داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

شهریور را باید مست گذراند... شهریور ماه رسیدنِ انگور است...

سلام

روزتون زیبا



چرا دوباره بلاگ اسکای اینهمه سوت و کور شده؟

چرا صدای جیرجیرک به گوش میرسه...؟

کجایین؟

نمینویسین... نمیخونین...

پس از کجا انرژی بگیریم و روزهای ته مونده تابستون را بگذرونیم... ؟

گرما سرجای خودش... گاهی اونقدر بی طاقت میشم از این بی برقی و بعدش دو ساعت بدون تلفن و نت بودن!!!!

حالا شانس من... هم این حالت توی دفترکارم هست ... هم خونمون !!!!

اونایی که با منطقه برق و مخابراتیشون با هم هست ... این تجربه را درک نمیکنند

ولی اونایی که منطقه برقی و مخابراتیشون با هم فرق داره ... !!!

ولش کنید

دونستنش هم جالب نیست

اونایی که اینطوریه که خودشون میدونن و حرص میخورن

اونایی که اینطوری نیست برای چی بدونن؟؟؟ بزار به همون 2 ساعت بی برقی خودشون لعنت بفرستند و خبر نداشته باشن ... یه عده ای هم هستن که وسط کار و زندگی روزانه ...

بگذریم


شنبه عصر اینترنتی برای خاله نوبت دکتر قلب گرفتم

یکشنبه صبح اول رفتم باغچه یه سری زدم

انگور و انجیر چیدم و آبیاری کردم

دوتا خوشه برای خاله گذاشتم توی ظرف و شستم ... از خونه براش از اون پروتئین بارهای خودم هم آورده بودم

بقیه انگور و انجیرها را هم بردم درِ خانه دادم به مادرجان ...

خاله را سوار کردم و رفتیم سمت کلینیک خانواده

خاله جان چند وقتی بود که پاهاشون ورم میکرد و میخواستن چک آپ بشن!

خودم هم مجدد ویزیت شدم

میدونید که بیشتر از 2 سال هست که قرص فشار خون مصرف میکنم

هر روز نصف - آربیکور - 40

مدتی هست که هربار خوردن قرص را فراموش میکردم ، فشارم را کنترل میکردم و اصلا بالا نبود

هفته گذشته با مامان جان رفتم دکتر قلب و با دکتر مشورت کردم

ایشون گفتند ... خیر ... باید قرص را ادامه بدی ... و حتی نظرشون این بود که نباید این قرص نصف بشه ... (آهسته رهش هست و وقتی روکشش خدشه دار میشه اثرات قرص تغییر میکنه!)

یکی دو روز قرص را کامل خوردم و فشارم پایین میومد و حال خیلی خوبی نداشتم

چند روزی قرص را کامل قطع کردم و در چند نوبت فشارم را چک کردم و اصلا بالا نبود!!!

برای همین وقتی برای ویزیت خاله جان رفتیم خودم هم مجدد ویزیت شدم و دکتر یه فرم بهم دادند که به طور منظم 5 روز فشارم را چک کنم و یادداشت کنم و دوباره ویزیت بشم!

خاله جان هم شکر خدا مشکل خاصی نداشتند و ظهر از کلینیک اومدیم بیرون!

رفتیم سمت خونه ما

چون یکشنبه روز تولد آلاله بود، مامان گفتند غذا میپزن تا برداریم و بریم خونه خاله

دیگه مامان را برداشتیم ... پلوشوید باقالی و کوکو سبزی پخته بودند! یه مدل شیرینی خوشمزه هم درست کرده بودند!!! و البته سالاد

رفتیم خونه خاله ... تا شب هم دور هم بودیم

البته این روزها سرم شلوغه و برای همین لپ تاپم را برده بودم و کارهام را مرتب میکردم ...


ما کلا توی شهریور زیاد تولد داریم ...

حالا هرچند روز یه بار از تولد بازیها براتون مینویسم

دیگه امروز صبح هم بدو بدو اومدم سرکار

هرچی اپلیکیشن برق من را چک کردم زمان قطعی برق را نشون نداد!

اومدم و مشغول کار شدم ... ساعت 9 برق قطع شد

لپ تاپ همراهم بود و مشغول بودم ...

11 برق اومد

و این بار اینترنت و تلفن قطع شد!!!

تا ساعت 1...

الان دیگه گفتم بزار یه پست هم بنویسم و بعد برم دنباله کارها را مرتب کنم ...



پ ن 1: امروز یه کلاغ بلا!!!! از صبح هزار بار اومد و نشست روی کانال کولر ... هی نوک زد به کانال و صدای آزار دهنده ای ایجاد میشد...

اینجا برای رفتن به پشت بام راه پله نیست ... برای همین به سادگی دسترسی ندارم...

