سلام
شب پاییزیتون بخیر
همچنان با سرفیس جان مشغولم!
کارهام را تمام کرده بودم که یکی از مشتریهام یه سری نمودار ازم خواست!
مگه میشه که من روی سرفیس جان اکسل نداشته باشم؟
برای همین زدم یه برنامه اکسل دانلود بشه و گفتم توی این فاصله که اینترنت !!! پرسرعت!!! خیلی به درد بخورم داره زحمت دانلود کردن را میکشه! منم یه پست بنویسم!
از روزهایی که نه آبی هست و نه سبز... کاملا خاکستری!
آلودگی همه جا را گرفته و هوا برای نفس کشیدن کمه!
برای همینم سعی میکنم توی خونه بمونم و اینطوری میشه که صبح تا شب پای لپ تاپ نشستم و دورکاری انجام میدم!
دورکاری خوبه ها... اما اینکه صبح پاشی و دوش بگیری و لباسای خوشگل بپوشی!
ضدآفتاب بزنی و خط چشم بکشی و یه رژ پررنگ بزنی...
عطر بزنی و بوتهات را تمیز کنی و سوار ماشین بشی
خیابونها را تماشا کنی... پشت چراغ قرمز به آدمها نگاه کنی!
توی دلت قصه ی آدمها را برای خودت تعریف کنی و از پشت عینک آفتابیت آفتاب را تماشا کنی!
برسی دفتر کارت و با همسایه ها مراوده و معاشرت کنی!
حرف بزنی... پرینت بگیری...
این کارها حال و هوای خودشون را دارند!
البته که من از اون مدل آدمها هستم که خونه موندن را هم دوست دارم !
از بچگی عادت دارم صبح که بیدار میشم و از تخت میام بیرون اول از همه تختم را مرتب کنم
صبحانه میخورم و لباس خوابم را عوض میکنم و کرم میزنم و رژ مخصوص خونه را میزنم
و البته که از اون آدمهایی هستم که توی خونه حوصله م سر نمیره و همیشه یه کاری پیدا میکنم !
ولی اینکه به خاطر آلودگی مجبور باشم خونه بمونم ، نفسم را تنگ میکنه!
پ ن 1: دیروز مامان جان خمیر درست کردند و توی فرایر نان پختیم
عطر نون خونه را خونه میکنه
حس خوبی بود
پ ن 2: هنوز کلی حرف داشتما...
ولی برنامه نصب شده و باید برم دنبال کارم...
سلام
شب آذرماهیتون بخیر
یواش یواش شروع کنید جوجه ها را شمردن ... که داریم به آخر پاییز نزدیک میشیم !
یعنی در واقع داریم تند تند میریم به سمت آخرین فصل امسال!
زندگی با روتینهای تکراریش گاهی چنان امنیت و آرامشی برامون به ارمغان میاره که در رخوت پاییزی غرق میشیم و ازش لذت میبریم!
گاهی هم این روتین ها چنان حوصله سر بر و خسته کننده میشه که دلمون میخواد ریتم زندگی را کمی تندتندتر کنیم و با این ریتم تند پای کوبان و دست افشان زندگی را به یه جشن پرهیاهو تبدیل کنیم...
اینطوریه که آدمیزاد خودش هم نمیدونه چی میخواد
و همیشه هرچی داشته باشه... بازم دلش یه چیز دیگه... یه مدل دیگه... یه سبک دیگه...میخواد
نمیدونم در نزدیکی تون کلاس اولی دارید یا نه
این نزدیکی لازم نیست توی خونه تون باشه
همینکه بتونید تماشاشون کنید
بتونید حتی به صورت مجازی ببینید و بشنوید
میتونید معجزه را حس کنید!
معجزه یاد گرفتن ... معجزه تحول... تغییر...
کلاس اولی ما، داره یکی یکی صداها را یاد میگیره... حرف به حرف... دونه دونه
بعد بخش میکنه... صداکشی میکنه... مینویسه... خسته میشه... ولی همچنان شوق آموختن داره
با یه ولع خاص ... یه عالمه مشق تکراری را مینویسه و مینویسه و مینویسه ... مینویسه پاک میکنه... دوباره مینویسه
و جالب اینکه خسته نمیشه
چون معجزه داره رخ میده!
ذوق میکنه
عددها را میشماره ... همزمان انگلیسی یاد میگیره... حرف میزنه... ذوق میکنه
این پسربچه ی کلاس اولی درونگراست... اما من برق چشماش را میبینم
اینکه جمله جمله انگلیسی حرف میزنه... اینکه الفبای فارسی مینویسه... و بعد اعداد را میشماره... از اخر به اول... دوتا دوتا... و ذوق میکنه!
منم ذوق میکنم ... شاهد یه معجزه هستم
شاهد با سواد شدن
شاهد قد کشیدن ... دندون افتادن... دندون در اومدن
شاهد اینهمه پیشرفت توی نقاشی کشیدن هاش... ذوق هنری ش
با اینکه پسر هست ... خیلی قشنگ نقاشی میکشه... منظمه
حالا داره شخصیتش شکل میگیره
تغییر را میبینم ... پروانه شدنش را میبینم ... لازمه بازم بگم معجزه را میبینم؟؟؟؟
ورزش میکنه ... کلاس کاراته میره... دوتاییشون میرن... فرم ورزشی میزنن... ادب و فروتنی یاد میگیرن
برام تعریف میکنن!
خدایا شکرت
من شاهد یک معجزه هستم و با چشمایی که بلدن دنیا را قشنگ ببینن... میبینم
وقتی برام ویس میفرسته و یکی یکی حروفی که بلد هست را نام میبره و مثال میزنه دلم غنچ میزنه
وقتی اعداد را از اخر به اول میگه و ذوق توی صدای خودش هم هست ... منم ذوق میکنم
وقتی از علومی که یاد میگیره تغریف میکنه!!!
وقتی برام از مدرسه شون میگه... و ...
حالا که مدرسه آنلاین هست دلش میخواد بازم بره مدرسه ... ولی بازم تشنه یاد گرفتنه
با حوصله مشق مینویسه
با حوصله املا مینویسه
با حوصله و خوش خط مینویسه و پاک میکنه و دوباره مینویسه
تکلیف نقاشی و علوم انجام میده
برام از مسابقه میگه
برام میگه که دلش میخواد برام کتاب بخونه!
برام تعریف میکنه که به زودی اسمم را مینویسه... و ....
اگه کنارتون کوچولویی دارید که داره خوندن و نوشتن یاد میگیره ، یادتون نره درخشیدن معجزه را ببینید!
