سلام
روزتون زیبا
غرغر کردن و از اینکه دیگه آدم سابق نیستم ، نوشتن هیچ فایده ای نداره
اصلا مگه کدوممون دیگه آدم سابق هستیم
من فکر نمیکنم کسی توی این جغرافیا زندگی کنه، با هر طرز فکر و نظر و دیدگاهی، که الان همون آدم چند ماه قبل باشه... مثلا پاییز چه آدمهایی بودیم ... حالا چی شدیم
به چی فکر میکنیم ... از چی مینویسیم ... دلواپسی هامون چیه...
غبطه میخورم به آدمهایی که برگشتن به روتین زندگی و زندگی را راحت زندگی میکنن
من کتاب میخونم ... ذهنم هزار تا دلواپسی و دلشوره را دنبال میکنه
اونقدر کم حرف و ساکت شدم ... چون حرفها به زبانم نمیاد... در درونم پر از کلمه و غوغا و هیاهوست...
فیلم میبینم... که فقط لحظه ای از افکار خودم جدا بشم
با فسقلیها حرف میزنم ... شاید به دنیای آروم اونها پیوند بخورم
و ...
و ...
و ...
از اینها نوشتن برام جذاب نیست
و بدتر از همه ، بی اعتمادی به پلتفرم ها و اپلیکیشن ها و ارائه دهندگان وب نوشت!
حال عروسکی را دارم که فقط میتونه کاری را انجام بده که عروسک گردانش اراده کنه!!!!!
عشق ادامه داره ... شاید با حس های تازه ...
مهربونی ادامه داره ... با اینکه من آدم جدیدی هستم
زندگی هم ادامه داره ... چون خداوند موهبت زندگی را بهمون هدیه داده ... گویا زیاد هم توجهی به اینکه توی چه جغرافیایی و در چه حالی هستیم نداره!
و همیشه ... و همیشه ... و مثل همیشه ... خدایی هست که دستامون را گرفته توی دستاش و هوامون را داره و خوب خدایی کردن را بلده!
ما هرمدل بنده ای باشیم ... خدا خداست!!! خدا خدایی میکنه!!!
فقط حواسم باشه که دستاش را ول نکنم !
پ ن 1: خیلی حرف برای گفتن هست
پ ن 2: یه تصادف ناخواسته و بدون تقصیر کردم ... دو هفته ای درگیرم کرد
پ ن 3: خواهر یه عمل زیبایی انجام داد ... کلی ازم انرژی و زمان گرفت
پ ن 4: با مامان به باغچه رسیدگی میکنیم و شاید تنها لحظه های بدون فکر این روزها... همون زمان ها هست
پ ن 5: دیگه اینجا را برای نوشتن دوست ندارم !!!
سلام
روزتون زیبا
دیگه به این روزهای آخر خرداد خیلی هم نمیشه گفت بهار!
اما بهر حال هنوز توی روزشمار تقویم توی فصل بهار هستیم
رودخانه را باز کردند ... زاینده رود پر از آب شده ... امیدوارم حال خوب همراهش باشه ...
امروز صبح اولین کاری که میخواستم انجام بدم این بود که صفحه وبلاگ را باز کنم و بنویسم...ولی بازم بلاگ اسکای باز نمیشد
از خودم میپرسم چرا از اینجا نمیری... بعد میبینم کجا برم که تک تک شماها اونجا باشید ؟
مجبور میشم صبر کنم تا بازم همین صفحه توی همین آدرس باز بشه و من بتونم بنویسم
بنویسم برای دوستانی که هنوز مهربونی و همراهیشون توی دلم جای خاص و ویژه داره
هرچند فعلا یک طرفه!!!!
دیگه از روزانه ها نوشتن لطف سابق را نداره ... ولی زندگی ادامه داره
چون خدایی هست که هنور بهم موهبت زندگی را هدیه میده و من باید قدردان این هدیه الهی باشم!
با مادرجان میریم باغچه سرمیزینم ... سبزیجات میکاریم ... آبیاری میکنیم ...
غوره ها آماده چیدن شدند
انجیرها یواش یواش دارن ریز درخشندگی آفتاب روز به روز شیرین تر میشن ...ولی...
فعلا که کسی نمیاد باغچه سر بزنه... پارسال از بهار باغچه را کرده بودیم پاتوق...
برای زندگی... برای حال خوب... برای ادامه .. داریم تلاش میکنیم
عین خیلی از شماها...
اوضاع کسب و کارم تعریفی نداره ... برای اینکه فشار روحی کمتر بشه هر روز نمیام سرکار!
اینطوری وقت بیشتری دارم که کتاب بخونم... کنار مادرجان فیلم سریال ببینیم
برای مهمون های عزیزم چیزای خوشمزه در حد توانم درست کنم
و البته که ... آرام باشم تا آرامش به جسم و جانم برگرده!
