سلام
شبتون بخیر
مدتهاست ننوشتم
اصلا وبلاگم را باز نکرده بودم
مدتی هم که اصلا باز نمیشد ... یعنی نتی در کار نبود که بخواد باز بشه
اونقدر ننوشتم که کلمات از دستم لیز میخورن و نمیدونم جای کدوم کلمه کجاست
عین همتون حال دلم خرابه...
یه دستی گلوم را گرفته و فشار میده و نمیزاره کلماتم نوشته بشن ...
هرچند بارها به نوشتن فکر کردم ولی حرفی برای گفتن و نوشتن نبود...
من همون دختر رنگی رنگی بلاگستان هستم که باید از روییدن و نوشتن و موسیقی لحظه ها بنویسم
من باید از رنگها و شوری که به پا میکنند بگم ... باید از مهمونی و دور همی و خوشگذرونی بنویسم
من رسالتم نوشتن از خوبی هاست
و این روزها ... نه رنگی بود و نه نوری
نه خوبی ای برای نوشتن ... و نه شوری برای برپا کردن !
به نظرتون از چی باید بنویسم؟
از دردی که ذهن و سینه مون را پر کرده؟
من آدم نوشتن از سختی ها نیستم ... دوست نداشتم از روزهایی بنویسم که هیچ جوری نمیتونستم به عزیزان راه دورم دسترسی داشته باشم
از روزهایی که انگار ته یه چاه گیر کردیم و هیچ نور و دستی برای نجاتمون نبود!
هنوز خدا را دارم
خدایی که توی هر لحظه دستام را دراز کنم ، دستام را میگیره... ولی دیگه هیچ چیز دیگه ای ندارم!
دیگه اونقدر پر از سرخوشی و شور نمیشم که ازش بنویسم
شاید حق با شماهاست ... باید خبر میدادم ... باید حرف میزدم ... ولی یهو انگار دیگه نتونستم
نمیدونم چند روز هست که نه سرکار رفتم و نه از خونه بیرون!
ببخشید که تلخم.. . اونقدر تلخ که باورش برای خودمم سخته !
چیزی برای گفتن ندارم ...
اونقدر دوستای خوبی دارم که ازم سراغ گرفتید
اونقدر دوستای خوبی دارم که نزاشتید بازم ته اون چاه بمونم ...
و الان هم صرفا به خاطر شماها نوشتم... شماهایی که شرمنده محبت هاتونم ...
امیدوارم یواش یواش کلمات را پیدا کنیم!
برگردیم به روزهایی که میخندیدیم... روزهایی که رنگ بود و ما میدیدیم...