چهارشنبه خاله را بردم چشم پزشکی
عینکم را تحویل گرفتم
بعدش هم با مادرجان بردمشون مارکت خرید کردند
بعدش رفتیم خونه خاله
پنجشنبه با مادرجان تمیزکاری های خونه را انجام دادیم
من تمیزکاری خونه را دوست دارم
موهام را با یه کلیپس میبندم بالا و دست به کار میشم
به گلدونها رسیدگی میکنم
جارو میزنم ... تی میکشم ... گردگیری میکنم
تراس را شستم و برق انداختم
براتون گفتم که توی گلدون اسفناج کاشتم؟
حالا همه اسفناجهای گلدون سبز شدند ... البته زیر پلاستیک کشیدم روشون که سرما نخورن!
هرچی بوت و کفش اضافه توی انباری داشتم آوردم که بدم به کسی که بپوشه
و سرظهر با مادرجان رفتیم باغچه!
یه کمی علف چیدم ... مادرجان هم سبزی چیدن ... شستیم و تند تند برگشتیم
توی مسیر فهمیدیم مراسم سالگرد یکی از فامیلهای دور پدرجان هست...
برگشتیم و تند تند دوش گرفتیم و ناهار خوردیم و ساعت 4 و نیم خودمون را رسوندیم به مراسم...
آخر مراسم بود... ولی همونم خوب بود که رسیدیم
بعدش هم به مزار پدرجان سرزدیم
بعد از غروب هم رفتیم باز خونه خاله
جمعه صبح بیدار شدم و اولین کار یه کیک کاکائویی خوشمزه آماده کردم
عطر کیک که پیچید توی خونه ، لباس عوض کردم
خواهر و فسقلیا اومدند
بعدشم اون یکی خواهر و نورماه
عصر خواهر و فسقلیا رفتند... شب هم اون یکی خواهر رفت
امروز صبح زود بیدار شدم که برم سرکار
ولی یه سردرد ریز داشتم و هوا هم خیلی آلوده بود
توی گروه خانوادگی هم پیام داده بودند از آلودگی شدید و همه گیری آنفولانزا!!!!
منم نرفتم از خونه بیرون
لپ تاپ را گذاشتم توی مسیر نور و نشستم پشت میز...
یه لیوان دمنوش... یه کاسه انار...
تازگی توی خونه ریز ریز ورزش میکنم
مثلا چندین بار در روز در حد 5 تا 10 دقیقه نرمش و ورزشهای هوازی انجام میدم...
کار کردم و چای نوشیدم و آروم و ریزریز حرکات کششی انجام دادم
و دوباره و دوباره و دوباره ... تا شب حسابی کار کردم و به نظرم خیلی مفید بود...
و اینطوری یه روز دیگه هم گذشت ...
سلام
روزتون زیبا
آذرماه تون پر از دلخوشی
من دیگه مطمئنم که یه لاک پشت پیر و فرتوت شدم چون سرعتم هیچ جوره به روزها نمیرسه!
وبلاگ را که باز میکنم از خودم میپرسم پس اینهمه روز کجا بودم و چیکار میکردم که نرسیدم بیام پست بنویسم!!!!
یکشنبه صبح که بیدار شدم دیدم چشم مادرجان خیلی خیلی قرمز شده
البته از پنجشنبه چشمشون یه کمی قرمز شده بود... ولی یکشنبه دیگه خیلی زیاد شده بود و انگار یه رگ پاره شده و یه عالمه خون توی چشمشون بود
نگران شدم
بعد از صبحانه راهی کلینیک خانواده شدیم
هم جای پارک خوب داره و هم همیشه متخصص داره
نوبت گرفتیم و به اصرار مادرجان برای خودم هم که مدتی هست نزدیک را به خوبی قبل نمیبینم نوبت گرفتم
برای چشم مامان که فقط یه قطره نوشتند و گفتند احتمال داره مال آلودگی باشه ... یا ویروس... و با همین قطره در چند روز آینده خوب میشه
منم متاسفانه نیاز به عینک داشتم!!!!!!
عینک برای نزدیک بین!
دیگه همونجا از عینک سازی خودشون یه عینک ساده برداشتم و با عدسی قیمتش شد سه میلیون و هفتصد هزارتومان !
که بیمه تکمیلی زحمت کشید و 500 تومان را تقبل کرد که همونجا کم کردند و بقیه را پرداخت کردم و قرار شد چهارشنبه برم برای تحویل!
بعدش هم با مادرجان اومدیم و یه دوری زدیم و یه جفت نیم بوت ساده مشکی خریدم که برای روزمرگی استفاده کنم
بعد هم رفتیم خونه خاله جان
ناهار را اونجا دور هم خوردیم و حرف زدیم و خاطرات سفر را گفتیم و خندیدیم و عکس دیدیم !
دیگه شب بود که برگشتیم خونه
خاله جان دوتا از صندلی های ناهارخوریشون را داده بودن به خواهر که برای میزتحریر فسقلیا استفاده کنه
اونها را گذاشتم توی ماشین خودم و شب وقتی رسیدیم پارکینگ درشون نیاوردم!
دوشنبه صبح با مادرجان تصمیم گرفتیم بعد از ناهار صندلی ها را ببریم برای خواهر!
صبحش هم به نقاشی کشیدن و دوش گرفتن و صحبت با داداش و خانمش گذشت!
یه بارون قشنگی میومد توی رُم!
برای همین رفت کنار رودخونه نزدیک خونشون و ما یه عالمه از دیدن آب و بارون لذت بردیم!!!
میبیند به کجا رسیدیم؟ باران شده برامون یه حسرت!
خلاصه که بعد از ناهار رفتیم سمت خونه خواهر!
صندلی ها را بهشون دادیم و نرفتیم داخل خونه ... توی محوطه یه کمی حرف زدیم و فسقلی ها را دیدیم و برگشتیم !
پای سیب و کیک هویج خریدیم و بازم رفتیم خونه خاله !
خواهر و نورماه هم اومدند
دور هم بودیم و شام خوردیم و آخر شب برگشتیم...
پ ن 1: مدارس تعطیل هست و یه خلوتی عجیبی توی کوچه ی ما برقراره!
پ ن 2: دوتا کار انجام بدم پا میشم میرم خونه!
