داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

پاییزتون مبارک

یک سلام پاییزی پرانرژی

مگه داریم؟

من وبلاگ را دیشب درست کردم و بستم و رفتم دنبال کارام 

حالا برگشتم و 110 تا کامنت... خدایا... چیکار کردین؟

شماها منو از اول متولد کردین...

حالا یه نپنتی پاییزی ... دختری پر از رنگ ... دوباره متولد شد 

این تولد دوباره برام خیلی خیلی ارزشمنده ... 

از امشب... دوباره شروع میکنیم و جشن پاییز را پرشکوه تر از همیشه ادامه میدیم

ادامه میدیم و دوباره عاشق میشیم 

عاشق گل و گیاه و سبزه و نور... 

عاشق کلمات ... با کلمات جادو میکنیم ... با مکث و کرشمه حرف میزنیم و اونقدر به دوستی هامون ادامه میدیم تا زندگی متوجه بشه ... زندگی ارزشش را داره 

تا وقتی که نفس هست 

تا وقتی که آب و گل و سبزه و فصل ها وجود دارند ...

جشن زندگی را زندگی میکنیم ... براش پایکوبی میکنیم .. با آهنگ باد و صدای آرامش شبها دوباره عاشق میشیم 

یادمون نمیره به ماه نگاه کنیم ... از آفتاب لذت ببریم ... از صبح به دنیا بیاییم و هر شب با امید فردا چشمامون را ببندیم 

ممنونم از محبتهاتون که باعث شد من دوباره متولد بشم 

ممنونم که توی غم و شادی و استرس و آرامشهای روزگار کنارم ماندید... 

امیدوارم توی بازی کلمات، کنار همدیگه ... اونقدر بهمون خوش بگذره که بگیم... خدایا شکر... ارزشش را داشت...

سلام

سلام دوستای خوبم 

هر شروع میتونه سرآغاز یک فصل تازه باشه برای زندگی

زندگی ای که ماها بهم دیگه قول دادیم که زندگیش کنیم... نه فقط زنده باشیم 

خیریت این داستان را نمیدونم... ولی این کوچ اجباری شاید آغاز تازه ای باشه برای کنار هم بودن ... 

من دور از نوشتن ... بدون نوشتن ... مثل روح بدون جسمی هستم که سرگردان ، نمیدونه با بودنش باید چیکار کنه... 

مینویسم ... چون پاییز فصل نوشتنه... برای کسی که عاشق کلماته... 

پس دوباره با هم شروع میکنیم 



لطفا ... یک اعلام حضور بکنید که خیالم راحت باشه که هممون توی این کوچ ، همراه هم اومدیم این طرف...