رفتم بیرون و با کمی فاصله ایستادم

دیدم جناب کلاغ محترم !!!! اومد لب پشت بام ... بهش گفتم میشه لطفا به کانال کولر نوک نزنی ...!!!

واقعا صدای آزار دهنده ای بود!!!

خانم همسایه همون موقع رسید و کلی به من و مکالمه ام با کلاغ خندید!!!!

ولی جالبه که بهتون بگم ... کلاغه دیگه به کانال کولر نوک نزد.. کلا فکر کنم رفت!!!!

تهیه نان دال عدس

چون چند نفر از دوستان این دستور را پرسیده بودید

و با توجه به اینکه من دو ماهی هست که کلا نان گندم را ترک کردم

این نان را دائم درست میکنم و خیلی راضی هستم

سیر کنندگی خوبی هم داره

این نان را بپزید که خیلی خیلی عالیه

من توی فریزر نگه میدارم و ماندگاری داره



یک پیمانه دال عدس را بخیسانید

یک پیمانه جوی دو سر پرک ( یا جوی معمولی) (دو سر خاصیت بیشتری داره و طبعش سرد نیست)
کمی بکینگ پور
یک عدد تخم مرغ
کمی نمک
کمی تخم گشنیز
بعد از چند ساعت خیس خوردن دال عدسها با همون آبی که خیس خوردن
همه مواد را داخل مخلوط کن بریزید تا حسابی با هم میکس بشن
میکس میشن و شبیه یه خمیر شُل (رقیق) به دست میاد
ماهی تابه را روی گاز بگذارید
(بهتر هست از ماهیتابه های استیل یا جنس رویی (روحی خودمون) استفاده کنید
من از استیل استفاده میکنم و عالی هست ... بدون ذره ای روغن
میگذارید چند دقیقه ای ماهیتابه حسابی داغ بشه
بعد از داغ شدن ماهیتابه حرارت را کم کنید
بعد یک ملاقه از مواد را برداشته داخل ماهیتابه میریزید و با پشت ملاقه مواد را نازک پهن میکنید!
نه خیلی خیلی نازک ... نه ضخیم باشه ...

 روی مواد در صورتی که دوست دارید شنبلیله!!!!! (همون که یکشنبه ها نمیلیله) تخم کتان و کنجد بریزید...

صبر میکنید تا لبه های خارجی از ظرف جدا میشن... حالا زمان برگرداندن نان رسیده
نان را برگردانید و اجازه بدید هر دو طرف پخته و برشته بشن!
یکی دوتا که درست کنید قلق کار میاد دستتون


نکته اینکه من این دفعه به جای یک پیمانه جو ... دو پیمانه ریختم ... و اون هم عالی شد

ولی اونکه جو و دال عدس برابر بود ... رنگ و روی خوشگلتری داشت
روی نان هر چیزی دوست دارید بریزید... من حتی با شوید هم تست کردم و خوب شد

ولی من عطر شنبلیله را روی نان خیلی خیلی دوست دارم برای همین هم شنبلیله را ترجیح میدم



این کار سخت و زمان بر نیست ...

پروتیئن داره به جای کربوهیدرات

و البته که باعث میشه حجم خوراکی که میخوریم کم بشه ولی حس سیری میده و این یعنی در طولانی مدت... معده عادت میکنه به حجم کمتر غذا!!!!!

آخرین روز مردادماه ...

سلام

مرداد هم همچنان گرم گذشت

و امروز رسیدیم به آخرین روز از مرداد...



پنجشنبه صبح با مامان رفتیم کلینیک خانواده

مختصص قلب

تست های لازم انجام شد ... الحمدلله

خودم هم چک آپ شدم

یه آزمایش کلی هم به صلاحدید پزشک متخصص برام نوشتند

وقتی کارمون تموم شد با مامان جان رفتیم باغچه

انگور و سبزی و فلفل چیدیم و سرظهر با اینکه هوا خیلی گرم بود، زیر سایه درختها همه چیز قابل تحمل تر به نظر میرسید...

یهو مامان جان یادشون اومد که موقع انجام اکو و نوار قلب، ساعتشون را از دستشون درآوردند و یادشون رفته بردارند!!!!

دیگه سریع پریدیم توی ماشین وخودمون را رسوندیم کلینیک... که خدا را شکر ساعت سرجای قبلی خودش بود!

ما هم از خوشحالی... انگورهایی که چیده و شسته بودیم را دادیم به آقایون دم در و نگهبان و ...



صبح جمعه در حالی قرار بود بریم مهمونی و کلی رنگی رنگی لباس پوشیده بودیم

اول صبح رفتیم آزمایشگاه ...

یعنی فکر کردم جمعه ها آزمایشگاه خلوته!!!!

زهی خیال باطل...

غلعله بود

دیگه آزمایش را دادم

سرراه هم یه بار دیگه باد لاستیک های ماشین را تنظیم کردیم و پیش به سوی خونه خاله!