پ ن 3: دلتنگی این روزهام ماله هوای پاییزه؟
سلام
آذرماه زیباتون مبارک
دیگه خیلی زیاد نمیشه گفت پاییز... سرد شده هوا و استقبال از زمستون هست
پنجشنبه صبح اول اومدم سرکار و ساعت 12 رفقتم سمت خونه
با مادرجان رفتیم باغچه
با یه آقای افغان هماهنگ کرده بودم بیاد انارها را بچینه
دیگه درختها خیلی بلند شدند و نمیتونم همه را خودم انجام بدم
اون آقا اومد و برامون انارها را چید
در این فاصله آبیاری کردیم و سبزی چیدیم و برگشتیم خونه
به اون آقا انار دادیم
برای خواهرها و خاله هم گذاشتیم کنار
بازم دو تا صندوق انار داشتیم که با مادرجان تصمیم گرفتیم رب انار بپزیم
سرراه یک صندوق دیگه هم انار ترش خریدیم ... چون انارهای باغچه از اون انارهای صورتیه خیلی شیرین هستند!
اومدیم خونه و تا ناهار بخوریم ساعت 5 بود
بعدش هم دوتایی انارها را دانه کردیم
با آبمیوه گیری آبش را گرفتیم
و گذاشتیم روی گاز تا تبدیل به رب بشن!
نگم براتون که چقدر کثیف کاری داشت و همه جا نوچ شده بود!
دیگه صبح جمعه که بیدار شدیم اول از همه یه تمیزکاری اساسی انجام دادیم که تا ظهر طول کشید
بعدش هم دوش گرفتیم و بقیه روز به استراحت گذشت!
عصر هم دوباره تلاش کردم با سیب و جو پرک کیک درست کنم!!! که به قول دوست جان همون بهتر که درست نکنم!!!!
البته من دست از این تلاش برنمیدارم و بازم تست خواهم کرد!
پ ن 1: احتمالا خوندن اینا از حوصله ی همه خارج هست
پیشاپیش عذرخواهی میکنم
ولی بعضی ها شاید دوست داشته باشن اطلاع داشته باشن...قول دادم از خریدها بنویسم شاید به درد کسی بخوره (قیمت ها را مینویسم که شاید به کارتون بیاد)
اول از همه یه جارو عصایی خریدیم که البته همونطوری که دوستان هم گفته بودند اونجا بیشتر اجناس فیک هستند و مارکهای ناشناخته!
ولی تا اینجای کار از خریدش راضی هستم و به نظرم خوبه
جاروی عصایی مارک فنلو... با قابلیت تی کشیدن! 4 میلیون و صد هزارتومان!
همونجا از فروشنده پرسیدم سیمش چند متر هست که گفت 6 متر... و منطقی بود!
ولی وقتی آوردمش خونه متوجه شدم 3 متر بیشتر سیم نداره و برای همین بردم پیش آقای برقکار که سیمش را عوض کنند که ایشون پیشنهاد دادن یه رابط بلند برام درست کنند و سیم تعویض نشه! یه رابط 7 متری و سه راهی شد 600 هزارتومان!
بعدش اونجاشکلات پاستیلی انبه (my Chew candy Mango) خریدم به قیمت 200 هزارتومان که مزه ش خیلی خیلی خوب بود و بچه ها خیلی دوست داشتند
برای همین رفتم سراغ سوپری که پایین هتل بود و اونجا همه طعم هاش را داشت و به قیمت 160 هزارتومان میفروخت که طعم های دیگه ش را هم خریدم و هممون دوست داشتیم .. (طعم هندوانه - ذرت - توت فرنگی - دراگون )
یه ترشی میکس انبه (بدون هسته) مارک رضوان خریدیم که خیلی خیلی خوشمزه ست (400 هزارتومان)
متوجه شدم پاکستانی هست ولی طعمش عالی بود و یه تندی به خصوصی داره که خیلی دوستش داشتم
اونجا یه ست لحاف و ملافه خریدم (ساده - رنگ ارغوانی و طوسی) سه میلیون
جنس ساتن - کتون داره که از جنس و کیفیتش راضی هستم - نمیدونم قیمتش خوب هست یا نه ... ولی اینو مامان میخواستن برای تولدم بخرن و خریدیم
همه ی جمع اونجا پتوی مخملی تک نفره (مدل مسافرتی ) دونه ای 480 هزارتومان خریدن
برای فسقلیا حوله حمام خریدم (مدل پالتویی) جنس حوله ش نانو بود به قیمت دونه ای 850 هزارتومان
همه حوله های دستی (150 هزارتومان ) و حوله آشپزخونه (بسته های 6 عددی 120 هزارتومان) هم خریدیم
یه مغازه به اسم آدم و حوا نزدیکمون بود که فقط تیشرت میفروخت همه دونه ای 165 هزارتومان که همه ازش چند تا چند تا خریدیم و کیفیتش هم خوب بود
توی پاساژ دریا یه جایی شلوار لی میفروخت که هممون شلوار لی و جین خریدیم دونه ای یک میلیون و صد
وقتی میگم هممون یعنی مثلا 9 تا یا بیشتر ازشون خریدیم
خود من یه جین مشکی خریدم و یه لی سرمه ای از این واید ها ...
کفش آب نوردی مارک هامتو را من و خاله و مامان خریدیم دونه ای 2 میلیون و نهصد
کفش اسپرت بقیه هم خریدن با قیمت های متفاوت ... میگفتن مارک هست ... روی رنج سه میلیون و چهار میلیون
نایک خریدیم برای سوغاتی... اسکیچرز خریدیم برای سوغاتی (من برای آقای دکتر خریدم)
خلاصه که زیاد کفش خریدیم ... آلاله سه جفت خرید
نورماه از مارک نایک جردن خرید ... میگفتن آف 50 درصد خورده - خریدیم 2 میلیون
وقتی رفتیم روستای سهیلی یه مغازه را به اصرار آقای راننده رفتیم به اسم سمرون
این مغازه ماله برادران ابراهیمی بود که چند بار اونجا منو قسم دادند که حتما معرفی کن به دوستات!!!!!
اونجا خریدهای خیلی گرونی کردیم - قرص امگا 3 خریدیم سه و نیم میلیون ...
یه کرم دور چشم و یه ضد لک به من دادند سه و نیم میلیون
یه مرطوب کننده و یه دور چشم به خواهر دادن دومیلیون و هشتصد ...
که بعد توی پیچشون دیدیم خیلی خیلی خیلی قیمت ها پایین تر بود و یه عالمه پول زیاد ازمون گرفته بودند
ازشون یه روغن زیتون خریدیم 1 میلیون و 800 که بعد توی سوپر کنار هتل بهمون میداد 1 میلیون و چهارصد!
اینا را میگم که اگه رفتید و خواستید خرید کنید بیشتر دقت کنید!
