره خوبی بود که ازش داشتیم 

سه سال پیش ، زمانی که اصفهان هنوز سرای ایرانی نداشت، رفتیم قم و برای دایی جان خدا بیامرز... یه عالمه وسیله خریدیم

اون روز خیلی بهمون خوش گذشت و خندیدیم و خاطره خوبی بود!

برای همین رفتیم ... یه دوری زدیم ... چند ساعتی اونجا بودیم 

بعدش هم همونجا توی کافی شاپ همون مجموعه سرای ایرانی کیک و بستنی سفارش دادیم و عکس گرفتیم 

بازم شب قبل کلی بارون اومده بود و هوا بسیار خوب بود

داشتیم برای ناهار مشورت میکردیم که خاله و مامان اونقدر همبرگر شب قبل را دوست داشتند که تصمیم گرفتند دوباره بریم همونجا!

برای همین رفتیم و یه دوری توی شهر زدیم و سوهان خریدیم و رفتیم سمت همبرگر!ً

و مجدد همبرگر سفارش دادیم و کلی گفتیم و خندیدیم و همبرخوردیم!

بعد ازظهر یه استراحت کوتاه و بعدش دوباره رفتیم حرم !

شب تولد حضرت فاطمه بود و اطراف حرم شلوغ

یه عالمه بوی اسپند میومد و همه جا چراغانی بود

نزدیک حرم یه جایی حلیم نذزی میدادند 

حلیم خوردیم و رفتیم زیارت 

بعد از زیارت هم آروم آروم برگشتیم سمت خانه معلم ! بارون هم ریز ریز میبارید

برای همین هم پیاده و قدم زنان مسیر را طی کردیم که لذت باران را ببریم 


صبح 5 شنبه هم بعد از بنزین زدن راه افتادیم 

توی مسیر به خصوص از بعد از قم و سمت میمه ... بارون به شدت میبارید 

رانندگی زیر بارون هم لذت خودش را داره 

آروم آروم اومدیم تا بیشتر از بارون لذت ببریم 

ساعت حدود 2 رسیدیم و سفر یهویی تمام شد!!!!






پ ن 1: قم که بودیم توی مسیر برای مامان و خاله دوتا تسبیح یک شکل خریدم که دانه های زیبایی داره


پ ن 2: برای فسقلیا از آمال شکلات خریدم 


پ ن 3: اینجا اونقدر دیگه امن نیست که همه حرفای دلم را بنویسم

بعد از پست گولو...

سلام 

شب پاییزیتون آروم 

باید یه سری کار انجام میدادم 

سرفیس جان را برداشتم و یه جایی دورتر از تلویزیون نشستم 

نمیدونم چرا از عصر انگار یهو گوشم حساس شد و یه حس سنگینی (شبیه گرفتگی- ولی نگرفته) توی گوشم حس میکنم 

برای همین از منبع صدا یه کمی دورتر نشستم و یه آدامس هم طبق تجویز مادرجان گذاشتم توی دهنم و نشستم سرکار!

گفتم اول یه سری به دوستام بزنم که دیدم گولو یه پست نوشته و نظرات و لایک ها را بسته!

گولو از قدیم هم هروقت مینوشت منو به فکر فرو میبرد... همیشه دوست دارم کلماتش را آروم آروم بخونم و مزمزه کنم و با خودم بهشون فکر کنم !

اینبار هم همینطور شد ... به اون خستگی... به اون اسارت... فکرم مشغول بود و یه کمی مشغول تر شد!

فکر کردن و بالا پایین کردن زندگی بد نیست 

شمردن جوجه ها اونم ته پاییز هم خوبه 

باید یه جمع بندی بکنیم 

باید قبل از رسیدن به آخرین فصل سال یه نگاهی به برنامه ریزی ابتدای سال بکنیم و ببینیم چی از قلم افتاده ... 

چی را باید پیگیری کنیم 

چی و کی را باید از زندگیمون حذف کنیم 

چی و کی را به زندگیمون اضافه کنیم 

از کجاها ادامه بدیم ... کدوم قسمت ها را رها کنیم و بیخیال بشیم ... 