تولد آلاله روز اول شهریور هست

ولی چون سه تا فسقلی دقیقا در اون روز کلاسهای مختلف داشتند

با هماهنگی و نظرسنجی کلی ... دیروز را به تولد بازی گذروندیم

اطلسی و اون یکی خاله هم بودند

کلی دور همی خوش گذروندیم و ناهار و شام را مهمان خانه خاله جان بودیم!


امروز صبح هم کمی زودتر اومدم

با مودمی که آقای دکتر برام ارسال کرده بودند انلاین شدم و از سرعت عالی اینترنت شگفت زده شدم!!!!

اون آقایی که برای کامفیگ مودم اومده بودند، فقط لطف کرده بودند و مودم را وصل کرده بودند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

میخواستم پرینت بگیرم که متوجه شدم کل سیستم را بهم ریختند و دیتا سوییچ و پرینتر ها از مدار خارج هستند

دیگه تا ای پی بدم و یکی یکی وسایل را وصل کنم به سیستم ... شد الان!

گفتم یه پست بنویسم و بریم دنبال بقیه امروز!!!!




پ ن 1: تونستید چنل تلگرام را پیدا کنید؟

این آدرس که با http گذاشتم کارتون را راه انداخت ؟



پ ن 2: از اون دوستایی که بهم شماره دادید هم متشکرم ...

اضافه میکنم به چنل و اونجا میبینمتون


پ ن 3: راستی ... توصیه میکنم ... اون دستوری که با آلو سیاه گذاشتم را حتما تست کنید

البته به شرطی که عاشق مزه ی ترش و شیرین هستید!

و البته با اون آلوسیاههای سفت و ترش تست کنید که واقعا از لواشک هزاربار خوشمزه تره!


آدرس ت ل گ ر ا م

سلام دوستای خوبم

شبتون زیبا

میام و پست مینویسم...

الان اومدم آدرس را ویرایش کنم...


حالا ببینید راحت میتونید وارد بشید...

https://t.me/tilotilo1405

منتظر تک تک شماها هستم...

به نشد احوال زارم... قول و گفتارت چه شد؟

سلام

روزتون قشنگ

روز گرم تابستونی هم میتونه قشنگ باشه

غرغرهاتون را بزارید پشت در بعد وارد وبلاگستان بشید...

دیروز داداشم هم داشت میگفت چرا قبل از مهاجرت دقت نکردم برم یه جایی که دمای معتدل داشته باشه

میگفت دیگه اینکه انتخابی بود.. چرا تو انتخابم دقت نکردم؟

و من فقط بهش خندیدم...

خب تابستونه دیگه ... گرمه



دارم تلاش میکنم روی دور تند کارها را پیش ببرم

عین همون «بازم مدرسه م دیر شد» ... خدا رحمت کنه اکبر عبدی را!!!!

همیشه به این موقع سال که میرسم از کارها و برنامه هام عقبم ...

هرسال هم تلاش میکنم اینطوری نشه ها...

ولی انگار اصلا کیفش به همین هست


صبح رفتم یه سری به باغچه زدم

دوتا انجیر تازه هم برای خودم چیدم

اون قسمتی که باید آبیاری میشد را انجام دادم

بدو بدو اومدم سرکار



امروز دوتا کار باید تحویل میدادم

که تا همین الان انداختم پشت گوش

هزارتا کار دیگه کردم و اون دوتا کار را نکردم!!!!

یعنی امروز قورباغه م را قورت ندادم که ندارم



دیروز عصر بازم از اون پروتئین بارها، درست کردم

خرما، جوی دوسر، دارچین، گلاب، پودر عناب، کنجد، گردو  و یه کمی ارده ...

همه را با هم میریزم توی خرد کن...

خیلی هم لازم نیست که خرد و خمیر بشه ... در حدی که مخلوط بشه

چند باری بود داخل قالب های سلیکونی میریختم و میزاشتم فریزر و بعد در میاوردم و خیلی خوشگل میشد...

ولی این بار ... به همون حالت سنتی همیشگی... با دست گلوله های کوچولو کوچولو ازش درست کردم و توی کنجد سفید غلطاندم....

و داخل ظرف در دار گذاشتم توی یخچال...



دوماهی هست که خوردن نان گندم را خیلی خیلی محدود کردم

با مخلوط دال عدس و جوی دو سر... یه مدل نان

با جوی دو سر و تخم مرغ ... یه مدل نان

درست میکنم ... و فعلا تا حد ممکن از خوردن نان گندم دوری میکنم ...

کیک هم هر هفته برای فسقلیا میپزم ... چون با چای عصرانه ... توی دور همی ها ... یه چیزی باید باشه ..

ولی خودم اصلا نمیخورم

و تا حد ممکن خوردن شیرینی ها را هم محدود کردم

البته از شکلات همچنان نتونستم بگذرم...