از سمرون خمیر دندان و مسواک مارک اورال بی و سیگنال هم خریدیم (مسواک اورال بی چوب بامبو اورگانیک 450 - خمیر دندان پمپی سیگنال 580 )
از رستوران ناخدا عبدل صالح چای عربی خریدیم - دست ساز خودشون بود - و خیلی خیلی خوشمزه و عالی
خواهر اسنک پز خرید یه قیمت 2 میلیون و هشتصد ... مارکش یادم نیست
فسقلیا لبوبو خریدن دونه ای 280 (اصفهان 650 قیمت کرده بودم دقیقا همین مدل را )
اسباب بازیهای دیگه هم خریدن که من قیمتهاش را یادم نیست
تی شرت های بچه گونه هم زیاد خریدیم قیمتهاش خیلی خوب بود
مامان من و آلاله که سرمایی هستند لباسای بافت با قیمت خیلی خوب هم خریدند ولی من گرمایی هستم و اصلا نمیتونستم به لباسای گرم نگاه کنم
یه مغازه ی خیلی خوب هم نزدیکمون بود که بلوزای خیلی خوشگل داشت (البته طبق سلیقه ی من - بلوزای مهمونی بپوشی نخی) همه ش دونه ای 350 هزارتومان بود
از این فروشگاه هم هممون زیاد خرید کردیم
لباس زیر هم جنسای خوبی داشت و قیمتای منطقی (نه خیلی ارزون - ولی ارزون تر از اصفهان)
یه مغازه داخل پاساژ دو دلفین بود که فقط لباس خواب ساتن ابریشم میفروخت ... هم برای خودم خریدم هم برای همسر داداش... 480 هزارتومان
شامپو یه جین خریدیم و تقسیم کردیم (شامپوی لورآ ) دونه ای 400 هزارتومان
شامپوی هدن شولدرز هم خریدیم تقسیم کردیم دونه ای 200 هزارتومان
من یه فیس واش و مرطوب کننده خریدم ...مارک آشنایی نبود ولی خوب بود (یک میلیون ) و فروشنده توصیه کرد و راضی هم هستم
ولی در کل به نظرم جای مناسبی برای خرید لوازم بهداشتی و آرایشی نبود
کیف مارک بوبو خریدیم - من اصفهان برای مامانم از عمده فروشی خرید کردم بهم داد یک میلیون و سیصد... دقیقا همون را اونجا خریدیم 700
کوله مارک بوبو خرید آلاله به قیمت یک میلیون و صد که به نظرم خیلی قیمت خوبی بود
جوراب برای فسقلیا از پاساژ دریا خریدم جفتی 30 که گفتم هرکی هرچی میخواد انتخاب کنه ... هرکدومشون چند جفت برداشتن برای داداش هم خریدیم که بعدا متوجه شدم خیلی ارزون بود و دیگه اون مغازه را پیدا نکردم ... چون جورابهاش جنس عالی داشت (لابلاش پشمی - بافت - نخی ... همه چی بود)
لگ ورزشی خواهرم و آلاله خریدند دونه ای 360 که عین همون را اصفهان خریده بودند یک میلیون
عطر از دستفروش خریدیم دونه ای 400 که اصلا و ابدا به درد نمیخوره حتی اندازه چند دقیقه هم بو نداره
صدف و تزئینات صدفی از هنگام خریدیم که خیلی خوشگلن
من از اون کشتی های تزئینی از هنگام خریدم که خیلی قشنگه
بچه ها نقش حنا دوست داشتند که روی دستشون زدند و کلی ذوق کردند... مامانم هم زدند و خیلی قشنگ بود...
لباس محلی (پیراهن های رنگی بلند) مامان و خواهر خریدند (دونه ای یک میلیون) خیلی خیلی خوشگل بود
خاله برای بردن خریدهاشون نیاز به چمدان داشتند - یک چمدان جنس PP (نشکن) خریدند دو میلیون که من نمیدونم خوب بود یا نه... قیافه ش خوب بود
یه مقداری نوشیدنی مگومگو خریدیم و آوردیم دونه ای 15 هزارتومان
یه مقداری هم پودر قهوه های فوری از مارکهای خارجی خریدیم
یه بسته ربع کیلویی پودر قهوه برای دستگاه اسپرسوساز که آقای فروشنده گفت آلمانی هست خریدیم
یه مقداری بیسکویت و شکلات های خارجی خریدیم که همونجا خوردیم و جالب هیچکدوم را هم دوست نداشتیم 
یه همزن دستی از این مدلهای شارژی که برای فوم کردن قهوه و شیر خوب هست خریدم - از مغازه ی نزدیک هتل - 500 هزارتومان
نه میتونم بگم خوبه نه بد... قهوه و شیر را فوم میده ... ولی در توضیحش این هست که تخم مرغ و ... را هم باید هم بزنه که اصلا نمیزنه
(دو تا سر داره) انگار سکته کرده ... وسطای ماجرا چنان میلرزه و به نفس نفس میفته!!!!!
و آخرین خرید هم تعلق گرفت به عینک (یوسف وان چینی) ... یه قسمتی داشتند متعلق به عینک های آفتابی که هر 3 عدد 200 هزارتومان بود
خودشون میگفتند اینها یووی 400 هست ... حتی با دستگاه تست هم میکردند!!!
منم به فسقلیا گفتم هرکی هرچی میخواد اینجا میتونه عینک برداره ... ماه و ماهی یه دونه برداشتن - نورماه دوتا برداشت - منم دوتا برداشتم
و جالب اینکه اونجا حس نکردم خیلی خوشگلن... ولی حالا که اومدم اینجا واقعا خوشگلن!!!
کلی پشیمونم که بیشتر نخریدم
آلاله هم سه تا برداشت
دیگه چیزی یادم نیست از خریدها....
اگه یادم اومد اضافه میکنم ...
پ ن 1: احتمالا خوندن اینا از حوصله ی همه خارج هست
پیشاپیش عذرخواهی میکنم
ولی بعضی ها شاید دوست داشته باشن اطلاع داشته باشن...سلام
روز پاییزیتون قشنگ
پاییز خشک و بی باران واقعا هممون را نگران کرده
ولی هنوزم پاییز زیبایی های خودش را داره
باید برگردم به هفته گذشته و یه عالمه براتون حرف بزنم ...
سه شنبه روز قبل از سفر بود... هنوز حالم خوب خوب نبود و همچنان درگیر همون ویروس و گلو درد و سرفه های شدید بودم
ولی دیگه چاره ای نبود
صبح زودتر بیدار شدم ... اومدم سرکار... دوتا کار تحویل دادم و برای ساعت یازده رفتم سمت خونه
مادرجان را برداشتم و رفتیم باغچه
آبیاری کردیم و یه کمی رسیدگی و برگشتیم خونه
دیگه چمدانها را درآوردیم و مشغول جمع کردن وسایل لازم شدیم
طبق معمول مادرجان لیست وسایل لازممون را از قبل نوشته بودن و کار ساده تر بود...