سلام
خوبین؟
کاش تک تک مردم این سرزمین خوب باشن
همیشه خوب باشن
حال دلشون خوب باشه
سالم باشن
دلخوشی داشته باشن
بلاگ اسکای برگشته
ولی اینکه ماها برگردیم ... ؟
دیگه همون حس و حال را داریم؟
سه ماه از دوستامون دور و بیخبر شدیم ...
الان که شنیدم بدوبدو اومدم خبر بدم
بنویسم که خوبم
که خوبیم
ولی اینکه باز اینجا بنویسم یا نه ...بمونه برای بعد
با گوشی طولانی نوشتن آسون نیست...
فعلا
سلام
باور اینکه آخرای اسفند هست و حال و هوامون اینطوریه، سخته
باور اینکه حتی هوا هم شکل هوای بهار نیست...
دیروز روز شلوغی داشتم
شلوغ و پر از کار و رفت و آمد
کارایی که اجبارا باید انجام میشدن
اون وسطا وقتی مشغول یه کاری بودم، بی هوا بلند شدم و کنار شقیقه م خیلی محکم خورد به گوشه ی تیز شلف... و حالا شقیقه و پیشونیم به شدت درد میکنه و یه کمی هم کبود شده...
تولد خاله هم بود... یه سرهم رفتیم خونه خاله
ماژیک و تقویم پر از نقاشی را بهش هدیه دادم
مامان هم برای خواهرش فنجون خریده بود
یه تولد خیلی ساده ولی دلگرم کننده... هنوز مهربونیا سرجاشه...
خواهر هم کیک سیب و هویج درست کرده بود و اومد...
بعدشم رفتیم مغازه خواهر، قهوه خوردیم
ولی آخر شب...حدودای ساعت یک....صداها یهو خیلی خیلی زیاد شد
دلم شور زد
به همه پیام دادم
حرف زدیم
خیلی صداها ترسناک بود
اینکه از هیچ جا خبر ندارم و نمیفهمم کجا را میزنن، بیشتر اعصابم را خرد میکنه
نزدیک ساعت ۲ رفتم تو تختم که بخوابم... یهو انگار دچار حالتهای پنیک شدم... با آقای دکتر حرف زدم و هی با ریتم و شماره نفس کشیدم... در نهایت آروم شدم و اونقدر عکسای روزای خوب را تو گوشیم بالا پایین کردم تا خوابم برد....
اصلا یادم به سبزی عید نبود
اما خاله چند روز پیش بهم عدس داد و گفت سبز کن
هم جوانه هاش بهت امید و دلگرمی میده
هم سرگرم میشی...
حالا جوانه ها...
سلام
براتون سلامتی آرزو میکنم
اعصاب هممون تحت فشار هست و این یعنی خیلی هم سلامت نیستیم... ولی همین که پست میخونیم و پست مینویسیم یعنی هنوز زنده ایم...
نمیدونم چند روز از خونه بیرون نرفته بودیم
دیروز رفتیم یه سر بزنیم باغچه و آبیاری کنیم
سرراه نان خریدیم... من که تا حالا نانوایی را اینقدر خلوت ندیده بودم... نان هم بود ... به شایعات توجه نکنید
بعدشم رفتم بنزبن زدم، خیلی معمولی... نه شلوغی عجیب و غریب نه خلوتی ترسناک....
یه سر هم زدم به دفتر کارم، نگران بودم
روی دستگاهها پتو کشیدم
کامپیوتر و مانیتور را هم گذاشتم زیزمیز...
خاله را سوار کردم ، چون هنوز کمردرد دارند
بردمشون با مامان جان، میوه و سبزیجات خریدند
بعدشم خریدای سوپرمارکتی انجام دادند
لابلای این کارها، چندباری صداهای ترسناک انفجار شنیدیم
دیگه در نهایت خاله را رسوندیم و برگشتیم خونه
همسایه کناری ما در این شرایط در حال ساخت و ساز هست
لازمه بگم هر صدای ساختمان سازی چقدر رو اعصابه؟؟؟
یه توضیح اضافه اینکه، چندین سال هست که این ساختمان نیمه کاره ست... از اول اسفند شروع کرده!!!!!!
سلام
اونقدر صداها بلند و نزدیک و ترسناک شدند که نمیشه خوابید
چندساعت هوشیارانه میخوابیم و تو خواب هم انگار منتظریم
یه کوله مسخره که کنار اتاق بهمون دهن کجی میکنه
دیروز یه عالمه چسب زدم به شیشه ها....
اما...وسط همین بلبشو... مهربونیه مهربانوی دنیای وبلاگستان ، باعث شد یادم بمونه تا زنده ایم زندگی ارزش زندگی کردن داره...