نه کاری به وزن و لاغری دارم ... نه هیچ سایزی را چک میکنم

فقط از این سالم غذا خوردن لذت میبرم

و همین که ذهنم دچار یه چالشی هست بهم کمک میکنه کمتر دچار افکار منفی بشم...



اینا را اینجا مینویسم ... شاید به درد کسی بخوره

دیشب توی چنل تلگرام  

t.me/tilotilo1405

عکس ضد آفتاب و بی بی کرم خودم را هم گذاشتم

گفتم شاید اونم به درد کسی خورد

نمیدونم چرا یه سری از دوستام با این آدرس نمیتونن وارد چنل بشن

باید بپرسم ... ببینم چطوری میشه این ارتباط را ساده تر کرد



اون خانم که میخواد بیاد همه ی میناکاری ها را یکجا ببره ...امروز هم بهم پیام زده که لطفا یه روز دیگه برام صبر کنید!!!!

چی بگم... یه روز دیگه هم براش صبر میکنم

امروز دو تا از بشقاب ها را یکی از همسایه ها میخواست... گفتم صبر کنن تا این خانم تکلیف منو روشن کنه!!!!



با دوست جان میخواستیم تلفنی حرف بزنیم

آنتن رفت ... اومد

برای من کار پیش اومد

برای اون کار پیش اومد

در نهایت بیخیال شدیم ... گذاشتیم برای یه زمان دیگه...



این قافله عمر عجب میگذرد...

سلام

روزتون زیبا

مردادتون قشنگ

زندگی هاتون پر از آب و رنگ

اونقدر دلخوشی داشته باشید که ناخوشی های اطراف را نبینید...

چند روز گذشت...

اصلا اونقدر گذشت که دیگه خجالت زده اومدم پست بنویسم

لطفا چنل تلگرام را داشته باشید .. میخوام کنار هم و دوست بمونیم...

t.me/tilotilo1405



از هفته دوم مرداد با مغزبادم ، روی دور تند میناکاری را شروع کردیم

من از قبل تر شروع کرده بودم

ولی همونطوری که قدیمیا میگن یه دست صدا نداره ... تنهایی کار جلو نمیرفت

مغزبادوم از قبل میناکاری را یاد گرفته بود و سالهای قبل هم میناکاری میکرد...

ولی این بار بعد از یک هفته که اومد دفتر و به طور فشرده کنار هم کار کردیم

بالطبع سنش را بیشتر شده بود ... از نظر من، از من زد جلو... به قول اصفهانیا ... روی دست من را آورد!!!!

تصمیم داشتیم برای یه کوره کار آماده کنیم

چسبیدم به کار...

مغزبادوم دپوی سفالها را باز کرد و یه عالمه سفال خوشگل درآورد و دیگه سرذوق اومدیم

شب و روز نداشتیم

توی دفتر لعاب میزدیم و رنگ آمیزی و کارهایی که ریخت و پاش بیشتر داشت

برای خونه هم طراحی و سیاه قلم که تمیز و مرتب تر بود!

اونقدر فشرده کار کردیم که گفتنی نیست

هفته گذشته یکشنبه زنگ زدیم به خانم کوره دار!!!

برای دوشنبه قرار بردن کارها را فیکس کردیم

دوشنبه از صبح مرحله نهایی که زدن ترانس (همون لایه براق نهایی) هست را شروع کردیم

این مرحله خیلی ریخت و پاش و کثیف کاری محیط داره!

از 8 صبح تا 2 سرپا بودیم ... یه سره...

کارها را رسوندیم کوره

خانم کوره دار به محض دیدن حجم کار گفت این دوتا کوره هست

اونقدر دوتایی کار کردیم که حجم کارها زیاد شد

من عکس کارهای خودم را توی کانال گذاشتم !

دوشنبه کمک خانم کوره دار یه قسمتی از کارها را چیدیم توی کوره ... بقیه ش را هم تحویل دادیم

این خانم 2تا کوره دارن و برای همین جای نگرانی برای طولانی شدن نبود!

چهارشنبه شب هم مغزبادوم با پدرش رفته بود و تحویل گرفته بود


سه شنبه تولد پدرجانم بود

مثل هرسال اندازه یه کیک کوچولو پول دادم ... تا یه نفر (نیازمند) سوپرایز بشه !

سه شنبه با مادرجان و مغزبادوم خریدهای خونه را انجام دادیم چون 5شنبه قرار دورهمی داشتیم


چهارشنبه هم صبح که بیدار شدم مادرجان شله زرد نذری را آماده کرده بودند

مامان بزرگم (خدا بیامرزتشون) سالهای خیلی خیلی زیادی روز 28 صفر شله زرد میپختن!

یه دیگ خیلی خیلی بزرگ

همه جمع میشدیم و این یکی از خاطرات پررنگ کودکی و نوجوانی من هست...