یکی یکی جمع کردیم و تیک زدیم
چون میدونستم سفر به قشم یه سفر پر از خرید خواهد بود، قصد داشتم بیشتر از حد معمول چمدان ببریم
برای همین چمدان سایز متوسط را گذاشتم داخل سایز بزرگ ... یه دونه دستی و کوله هم داخلش و بعد وسایل را چیدم داخلش
که اگه بعدا لازم شد بتونیم از چمدانها استفاده کنیم و موقع رفتن هم زیاد نباشه و دست و پا گیرمون نشه!
خلاصه تا شب ریز ریز راه رفتیم و وسایل جمع کردیم
بعد از یه دوره طولانی بیماری ... یه کمی هم به پوستم رسیدگی کردم
فردا صبحش ساعت 7 بیدار شدم
یه کمی پایه موهام را رنگ کردم و رفتم دوش گرفتم
با سشوار حسابی خودم را خشک کردم و با مادرجان صبحانه خوردیم
با همسفریهامون تماس گرفتیم و قرارهای آخر را فیکس کردیم
پرواز ساعت یک و بیست دقیقه بود
توی این سفر همه بودیم ... خواهرا... فسقلیا... خاله و آلاله
9 نفر بودیم
دیگه کارهای نهایی را انجام دادیم و رفتیم سمت فرودگاه
فسقلیا اونقدر ذوق و هیجان داشتن که کل جمع را به ذوق آورده بودن
با 20 دقیقه تاخیر سوار هواپیما شدیم
یه خلبان خیلی باحال و با ذوق داشتیم که تقریبا 20 دقیقه از طول مسیر را برامون صحبت کرد و از زیبایی ها و جاذبه های قشم گفت
من تا حالا چنین پرواز دلچسبی را تجربه نکرده بودم !
هتلمون درگهان بود!
ترانسفرها را هماهنگ کرده بودم
رسیدیم و هوا بینظیر و عالی بود
از اصفهان سرد... رسیدیم به یه هوای گرم مطلوب با رطوبت دلچسب! زیاد شرجی نبود که برامون آزار دهنده باشه!
تا برسیم هتل ساعت حدود 5 بود
هتل مون وسط مراکز خرید بود ... برای همین بدون معطلی رفتیم به سمت خرید!
تا حدود ساعت 11 شب به خرید ادامه دادیم و فسقلیا تا تونستن شیطنت کردند و بهشون خوش میگذشت!
نورماه لبوبو خرید... ماهی یه پنکه شارژی خرید که خیلی دوستش داره ... ماه هم یه موتور شارژی فسقلی!
خودمون هم حسابی خرید کردیم
برگشتیم سمت هتل و شام خوردیم و رفتیم برای خواب!
ماهی و ماه خیلی زود خوابشون برد
سه تا اتاق سه تخته داشتیم ولی من و سه تا فسقلی توی یه اتاق بودیم!
اون شب ، پدیده بارش شهاب سنگ بود و گفتند از سواحل اونجا به راحتی دیده میشه
نورماه گفت حالا که همه خوابن پایه ای بریم برای دیدن این پدیده بینظیر!
منم که پایه!
لباس پوشیدیم ساعت 12 شب دوتایی اومدیم پایین
از مسئول پذیرش پرسیدیم که گفت اصلا اطلاعی در این باره نداره
آدرس ساحل گرفتیم که گفت ساحلی که بشه برین نزدیکش اینجا خیلی نزدیک نیست ...ولی یه آدرسی بهمون داد!
اومدیم بیرون و بعد از ده دقیقه پیاده روی ترسیدیم
اصلا اونجا زندگی شبانه نداشت و همه جا ساکت وتاریک و بدون عبور و مرور!
ما هم دوتا خانم!
خلاصه که دیدیم اصلا به صلاح نیست و دست از پا درازتر دوتایی برگشتیم هتل و تلاش کردیم بخوابیم!
5شنبه با یه گروه گشت و گزار هماهنگ کرده بودیم برای گشتن جزیره
صبحانه را خوردیم
با یه ون اومدن دنبالمون (بعدا متوجه شدم این گشت و گزار یه کار عمومی بود که خیلی ارزون تر انجام میشد و من با راهنمایی آقای ترانسفر خیلی گرون انجامش دادم)
اول رفتیم سمت دره ستارگان عکس گرفتیم و مامان و خواهر پیراهن محلی خریدند
بعدش رفتیم سمت ساحل ناز
که بچه ها نقش حنا زدند و کلی آب بازی و حسابی خوش گذشت
بعدش رفتیم سمت جزیره هنگام و سوار قایق شدیم و دیدن دلفین ها برای هممون به شدت دلچسب بود
خاله جون از سوار شدن قایق میترسن و همراهیمون نکردند ولی به همه خوش گذشت
رفتیم کنار جزیره و دیدن ماهی های آکواریومی خیلی برامون جذاب بود
در نهایت هم برای ناهار رفتیم سمت مجموعه محمد سهیلی و ناهار را توی رستوران ناخدا عبدل صالح خوردیم
ماهی و میگوی جنوبی با ترشی هایی که من با وجود اون گلو و صدای گرفته نتونستم ازشون بگذرم
یه چای عربی خیلی خوشمزه هم بهمون دادند که هممون ازشون چای خریدیم
بعد از اینجا رفتیم سمت تنگه چاهکو که واقعا زیبا و دیدنی بود
و بعدش هم دیدن جنگل حرا
البته قرار بود سوار آلاچیق های روی آب بشیم که دیگه همه خسته بودند و فقط به دیدن غروب کنار جنگل های حرا بسنده کردیم
یه کمی صدف و کارهای دستی از دست فروشها خریدیم و برگشتیم سمت هتل
همه خسته بودند اما به محض اینکه رسیدیم هتل حدود ساعت 7 شب بود... همه تصمیم به خرید گرفتند
باز دوباره رفتیم سمت مراکز خرید
باز هم تا برگردیم ساعت از 11 گذشته بود
شام خوردیم و نشستیم دور هم
کتری برقی را زدم به برق که دور همی چای بخوریم و موقع ریختن آب جوش با بی دقتی آب چکید روی پام !!!! و یه تاول خیلی خیلی بزرگ همون لحظه روی پام اومد بالا!!!!
