سلام
رسیدیم به مرداد ماه
حالا قدم قدم میریم تا برسیم به چله تابستون !
خورشید خانم هنوز پررنگ داره لبخند میزنه و ما هر شرشر عرق میریزیم
اخرین پستی که نوشتم سه شنبه بوده!
چهارشنبه با مغزبادوم و دوستش قرار بیرون رفتن چیدیم!
البته که من برنامه را گذاشتم به عهده اون دوتا نوجوان !
اما در نهایت دیدم هنوز برنامه ریزی بلد نیستن!
هوا گرمه ... برنامه هایی که صبح و طرف ظهر هست را باید در جاهای خنک باشه!
البته که ماشین من هم پلاک فرد داره و در روز زوج نمیشد بریم جاهایی که توی طرح ترافیک هستند!
در نهایت رفتیم دنبال دوستش و رفتیم سیتی سنتر!
دنیای نوجوانی ، دنیای جالبیه...
این طرف و اون طرف قدم زدن ... با هم حرف میزدن.. ریز ریز میخندیدن!
منم بیشتر به تماشای ویترینها وقت گذراندم!
رفتن سمت پردیس کتاب ... جای مورد علاقه ی من!
اونا لابلای وسایل و لوازم تحریرها راه میرفتن... کتاب نگاه میکردند... غش غش میخندیدن!
بهشون خوش میگذشت
منم یه کتاب برداشتم و همونجا نشستم روی صندلی و مشغول خوندن شدم ...
در نهایت هم دوتا کتاب برای فندوق و پسته انتخاب کردم ... و خریدم
بعدش هم رفتن سمت هایپراستار و نودل خریدن!
آبجوش گرفتند و همونجا دوتایی نودل خوردند!
من با دیدن دنیای شاد نوجوانها ... یاد دوران نوجوانی خودم افتاده بودم... حال دلم کنارشون خوب هست!
آخرشم مامان و بابای دوستش اومدند
دوست مغزبادوم ، یه خواهر کوچیک تر هم داره که یه کمی هم با اون بازی کردند و به درخواست اون کوچولو چند باری از پله برقی ها بالا و پایین رفتند!
دیگه تا برگردیم سمت خونه ساعت 2 و نیم بود
مغزبادوم باهام اومد و ناهار خوردیم و یه کوچولو میناکاری کردیم
خواهر زنگ زد که میخواست یه خریدی بکنه که نیاز داشت من باهاش باشم
بااینکه خسته و کلافه بودم قبول کردم !
ساعت 6 سرخیابان خاقانی!
دیگه مغزبادوم را رسوندیم خونه شون !
با مامان رفتیم سرقرار
ماشین را جا دادم توی پارکینگ جلفا... روی پشت بام ... اونقدر اون منظره پشت بام این پارکینگ را دوست دارم
چون ساعت کلیسا وانک از اونجا پیداست!
دیگه رفتیم و خرید کردیم و بعدش هم خیابون نظر قدم زدیم !
شبهای خیابون نظر یه حال و هوای خاص داره ...
من کلا شبها زیاد بیرون نمیرم ... ولی یه کیف خاصی داشت و بهمون خوش گذشت
دیگه ساعت نزدیک 9 بود که اونا رفتند و من و مامان جان هم اومدیم سمت خونه!
توی مسیر رفتیم تره بار
تا برسیم خونه ساعت 10 بود!
انگار گرما زده شده بودم !
کلافه بودم ... خسته بودم ... هرچی آب میخوردم فایده نداشت !
خلاصه که تا یه کمی حالم جا بیاد و بخوایم ساعت از 3 گذشت!
پنجشنبه صبح با مامان جان رفتیم باغچه
البته دیرتر از همیشه ... نزدیک ساعت 10
سبزی خوردن چیدیم و پاک کردیم و شستیم
یه کمی از انجیرهای رسیده چیدیم
یه کمی انگور... هنوز کامل نرسیدن!
یه سری هم سرراه به مزار پدرجان زدیم و برگشتیم خونه !
بعدازظهر به جمع آوری و تمیزکاری گذشت!
جمعه هم از صبح خواهرا و فسقلا اومدند خونمون
زودتر بیدار شدم ... کیک سیب و دارچین را به درخواست فسقلیا که از هفته قبل خیلی خوششون اومده بود، دوباره درست کردم
خاله و آلاله هم اومدند!
ناهار را دور هم خوردیم
عصر کیک و چای خوردیم
برای شام هم پیتزای خونگی!
دیگه تا یکی یکی همه برن ساعت نزدیک 11 شب بود!
واقعا نا نداشتم دیگه !
به زور آشپزخونه را جمع و جور کردم و برای دومین بار ماشین ظرفشویی را روشن کردم
مامان جان هم همه جا را مرتب کردند و رومیزی را انداختن ماشین لباسشویی و دیگه رفتیم برای خواب!
امروز وقتی بیدار شدم هنوز خسته بودم
ولی دلم نیومد نیام سرکار
چون این روزها مجدانه دارم میناکاری را پیگیری میکنم
رفتم یه سرکوچولو به باغچه زدم
5تا انجیر تازه چیدم و اومدم اینجا...
الان هم بعد از پست ... پادکستم را پلی میکنم و میرم توی دنیای رنگ و نقش...
دلم نیومدم یه پست طولانی اینجا ننویسم !
پ ن 1: دیروز تصویری با داداش و خانمش هم حرف زدیم
حالا دیگه هر بار زنگ میزنیم ... اولش بغض میکنیم
عدد روزهای دلتنگی و دوری خیلی زیاد شده !