حالا مامانم هرسال به یاد مادرشون ... یه کمی هم شده در همین روز شله زرد میپزن!


بله...اینطوری بود که مامان  بعد از نماز صبح ، مشغول شده بودند

من 7 و نیم بیدار شدم و شله زرد آماده بود

دیگه توی کاسه ها ریختیم و تزیین کردیم

برای همسایه ها بردیم

بقیه را هم گذاشتیم تا سرظهر تقسیم کنیم

با مادرجان رفتیم باغچه

برای خاله ها و عمه ها و عموها و خواهرها انگور چیدیم

انجیر و سبزی خوردن چیدیم

و در نهایت ساعت یک برگشتیم

خیلی سریع دوش گرفتم و لباس عوض کردم و انگورها و نذری ها را بردم برای تقسیم کردن

وقتی برگشتم ... دیگه از گرما واقعا هلاک بودم

ناهار خوردیم و با مادرجان مشغول تمیزکاری شدیم

بعدازظهر هم یه کلم بزرگ که مامان خریده بودن را خرد کردم و حسابی تفت دادیم و آماده شدیم برای مهمانی فردا!

غذای اصلی ظهر چی بود؟؟؟؟ کلم پلو!!!
البته ورژن مامان جان پز!!!! نه شیرازی!

شیرازی ها کلم پلو را با سبزیجات درست میکنن...

از شله زردها توی کاسه های دسر خوری ریخته بودیم برای مهمانی


5شنبه هم صبح زودتر بیدار شدیم

من جارو کشیدم

مامان تی زدن

من دوتا کیک شکلاتی و کاکائویی پختم

مادرجان هم ژله درست کردند

میز پذیرایی را چیدیم ...

دوش گرفتیم

و ساعت 9 و نیم صبح مهمانها از راه رسیدند

خاله ها... دختراشون ... خواهرا... فسقلاشون...

سرظهر سالاد هم درست کردیم ... سبزی خوردن تازه هم داشتیم

در نهایت یه میز خوشگل چیدیم و دور هم ناهار خوردیم

اونقدر غذاها زیاد اومد که تصمیم جمع براین شد که همونها را شب هم بخورن!!!!

و اینطوری مامان از پختن شام رها شدند!

دیگه دور هم نشستیم ... حرف زدیم ... گفتیم و خندیدیم... و اینطوری 5 شنبه را گذراندیم!

دیگه تا یکی یکی مهمانها برن ساعت از 12 گذشت...


جمعه صبح که بیدار شدیم مادرجان حالت های سرماخوردگی داشتند

یکی دوتا قرص بهشون دادم

میوه گذاشتم کنار دستشون و بقیه روز را به استراحت و دیدن سریال گذراندیم ...


امروز هم صبح بعد از صبحانه

میناکاریها را که برده بودم خونه چیدم توی ماشین

اول رفتم یه سر به باغچه زدم

یه کمی انجیر چیدم و بردم خونه دادم به مامان

و بعد اومدم سمت دفتر!

یه سری کار آماده کردم ... به چند تا کار رسیدگی کردم

میناکاری ها را جا دادم توی قفسه ها...

یه نفر باهام تماس گرفت که کل میناکاری ها را میخواد یکجا برداره... فعلا چیزی ازش نفروشم تا امروز تا فردا بیاد از نزدیک ببینه!

تا قسمت چی باشه!!!




پ ن 1: شما هم اینترنت تون خیلی کند و به درد نخور هست؟

دارم فکر میکنم نت من اینطوریه یا کلا اینطوریه؟

اینستاگرام که کلا برام باز نمیشه !!!!

فیلتر شکنم را باید هزاران بار ... باز و بسته کنم تا به واتساپ و تلگرام دسترسی داشته باشم...

یه ساعتایی از روز هم کلا قطع میشه!!!!



پ ن 2: ماجرای قطع شدن وای فای دفتر کارم را براتون گفته بودم!

از نبودن وای فای کلافه شدم ... میخواستم یه مودم بخرم که برای مشورت مدلش زنگ زدم به آقای دکتر!

ایشون فرمودند ... نخر.. من یه مودم دارم که به کارم نمیاد و برات پستش میکنم!!!

منم ذوق زده قبول کردم



پ ن 3: دوستای عزیزم ازم پرسیدین که چرا چیزی از آقای دکتر نمینویسم !!!

علتش سرک کشیدنها و کنجکاوی های بینهایت ، مغزبادوم هست!



پ ن 4: چند تایی از میناکاری ها را قاب گرفتم... و نگم براتون که چقدر زیبا شدند!


پ ن 5: حتما یه عالمه خاطره را یادم رفته بنویسم

هرچی یادم بیاد میام و مینویسم ...



شرمی از پیری ندارد قلب بی پروای من...

سلام

روزتون زیبا

تابستون گرمتون پر از خاطره

امروز اون تاریخ رند هست که اگه همه در موردش حرف نمیزدند من حتی متوجهش هم نمیشدم !