اصلا صداش را درنیاوردم که بقیه غصه نخورن
خدا را شکر هم پماد سوختگی و هم باند و چسب همراهم بود
پانسمان کردم و جورابم را دیگه درنیاوردم
تولدم روز جمعه بود
ولی نتونستیم جمعه تولد بازی راه بندازیم
شنبه دوباره با همون گروه ترانسفر تماس گرفتیم و ازشون خواستیم ما را ببرن یه ساحل خوب و تمیز و با امکانات
بعد از صبحانه حدود ساعت 10 رفتیم سمت ساحل زیتون در قشم
یه ساحل چشم نواز و تمیز و هوا هم که عالی بود
کفشا و جورابا را درآوردیم و رفتیم توی آب
عکسای تولدم را که خیلی هم دوستش داشتم شاید توی اینستا دیده باشید
بعدش هم شاتل سوار شدیم ... به غیراز خاله و مامان ...
چقدر خوش گذشت
یکی از بهترین قسمت های سفر بود
اونقدر جیغ زدیم و خندیدیم که گفتنی نیست
تا حدود ساعت 2 اونجا بودیم از دست فروشها عطر خریدیم که کلا هم جز پشیمونی هیچی نداشت!
ولی اینا خاطره های سفر هست دیگه...
برگشتیم و نزدیک هتل ناهار خوردیم و بقیه زمان باقی مانده را هم به خرید گذروندیم
هتل مون به دریا خیلی خیلی نزدیک بود... ولی جوری نبود که بشه بریم لب آب... اما صبح ها با نمای دریا صبحانه میخوردیم و هر روز بعد از صبحانه نیم ساعتی میرفتیم همونجا قدم میزدیم و دسته جمعی از هوا و منظره ی بینظیر لذت میبردیم
یکشنبه بعد از صبحانه وسایلمون را از اتاق ها آوردیم بیرون
اتاق را تحویل دادیم
ترانسفر اومد دنبالمون
رفتیم قسمت ... سوار اتوبوس دریایی شدیم
رفتیم بندرعباس
بازم ترانسفر اومده بود دنبالمون ... رفتیم فرودگاه و پرواز به سمت اصفهان زیبای خودمون!
تا برسیم ساعت حدود سه و نیم بود
وسایل را تحویل گرفتیم
همسرخواهر اومده بود دبنالشون که خاله را هم با خودشون بردن
اون یکی خواهر هم تاکسی فرودگاه گرفت
منم که ماشینم توی فرودگاه بود...
پیش به سوی خونه!!!!
و اینطوری سفرمون تمام شد
تا حالا دریای جنوب را ندیده بودم و برام خیلی جذاب و دوست داشتنی بود
قسمتی از وجودم همونجا توی ساحل... کنار اون صدف ها ... روی اون ماسه های نرم ... برای همیشه باقی ماند!
تجربه سفر با فسقلیها را نداشتیم و این یه تجربه ی خیلی خیلی دوست داشتنی بود و دلم میخواد بازم تکرار بشه !
یه عالمه خریدهای خوب کردیم ... نه از لحاظ قیمت که بازار اونجا از نظر من، امن و دلچسب نبود... از لحاظ دور همی و خرید با عزیزانم و اینکه این تجربه را تا حالا نداشتیم
خلاصه که اونقدر پر انرژی برگشتم که هنوز با دیدن عکسهای سفر فقط لبخند میزنم و دلم غنچ میره...
دلم میخواد خیلی زود بازم به جنوب سفرکنم
رنگ پوست جنوبی ها را خیلی خیلی دوست داشتم و از این رنگ تیره ی پوستشون واقعا خوشم میومد و از دیدنش سیر نمیشدم
از مدل مهربونی و خون گرمی آدمها خیلی خیلی خوشم میومد
از برخورد خوب و آروم و صبورانه شون خیلی خیلی خوشم اومد...
شاید توی یه پست اگه شماها دوست داشته باشید از خریدهامون هم بگم
شاید بعدها به درد کسی خورد!
سلام
روز پاییزیتون زیبا
اونقدر درگیر بیماری شدم که دیگه گفتنی نیست
امروز به زور میتونم بگم یه کمی بهترم
توی این فاصله از سه شنبه هفته پیش تا امروز سه بار رفتم دکتر
چند بار آمپول زدم
یه عالمه دارو گرفتم
یه عالمه اذیت شدم
و هنوزم نمیتونم بگم خوبم...
یهو حالم خیلی خیلی بد شد
در حدی که از بدن درد تاب و توانم را از دست دادم
بعد هم گلو درد امونم را برید
قفسه ی سینه ام درد میکرد و به سختی نفس میکشیدم
تازه هرچی میرفتم دکتر بهم آنتی بیوتیک نمیداد
در نهایت دکتر داروخانه که باهام آشنا بود بهم گفت... آنتی بیوتیک بخور
و به تجویز خودش بهم آنتی بیوتیک داد
از روزی که شروع کردم به خوردن انگار آروم آروم بهتر شدم ...
این وسط جمعه تولد ماه بود!
دیدم نمیتونم تولد بچه را خراب کنم
حتی یه دوش هم نتونستم بگیرم
ماسک زدم و بقیه را رسوندم و کل روز را که بقیه در حال مهمان بازی بودند نشستم روی کاناپه و تکون نخوردم
صدام کلا بسته شده بود و نمیتونستم حرف بزنم و کسی هم انتظاری ازم نداشت!
ولی ... شنبه باز اونقدر بدحال شدم که کل روز را بیهوش ، خوابیده بودم!
ویروس لعنتی منو از پا انداخت!
امروز صبح دیگه باید حتما میومدم محل کارم!
برای چهارشنبه بلیط سفر به قشم خریدم!
نمیتونم جابجاش کنم
امکان جابجایی و پس دادن نداره!
دارم استراحت میکنم که تا اون روز رو به راه بشم ...
یه گوشه میز توی سالن شده داروخانه
هر داروی استشاقی و خوراکی که بهم تجویز شده اونجا هست و احساس میکنم هیچکدوم اثر ندارن!
معده دردهای ناشی از آنتی بیوتیک را هم به جمع این قضایا اضافه کنید...
خلاصه که میخواستم آبانم را یه طور دیگه تجربه کنم ... ولی نشد!
همین الان هم اونقدر بی جون و بی حال اومدم اینجا که عملا کاری از پیش نبردم...
ولی دیگه باید چند تا کار کوچیک را هرطور شده بود سر و سامان میدادم...
پ ن 1: درگهان هتل گرفتم
بهم بگید چه تفریحاتی داره و از کجاها خرید کنم
پ ن 2: ماه تولدش را خیلی دوست داشت
پ ن 3: خواهرجان پیشاپیش هدیه تولدم را بهم داد
یه کت کتان برام خریده بود و البته رژ و ادکلن...
سلام
صبح پاییزیتون زیبا
اسم این مریضیا که میگیریم چیه؟
سرماخوردگیه؟
مگه قدیما سه روز طول نمیکشید و تمام؟
پس چرا من امروز صبح که بیدار شدم اینقدر بدحال بودم؟
اونقدر گلو و قفسه سینه ام درد میکرد که میخواستم گریه کنم!