نمیتونستم با داداش تماس بگیرم و با کمک و مهربونی مهربانو باهاشون حرف زدیم...
سلام
امیدوارم همتون سلامت باشید...
شمردن روزهای جنگ حالم را بدتر میکنه
پس نمیشمارم
خوندن اخبارش هم حالم را بدتر میکنه و یه عالمه استرس بهم میده
پس تا حد ممکن از اخبار هم دوری میکنم
البته که این روزها ما اخبار را دنبال نمیکنیم، اخبار ما را دنبال میکنند و نفس به نفس همراهمون میان...
اما این روزها همچنان خدایی هست که حتی اگه باب میل ما رفتار نمیکنه، ولی مثل همیشه داره خدایی میکنه
فقط باید بهش اطمینان کنیم
ما داریم یه قسمت مهم و به یادماندنی از تاریخ را زندگی میکنیم
پس مراقب سلامت جسم و روانمون باشیم و حواسمون به اطرافیانمون هم باشه..
کتاب میخونم... دوقرن سکوت...
سریال میبینم .... مرداب
فیلم ... هرچی که دم دستم باشه را میبینم
با ماژیکهای اکرولیک، همراه نورماه، روی شلوارهای جین مون، نقاشی کشیدیم، طرحهای ماندلا...
با مادرجان روزی یکی دوساعت، بسته به حوصله مون یه گوشه از خونه را تمیز و مرتب میکنیم
عین همه شماها، روزانه، یه عالمه تلفن و پیامک حال و احوال، برای خبرگرفتن از حال آدمهایی که نگرانشونبم...
هنوزم دعا میکنم و به انرژی دعا امیدوارم
هنوزم ویتامین و کلاژن را هرچند نامرتب میخورم
هنوزم...
هنوزم تلاش میکنم...
گاهی حتی برای نفس کشیدن هم باید تلاش کرد، چون همونقدر هم حال و حوصله نداریم...
صداهای ترسناک هست
خبرهای ترسناک
تفسیرهای ضد و نقیص
شک...دوراهی...تردید... بغص...
اما یادمون نره، اینها همه حسها و عکس العملهای طبیعی آدمهایی است که زنده اند... این حس ها باعث بقا میشن...
یه کوچولو هم که شده، امید را توی دلهامون روشن نگه داریم تا به موقعش، ازش یه آتیش بزرگ درست کنیم و کنارش گرم بشیم....
سلام
الان با پیغام دوست جان متوجه شدم بلاگ اسکای برگشته!
بگم با تمام دلهره و ترسها ، زنده ام
با گوشی مینویسم فعلا... بعد میام پست میزارم
ماه، جراحی را انجام داد و خدا راشکر بهتره!
چند روز ماهی خونه ما بود و برای همین فقط یواشکی از اخبار خبردار میشدم...
بسته پستی م رسید و ماژیکهام عالی بودن!
آرامش این روزهام فقط کتاب خوندنه....
سلام
دیگه واقعا این یک سال اندازه یک قرن برامون قراره ماجرا و اتفاق به همراه داشته باشه!
این هم اتفاق افتاد
فکر نمیکنم توی تاریخ اینطوریش ثبت شده باشه!
هرچند ... نمیشه گفت توی تاریخ همچین چیزی نبوده ... چون این روزها دارم کتاب دو قرن سکوت را میخونم و میبینم که این جغرافیا... همیشه داشته با یه عالمه اتفاق عجیب و غریب دست و پنجه نرم میکرده!
دیروز با فسقلیا و خواهر ، رفتیم به خاله سر زدیم
همچنان توی استراحت مطلق هستند و کمر درد اذیتشون میکنه
چند ساعتی دور و برشون بودیم و بعد هم برگشتیم خونه!
امروز بی خیال تر از هر روز بیدار شدم
خاله جان برای ساعت 12 نوبت ام آر آی داشتند
دیروز باهاشون هماهنگ شدم که من میبرمشون
برای همین بیدار شدم و تصمیم گرفتم خودم را مشغول تمیزکاری کنم
نه گوشی چک کردم و نه هیچ اخبار دیگه ای...
خیلی ریلکس... ساعت 9 و نیم بود که خبر جنگ را شنیدم...
یهو توی دلم غوغا شد...
دوتا فسقلی (ماه و ماهی) قرار بود برن برای تماشای نمایش
نورماه هم رفته بود مدرسه
زنگ زدم خواهر... گفت بیخبرم ... دارم کارای روزانه انجام میدم
زنگ زدم اون یکی خواهر... و یهو غوغا بین مون شروع شد
مدرسه فسقلیا زنگ زد با عجله بیان دنبالشون
خواهر زنگ زد به راننده سرویس ماه نور!!!!