از دیروز ظهر هر طرف را نگاه کردم یکی داشت در مورد تاریخ رند امروز حرف میزد

اینقدر مهم هست؟

خب حتما اهمیت داره من متوجهش نیستم

ولی هیچ برنامه خاصی برای این تاریخ خاص ندارم !


دیروز روز پرکاری داشتیم

یعنی از پریشب ... یه پروسه نفس گیر سبزی پاک کنی شروع شد

اون آقای افغان برامون یه کوووووووووووووه سبزی آورد

با مامان جان تا نیمه های شب سبزی پاک کردیم

صبح زود سرراه یه کمی جعفری خریدیم و رفتیم باغچه

سبزی را شستیم ... پهن کردیم یه کمی خشک شد... با سبزی خرد کن خرد کردیم

بعدش اومدیم برق قطع شده بود ... با پله ها بردیم بالا

ظهر هم خونه خاله مهمان بودیم !

رفتیم اونجا برق قطع شد !

بگذریم ...

روز خوب و پربرکتی بود... الحمدلله

امروز از صبح اومدم که کلی کار طبق برنامه ببرم جلو

در عوض... یک ساعت تمام با مریم ... خانم همسایه ... که تازگی از سرطان عبور کرده ... صحبت کردیم

نیم ساعت هم با یکی دیگه از خانم های همسایه ... درد دل میکرد... از عروس و نوه و پسر... من فقط گوش دادم

دلش میخواست حرف بزنه و یکی گوش کنه... نه جواب میخواست ... نه راهنمایی... فقط گوش شنوا!

هیچی دیگه ... از ساعت هشت و نیم میخوام یه پست بنویسم ... مگه شد؟

الان هم میرم که باز به میناکاریها برسم ...


شنبه ای خسته از مهمانی!

سلام

رسیدیم به مرداد ماه

حالا قدم قدم میریم تا برسیم به چله تابستون !

خورشید خانم هنوز پررنگ داره لبخند میزنه و ما هر شرشر عرق میریزیم


اخرین پستی که نوشتم سه شنبه بوده!

چهارشنبه با مغزبادوم و دوستش قرار بیرون رفتن چیدیم!

البته که من برنامه را گذاشتم به عهده اون دوتا نوجوان !

اما در نهایت دیدم هنوز برنامه ریزی بلد نیستن!

هوا گرمه ... برنامه هایی که صبح و طرف ظهر هست را باید در جاهای خنک باشه!

البته که ماشین من هم پلاک فرد داره و در روز زوج نمیشد بریم جاهایی که توی طرح ترافیک هستند!

در نهایت رفتیم دنبال دوستش و رفتیم سیتی سنتر!

دنیای نوجوانی ، دنیای جالبیه...

این طرف و اون طرف قدم زدن ... با هم حرف میزدن.. ریز ریز میخندیدن!

منم بیشتر به تماشای ویترینها وقت گذراندم!

رفتن سمت پردیس کتاب ... جای مورد علاقه ی من!
اونا لابلای وسایل و لوازم تحریرها راه میرفتن... کتاب نگاه میکردند... غش غش میخندیدن!

بهشون خوش میگذشت

منم یه کتاب برداشتم و همونجا نشستم روی صندلی و مشغول خوندن شدم ...

در نهایت هم دوتا کتاب برای فندوق و پسته انتخاب کردم ... و خریدم

بعدش هم رفتن سمت هایپراستار و نودل خریدن!

آبجوش گرفتند و همونجا دوتایی نودل خوردند!

من با دیدن دنیای شاد نوجوانها ... یاد دوران نوجوانی خودم افتاده بودم... حال دلم کنارشون خوب هست!

آخرشم مامان و بابای دوستش اومدند

دوست مغزبادوم ، یه خواهر کوچیک تر هم داره که یه کمی هم با اون بازی کردند و به درخواست اون کوچولو چند باری از پله برقی ها بالا و پایین رفتند!

دیگه تا برگردیم سمت خونه ساعت 2 و نیم بود

مغزبادوم باهام اومد و ناهار خوردیم و یه کوچولو میناکاری کردیم

خواهر زنگ زد که میخواست یه خریدی بکنه که نیاز داشت من باهاش باشم

بااینکه خسته و کلافه بودم قبول کردم !

ساعت 6 سرخیابان خاقانی!

دیگه مغزبادوم را رسوندیم خونه شون !

با مامان رفتیم سرقرار

ماشین را جا دادم توی پارکینگ جلفا... روی پشت بام ... اونقدر اون منظره پشت بام این پارکینگ را دوست دارم

چون ساعت کلیسا وانک از اونجا پیداست!

دیگه رفتیم و خرید کردیم و بعدش هم خیابون نظر قدم زدیم !

شبهای خیابون نظر یه حال و هوای خاص داره ...