صدام هم کاملا بسته شده!
البته من هربار گلو درد میگیرم این قصه ی بسته شدن صدا را دارم ... ولی این درد عجیب و غریب و ضعف!!!
خب بدون ناله و لوس بازی- چون مامان جان نگران میشن- پاشدم
صبحانه خوردم
لباس پوشیدم
خواهر پیام داد که امروز سردتره ... خوب لباس بپوش!!!
والا سردتر نیست به نظرم
ولی یه هودی از توی کمد درآوردم و با شلوار لی پوشیدم و اومدم بیرون
الان هم به زور اینجا نشستم ... البته مجبورم ... چند تا کار را باید تحویل بدم
باز لیوان دمنوش را گذاشتم کنار دستم ... هرچی دستم رسید ریختم داخل... به ... سیب ... دارچین... مریم گلی... هل... آویشن...
فقط میخوام جرعه جرعه بنوشم و همش گلوم گرم باشه ...
یه حس ضعف عجیب غریب هم دارم
تازه برای هفته بعدی هم برنامه سفر چیدم!
آخر هفته هم تولد ماه هست
وای... چطوری خوب شم؟
سیستم ایمنی هم سیستم ایمنی های قدیم ... خیلی بهتر کار میکردن!
سلام
شب پاییزیتون زیبا
زشت نیست آدم در آستانه 45 سالگی ، هنوز در درون خودش حس کنه ، زیادی تصمیمات هیجانی و احساسی میگیره؟
از این حس و از این پیشمانی بدم میاد
از این حسی که یه کاری را با یه عالمه ذوق و شوق و شعف انجام میدم ... بعد تازه فکر میکنم
تازه بعد از این فکر کردنه ، پیشمان هم میشم و حس میکنم، اشتباه کردم !
به نظرم باید پخته تر عمل کنم
باید یه کمی با دقت تر فکر کنم
و متنفرم از تصمیمات هیجانی و احساسی!
دکتر نگار... اگه هنوزم منو میخونی بیا منو روانشناسی کن!
چه معنی داره که توی این سن من هنوز هیجانی تصمیم میگیرم؟
بگذریم
دیروز لابلای روزمرگیهام ، یه پیامک از تعزیرات اومد برام !
وقتی خیلی شلوغم نسبت به پیامکها و دنیای مجازی کلا بی توجهم
البته من گوشیم به ساعت مچیم وصل هست و پیامکها را از روی ساعتم یه نگاه گذرا میندازم که بی خبر نباشم!
ولی خب قبول دارید دیگه اسم تعزیرات یه طوری نیست که ساده از کنارش بگذرید!
باز کردم و روی لینک زدم و وارد سایت شدم و دیدم شکایتی که برای میز ناهارخوری فروردین ماه ثبت کردم ، حالا به جریان افتاده
خودشون از طریق اصناف ، پرونده را گرفته بودند و به ما زمان رسیدگی داده بودند!
تاریخ را چک کردم دیدم برای 12 آبان هست ... ساعت 8 و نیم صبح!
دیگه صبح بیدار شدم و یکساعت قبل از ساعت رسیدگی راه افتادم !
اوه اوه
چه ترافیکی
نگران جای پارک هم بودم ... ولی خیلی راحت جای پارک پیدا کردم و دقیقا سرساعت 8 و سی دقیقه اونجا بودم
اول دم در بهم گیر دادند که لباستون کوتاهه (در صورتی که من یه کت بلند پوشیده بودم!)
بعد وارد شدم و قاضی اون شعبه یه خانم بود!!! با یه چادر مشکی سرتاپایی و زیپ دار!
جوان بود و بسیار بد اخلاق و بی ادب
منشی های دفترش دوتا آقای خوش برخورد ... پرونده را آماده کردند و اظهارات من مجدد ثبت شد و گفتند برو داخل ...
وارد شدم سلام کردم ... جواب نداد
حتی سرش را بلند نکرد
گفت : بگو!!!
شروع کردم آروم آروم همون چیزایی که نوشته بودم را توضیح دادن ... که یهو گفت : به سلامت!
چون وسط جمله و حرف من بود... فکر کردم میگه به سلامتی!
داشتم ادامه میدادم که سرش را بلند کرد و گفت : خانم برو بیرون!
به همین بی ادبی!
این چه رفتاریه اخه!!!!
بگذریم
اومدم بیرون
چند تا نفس عمیق کشیدم ... هوای پاییز... یه کمی هنوز سرماخوردگی دارم
آروم آروم اومدم سمت ماشین ... آروم شدم
سوار ماشین شدم و صدای موزیک را تا آخرین درجه بردم بالا که ذهنم نتونه به هیچی فکر کنه!
اومدم محل کارم و چسبیدم به کار!
کار کردم ... با داداش و خانمش خیلی کوتاه حرف زدم
کار کردم ... با حضرت یار حرف زدم
کار کردم ... دوتا بی ادبی دیگه را تاب آوردم!!!!!!
کار کردم ...یه قضیه اعصاب خرد کن از همسایه شنیدم
از اینکه روز قبل ، عروس و دوتا نوه ی یکی از همسایه ها ، اومدن پشت در خونه ش و کلی گریه و زاری کردند که راهشون بده - که پناه ندارن - که پدرخانواده که پسر این خانم هست خیلی داره آزارشون میده - که خانم در حدی داغونه که میخواد بچه ها را بسپاره به بهزیستی- ... که .. که .... و ایشون در را باز نکرده
نمیشه هیچکس را قضاوت کرد
ولی شنیدنش هم اعصابم را خرد کرد
دلم برای اون دوتا نوجوان سوخت ... اون دوتا نوجوان که وسط این ماجرا چی کشیدن!!؟
بازم بگم بگذریم؟؟؟؟
چقدر در طول روز باید بگذریم ... از کنار چند تا ناملایمات؟؟؟؟
ولی بازم بگذرم ...
تا برگردم خونه عصر شده بود
سعی کردم یه چیزی شبیه کیک با جو دو سر پرک درست کنم!
بهتره در موردش ننویسم ... باعث خجالته
وقتی رافی عزیزم اینطوری در مورد نان خمیرترش مینویسه... بهتره من ننویسم از اون ترکیبی که به اسم کیک به خورد خودم و مامان دادم!
یه کمی استراحت کردم و باز نشستم سرکار...
پ ن 1: پاییز را باید یه طور دیگه زندگی کرد
یه طور دوست داشتنی
یه طوری با بقیه روزهای سال فرق داشته باشه
یه طوری که هیچ لحظه ایش از دستمون نره!