خلاصه که فکر کنیم و برنامه بریزیم و بیخیال زندگی نباشیم 

زندگی همینه ... تا وقتی فرصت هست باید زندگی را زندگی کرد

تا وقتی خداوند هر صبح بهمون این موهبت زیبا را هدیه میده قدرش را بدانیم ... 

(دوباره بهم غر نزنید تو رو خدا... منم عین شماها توی همین جغرافیا و با همین سختی و شیب و فرازها زندگی میکنم... )

موضوعات اقتصادیتون را بررسی کنید

موضوعات احساسیتون را بررسی کنید 

موضوعاتی که نیاز به بازنگری دارند... و ... و ... و ...

شاید این آخرین فصل بی تکرار سال 1404 ، یه شروع تازه باشه ... 

شاید این زمستان یه عالمه هیجان انگیز و متفاوت باشه 

شاید بتونیم توی این زمستان خاطره های یادماندنی برای خودمون بسازیم... 

خلاصه که این روزهای باقیمانده پاییز را دریابیم!... همه مون با هم !

من پارسال این موقع ها هند بودم!

چه سفر به یادماندنی!





پ ن 1: انگار غیر از حس عجیب غریب گوشم یه سرگیجه ریز هم دارم!

نمیدونم چی شده؟



پ ن 2: ماه کوچولو برام نوشته  دوستت دارم... اسمم را هم نوشته !

داره با سواد میشه ... روز به روز قشنگ تر...

و اونقدر دور و بر نوشته را قشنگ نقاشی کرده که باور کردنی نیست!



پ ن 3: خواهرا با هم آشتی نکردند!

و چه رنج آور هست تحمل این موضوع!


پ ن 4: برای دورهمی جمعه - مادرجان شب قبل از خواب خمیر درست کردند!

میخواستیم توی فرایر نان صبحانه درست کنیم

ساعت 4 صبح خمیر آماده بود!!!

از 4 صبح نان درست کردیم ... خونه تکونی کردیم... آشپزخونه تمیز کردیم 

مهمونا ساعت 9 رسیدند و یه میز خوشگل صبحانه منتظرشون بود

نم باران در یازدهمین روز آذرماه!

سلام 

شبتون زیبا 

برای هممون روزهای زیباتر، آرامتر، پربرکت تر و همراه با سلامتی آرزو میکنم

هوای آلوده ی پاییزی خبر تازه ای برای ماها نیست... اما امسال دیگه آلودگی و نباریدن باران و هزارتا دلیل دیگه باعث شده که همه چیز خاکستری تر به نظر برسه!

امیدوارم خیلی زود شاهد روزهای آبی و سرسبزی و آبادانی باشیم!


ساعت حدود 6 بود که از خونه خاله اومدیم بیرون 

توی لابی ساختمانشون متوجه بوی نم بارون شدم ... 

رسیدیم تو کوچه و برای همین چند قطره بارون کلی خوشحالی کردیم ... هرچند فکر نکنم واقعا خوشحالی داشته باشه

اونقدر نبود که بشه بهش گفت بارون! ولی بهرحال بعد از چندین ماه خیلی خشک ... شاید بشه امیدوارتر به روزهای آینده نگاه کرد!

ماشین که اونقدر کثیف و لک شده بود که حتما نیاز به تمیز کردن داره... اونقدر کثیف که باور کردنی نیست! به خاطر چند تا قطره بارونی که همه آلودگی ها را آورده بود روی سطوح... 

بازم باید امیدوارانه نگاه کرد... انشاله که این بارون سرآغاز بارشها و پایان این خشکسالی عجیب و غریب بشه...


امروز هم نرفتم سرکار

هوای آلوده و آزار دهنده... سرفه... سردرد

دیدم بشینم توی خونه بهتره ... 

دوش گرفتم ... کار کردم .. نقاشی رنگ کردم 

و سرظهر ناهارمون را بردیم خونه خاله جون!

دور هم ناهار خوردیم ..حرف زدیم ... چای نوشیدیم... و در نهایت ساعت حدود 6 برگشتیم خونه!

یه کمی تایپ داشتم که انجام دادم ... 




پ ن : مهسا جان ... هیچ آدرسی برای پاسخ به حرفی که زده بودی برام نزاشته بودی!