من کلا شبها زیاد بیرون نمیرم ... ولی یه کیف خاصی داشت و بهمون خوش گذشت

دیگه ساعت نزدیک 9 بود که اونا رفتند و من و مامان جان هم اومدیم سمت خونه!

توی مسیر رفتیم تره بار

تا برسیم خونه ساعت 10 بود!

انگار گرما زده شده بودم !

کلافه بودم ... خسته بودم ... هرچی آب میخوردم فایده نداشت !

خلاصه که تا یه کمی حالم جا بیاد و بخوایم ساعت از 3 گذشت!


پنجشنبه صبح با مامان جان رفتیم باغچه

البته دیرتر از همیشه ... نزدیک ساعت 10

سبزی خوردن چیدیم و پاک کردیم و شستیم

یه کمی از انجیرهای رسیده چیدیم

یه کمی انگور... هنوز کامل نرسیدن!

یه سری هم سرراه به مزار پدرجان زدیم و برگشتیم خونه !

بعدازظهر به جمع آوری و تمیزکاری گذشت!


جمعه هم از صبح خواهرا و فسقلا اومدند خونمون

زودتر بیدار شدم ... کیک سیب و دارچین را به درخواست فسقلیا که از هفته قبل خیلی خوششون اومده بود، دوباره درست کردم

خاله و آلاله هم اومدند!

ناهار را دور هم خوردیم 

عصر کیک و چای خوردیم

برای شام هم پیتزای خونگی!

دیگه تا یکی یکی همه برن ساعت نزدیک 11 شب بود!

واقعا نا نداشتم دیگه !

به زور آشپزخونه را جمع و جور کردم و برای دومین بار ماشین ظرفشویی را روشن کردم 

مامان جان هم همه جا را مرتب کردند و رومیزی را انداختن ماشین لباسشویی و دیگه رفتیم برای خواب!



امروز وقتی بیدار شدم هنوز خسته بودم

ولی دلم نیومد نیام سرکار

چون این روزها مجدانه دارم میناکاری را پیگیری میکنم

رفتم یه سرکوچولو به باغچه زدم

5تا انجیر تازه چیدم و اومدم اینجا...

الان هم بعد از پست ... پادکستم را پلی میکنم و میرم توی دنیای رنگ و نقش...

دلم نیومدم یه پست طولانی اینجا ننویسم !



پ ن 1: دیروز تصویری با داداش و خانمش هم حرف زدیم

حالا دیگه هر بار زنگ میزنیم ... اولش بغض میکنیم

عدد روزهای دلتنگی و دوری خیلی زیاد شده !



اخرین روز تیرماه ...

سلام

روزتون زیبا

انگار عین همون قضیه که همش میگن فروردین تمام نمیشه ... این تیرماه گرم هم امسال کش اومده

حالا یا این انتظار و بی قرار باعثش هست... یا این گرمای طاقت فرسا... یا .. یا ...

بهر حال رسیدیم به روز آخر تیرماه


صبح بعد از خوردن صبحانه

تنهایی رفتم باغچه... فقط میخواستم یه سر کوچولو بزنم و یه کمی آب به کدوها بدم ...

اندازه چند دقیقه

وقتی آبیاری تمام شد ... دیدم 5 تا دونه انجیر رسیده هم روی درخت داریم

چیدیم و شستم و گفتم بزار ببینیم قسمت کی میشه!

بعد هم اومدم سمت دفتر

یه کوچولو مسیرم را جابجا کردم که سر راه بنزین بزنم ... که دیدم صف بنزین عجیب و غریب هست!

برای آدمهایی که مثل من تا جای ممکن از اخبار دوری میکنند، این خودش یه نشونه است که بفهمن یه خبری هست!!!!

منم یه نگاهی به آمپر بنزین انداختم و دیدم ضروری نیست ... میشه یکی دو روز دیگه را هم سرکرد، پس اومدم دفتر!!!

یه طرح «بسم اله» کشیدم ... امروز تکمیلش کنم ... تا بعدها ببینیم قرار هست کجا بره و خونه کی را روشن کنه!




مغزبادوم برای فردا برام برنامه چیده که با خودش و دوستش برم بیرون !

فردا منتظرم نمونید

ولی یه بار دیگه بگم که بیاین و عضو کانال تلگرام بشید...

t.me/tilotilo1405

اگه یه جایی جناب بلاگ اسکای دلش خواست باز در خونه ی ما را ببنده ... یه خبری از هم دیگه داشته باشیم !

دارم رمان «خانواده تیبو» را میخونم ... که به خاطر مشغله های رنگارنگ خیلی خیلی کند پیش میرم... ولی خیلی خیلی رمان خوبیه!

دوست دارم بیکار باشم و یه نفس تا تهش را بخونم و لذتش را ببرم!