پ ن 2: از حضرت یارم فعلا نمینویسم
پ ن 3: برنامه های سفر را چیدم
باید سرصبر ازش بنویسم
پ ن 4: میخواستم فردا برم برای یه سری خریدهای محل کار
همون سمت کادوی تولد ماه را هم بخرم
ولی فهمیدم فردا ... اون سمت راهپیمایی هست!
پ ن 5: کادوی تولد خواهر را نقدی دادیم
هم من ... هم مامان جان
سلام
روز پاییزیتون زیبا
اونم شنبه پاییزی و آبان ماهی ...
من متولد آبانم ...
خواهرم و ماه هم متولد آبان هستند
ماه که دقیقا نیمه ی پاییز به دنیا اومده... خواهر قبل تر و من بعدتر...
اینطوری یه عالمه مناسبت آبا ماهی داریم
بعدا سر صبر در مورد مناسبت ها مینویسم
امروز یه کمی چمچه مال هستم 
این اصطلاح اصفهانی را میشناسید؟
یعنی یه حالی بین ناخوشی و سلامت
یعنی هنوز مریض نشدم ... ولی حس میکنم دارم سرما میخورم
بدن درد اومده سراغم
و این یعنی بعد از حضور فسقلیا در روز جمعه، ازشون ویروسها را گرفتم
وقتی میان اونقدر کشتی میگیریم و نزدیک به هم بازی و شیطنت میکنیم که هر ویروسی داشته باشن به منم منتقل میکنند!
بله ... به محض رفتنشون حس کردم گلو درد داره میاد سراغم
سریع آب نمک درست کردم و قرقره کردم و بینی م را با آب نمک شستشو دادم
اما ... اما ...
صبح هم بیدار شدم دیدم یه کمی حال ندارم ولی یه عالمه کار دارم
برای همین یه ویتامین سی خوردم ... یه دونه منیزیم و روی خوردم ... یه ویتامین دی خوردم 

تازه جوشان مولتی ویتامین را هم گذاشتم توی کیفم و با خودم آوردم ... ولی فکر کنم فایده نداره و مبتلا شدم
لطفا پزشک های وبلاگستان رسیدگی کنند!
بیاین تجویز کنید ...وقت ندارم مریض بشم ها...
صبح که رسیدم سرکار یه لیست از کارهای امروزم نوشتم
اول از همه دوتا که از همه سخت تر بود را نوشتم
شد 9 آیتم ...
بعد دست به کار شدم ... اولی و دومی که سخت بود را ولش کردم 
و رفتم سراغ بعدی ها
تا ظهر 5 تاش را تیک زدم
ولی بازم همچنان دوتا اولی دست نخورده بود
2 تای دیگه را انجام دادم و فرستادم برای چک شدن و گرفتن تایید نهایی!!!
الان هم دیدم دیگه حال ندارم ادامه بدم... یه پست مینویسم و میرم خونه !
اون قورباغه های بد شکل (کارهای انجام نشده) بمونن برای فردا...
اهان
دیروز از صبح خواهرا خونمون بودن
مقوای مشکی برده بودم برای هر چهارتامون ! من و سه تا فسقلی
یادشون دادم طرح های ماندلا بکشن... با همون مدادرنگیها که مخصوص مقوای مشکی هستند
دور هم نشستیم وسط سالن ... اونجایی که آفتاب پاییزی پهن شده بود و رنگ همه چیز را تغییر داده بود!
یه عالمه سرو صدا کردیم و نقاشی کشیدیم
بعدش هم با مدادرنگیهامون (نزدیک 200 تا مداد) برج تعادل درست کردیم و یک ساعتی به همین بازی خندیدیم!!!!
اگه بچه دور و برتون هست قدر دنیای کودکانه شون را بدانید!!!همراهی با بچه ها حال کودک درونمون را خوب میکنه!
پ ن 1: هنوز سرمانخورده و مریض نشده، همچین سرفه میکنم که نگو و نپرس!
پ ن 2: دارم برنامه سفر میچینم
یه برنامه خیلی هیجان انگیز
این سرماخوردگی این وسط چی میگه؟
سلام
شبتون زیبا
وبلاگ را باز کردم و باورم نشد اینهمه روز ننوشتم
من که هر روز توی ذهنم براتون پست ها را مرور میکنم... چرا ننوشتمشون؟
سه شنبه و چهارشنبه را بیشتر از بقیه روزها کار کردم و اصلا برای 5شنبه قرار فیکس نکردم... و بله... امروز تعطیل بودم!
تعطیل کردم خودم را ... یعنی یه پنجشنبه پاییزی به خودم هدیه دادم
صبح بیدار شدم
با مادرجان صبحانه خوردم
به گل های داخل خونه و تراس را آبیاری کردم و کود دادم
به گلهای سرسرا سر زدم
و بعدش با مادرجان از خونه رفتیم بیرون
میوه و سبزیجات خریدیم
خریدهای خرده ریز انجام دادیم
قابلمه خواهرجان را برای بازسازی دادیم
رفتیم باغچه
آبیاری کردیم
یه آقای افغان دیدیم که ازشون خواستیم بیان خرمالوها را بچینن
انار چیدیم
سبزی خوردن چیدیم...
و در نهایت ماشینم را شستیم و تمیزکردیم و برق انداختیم
رسیدیم خونه و با مادرجان روی دور تمیزکاری بودیم ... دوتایی پارکینگ را شستیم و لابی را هم تمیز کردیم
باید تمیزکار میگرفتم ولی واقعا برای این کار وقت نداشتم
پس خودمون دست و آستین را زدیم بالا و در یکساعت همه را انجام دادیم
تا برسیم خونه ساعت از سه بعدازظهر گذشته بود
ناهار خوردیم و توی مسیر آفتاب دلچسب پاییزی یه چرت زدیم
عصر بعد از قهوه ... من نشستم سرکارهام
مادرجان هم هرچی میوه مانده توی یخچال داشتیم تبدیل کردن به لواشک!
الان وبلاگ را باز کردم و دیدم یه عالمه وقت هست که ننوشتم
باید بیام و بنویسم که یه روز به خودم هدیه دادم و از پاییز لذت بردم ...
هرچند رفتم باغچه که فیلم پاییزی بگیرم و اینستاگرامم را دوباره فعال کنم، اما اونقدر هوا عالی بود و آفتاب پررنگ بود و همه جا سبز!!! که تیرم به سنگ خورد
اما با این حال بازم چند ثانیه ای فیلم گرفتم و در اولین فرصت میام سراغ اینستاگرام
دیگه دیروقت هست و هنوز یه کار کوچولو باقی مانده...