تا بچه ها برگردن خونه دلم هزار راه رفت
خواهر از شلوغیای بی نهایت خیابونها گفت و نور ماه وقتی رسید بهم خبر شنیدن یه صدای انفجار بلند و شکستن شیشه های مدرسه و ترس!!!
با مامان راه افتادیم سمت باغچه!
گفتیم یه مقدار آب اونجا ذخیره کنیم و بعد بریم سراغ خاله!
دیگه گوشی هامون کلا قطع شده بود و نت هم نداشتیم
خواهر با تلفن خونه بهم زنگ زد و از شلوغی و ترافیک های وحشتناک گفت...
نمیتونستم به خاله زنگ بزنم ... با هزار مصیبت باهاش تماس گرفتم و گفتم نمیام... اونم گفت نمیدونه بره یا نره...
و در نهایت هم نرفت...
بعدازظهر ماه کوچولو نوبت دکتر و معاینه و نهایی شدن زمان عمل جراجی داشت... نمیشد نره
رفته بود...
دکتر با یه زیرمیزی هنگفت ، زمان داد برای جراحی!
دیگه نمیدونم چی میشه ...
عین ساره ی عزیزم .. منم خرید اینترنتی کردم و نمیدونم حالا چی میشه
یکی یکی به وبلاگها سرزدم و از سلامتی دوستان خوشحال شدم
زیاد خبری از جایی ندارم ... اصلا وقتی همه چی قطعه نمیدونم از کجا باید خبر گرفت...
میدونم داداش و همسرش حالا یه عالمه نگران و دلواپس میشن!
میدونم ...
ولی چاره ای نیست...
اینم اتفاق افتاد
لطفا خبر سلامتیتون را بنویسید و بزارید این روزها که به بودن هم دلگرمتریم... از وجودتون انرژی و نیرو بگیریم...
سلام
شب اسفندماهیتون بخیر
آخرین ماه سال داره تند تند میگذره و من اصلا مثل هیچ سال دیگه ای نیستم !
این حس ... این حال عجیب... این احساسات جدیدی که تجربه میکنیم ... همشون برام تازگی دارن!
اینکه یه سالی برسیم به اسفند و هیچ شوری نباشه
برسیم به اسفند و هیچ هیجانی نباشه ..
امروز صبح همراه صبحانه با مادرجان ، یه قسمت از سریالی که این روزها میبینیم را دیدیم
بعدش هم شامپوفرش را آوردم که یه کمی فرش را تمیز کنم
فرشها با زمینه خیلی روشن و گلهای سفید...
مشغول شدم ... مامان جان گفتند که میخوان برن گوشت بخرن!
البته از قصابی نزدیک خونه
هرچی اصرار کردم گفتند خودشون قدم زنان میرن و برمیگردن ...
برای همین من به کارم ادامه دادم
مادرجان برگشتن و مشغول شستن و چرخ کردن و بسته بندی گوشتها شدند...
منم دیدم فرش خیلی تمیز میشه و اگه همه فرش را شامپو نزنم دو رنگ میشه ... همینطور به کار ادامه دادم ...
مامان جان با خاله تماس گرفتند و خاله به شدت همچنان کمر درد داشتند
قرار شد مامان جان ناهار بپزن ببریم با هم بخوریم
دیگه تا نزدیک ساعت یک ، هردومون مشغول بودیم
بعدش دوش گرفتیم و رفتیم خونه خاله !
سرراه از شیرینی فروشی نزدیک خونشون یه کمی بامیه و گوشفیل خریدیم
مامان سالاد و نوشیدنی هم حتی آماده کرده بودند... میز چیدیم و باهاشون ناهار خوردیم
بعد ناهار هم چای و بامیه!
نشستیم به حرف زدن ...
البته که خاله دراز کشیده بودند و نمیتونستن بشینن و کمرشون به شدت درد داشت!!!!
دیگه نزدیک ساعت 6 بود که اومدیم بیرون
سرراه یه سری به مغازه خواهر زدیم ... که البته تعطیل بودن!
برگشتیم خونه
اون خانواده افغان که سالها برای پدرجان کار میکردند هنوز برامون سبزی و سیفی از کشت و کار خودشون میارن!
برامون سبزی و خیار آورده بودند... به جاش بهشون نبات دادیم ... و فعلا سبزی ها رفتند توی بالکن !
چون من که براثر تمیزکردن فرش به شدت دست و گردنم درد گرفته
مادرجان هم از صبح خیلی خسته هستند...
باشه تا بعدا بریم سراغش!
ماه کوچولوی ما ... یه مدتی هست با گوش درد و مشکلات گوش دست به گریبان هست!
و حالا نظریه نهایی ... نیاز به عمل جراحی!
طفلک کوچولوی من!
بعد از جزییاتش مینویسم ... فعلا هیچی قطعی نیست
برای کوچولوی ما دعا کنید!