اینکه میگم مشغله دارم ... زمان زیادی از روز را مشغول میناکاری هستم

دیروز قبل از ظهر آقای حافظ اومدن یه سری بهم زدند!

از اینکه بشینم به کسی که دوست نزدیک پدرم بوده خاطرات پدرم را یادآوری کنم خیلی خیلی خوشم میاد!

از جهان و دغدغه هاش دور میشم و توی یه خلسه دلچسب فرو میرم!

دیروز بعد ازظهر هم دو ساعتی مشغول درست کردن شیرینی های آلبالویی بودم

درست میکنم و میزارم فریزر... بعد هرازگاهی یکی دوتاشون را در میاریم و کنار قهوه میخوریم و کلی میچسبه!


این روزها تا جای ممکن ... آرد سفید و شکر را کم مصرف میکنم

گاهی این چالش ها انگار بهم حس زنده بودن میده

انگار از یه روزمرگی همیشگی خارج شدم و دارم یه کار هیجان انگیز میکنم !

شاید نیاز داریم با کمی جابجا کردن ساده ترین کارها، به خودمون حس زندگی بدیم...

در عوض این روزها جودوسر به طور مرتب توی برنامه غذاییم هست و سعی میکنم باهاش چیزای خوشمزه درست کنم

تازه اطرافیانم را هم تشویق به همین کار میکنم!

دوره ای هست... میدونم ...

از این کار انتظار خاص و ویژه ای هم ندارم

مثلا نمیخوام 10 کیلو وزن کم کنم

یا نمیخوام فلان اتفاق بیفته ... فقط میخوام با کمی تنوع بی ضرر ، حس های خوب بگیرم!


از چرخ به هر گونه همی‌ دار امید...

سلام

روزتون زیبا

تا برق و اینترنت و همه ی وسایل سمعی بصریم قطع نشده یه پست بنویسم



این روزها صبح ، سعی میکنم زودتر بیام دفتر کارم...

در حال میناکاری هستم

یه دوره ای که خیلی خیلی مشغول میناکاری بودم ... خیلی زیاد هم ظروف سفالی خریدم

برای همین یه عالمه سفال کار نشده دارم ... که تصمیم گرفتم انجامشون بدم و یه فکری به حالشون بکنم ...

به همین دلیل صبح ها زودتر میام اینجا...

یه کتاب صوتی پلی میکنم ... و توی دنیای قصه ها... مشغول میناکاری میشم



یه دوست عزیزی هم بهم گفته براش 6 تا کاسه یا پیاله ... یا هرچیزی که بشه توش هفت سین گذاشت... بکشم

امروز توی ظرف و ظروف بگردم ببینم چی براش پیدا میکنم

یادم رفته ازش بپرسم چه رنگی دوست داره...



دوست جون های من!

بطری آب یادتون نره ...

چون کم آبی باعث گرمازدگی و آسیب به بدنتون میشه !

ضد آفتاب فراموشتون نشه ...

چون باید حالا حالاها خوشگل و جوان و سرحال بمونیم

به دستای قشنگتون هم ضدآفتاب بزنید...

اگه بدون ماشین بیرون میرید... کلاه یا نقاب هم همراهتون باشه

یه عینک مناسب!

حواستون به این باشه که توی بیشتر شهرها.. این روزها... یو وی بالا هست و نیاز به مراقبت داره

خلاصه که با خودمون مهربون باشیم ... چون غم و غصه ها در این جهان پایانی ندارند!

هوای خودمون را داشته باشیم ...

برای دوست داشتن دیگران ... اول باید یاد بگیریم خودمون را دوست داشته باشیم و با خودمون مهربون باشیم

به فکر سلامتی تون باشید ...

یه کارهایی شاید خیلی ادایی به نظر برسه ... ولی وقتی دوره ای انجامش میدیم ... بهمون حال خوب میده

برای خودتون پروتئین بار درست کنید... با هرچیزی که دوست دارید

به خودتون هدیه های کوچولو بدید و خودتون را شاد نگه دارید

موزیک گوش بدید که واقعا در روحیه آدم تاثیر عجیبی داره ... حتی اگه شده در حد روزی چند دقیقه کوتاه باشه

برای خودتون کتاب صوتی بزارید و به روح و روانتون استراحت بدید

پیاده روی کنید

به دیگران انرژی مثبت بدید تا کل کائنات انرژیهای مثبتش را به سمت شما روانه کنه...

عمر برای ما متوقف نمیشه

درسته که در اطرافمون هیچ خبر و وضعیت خوبی در جریان نیست ... ولی اینم میگذره و تمام اینا روزهای عمر ما هستند

من سرخوش و بی غم نیستم!!!! عین تک تک تون دغدغه های اطرافم را دارم ... 

ولی میشه ... تاکید میکنم ... میشه!!! اندازه یه پست ... اندازه چند دقیقه ... اندازه یه نفس... به خودمون و دلمون حال خوب بدیم!!!