سلام
شبتون زیبا
دیگه پاییز حسابی داره خودنمایی و میکنه و حسابی هوا خنک شده
به خصوص شبها...
خیلی غیبتم طولانی شد و آقای جازی برام غیبت غیرمجاز زدند!
در حدی که دیدم دیگه اگه امروز هم بگذره و پست ننویسم باید برای مجاز کردن غیبت هام یه فکر جدی بکنم
قصد دارم ریز به ریز براتون بنویسم و این یعنی یه پست طولانی در انتظارتونه!
حالا اگه وسطهای پست یه کاری پیش بیاد و مجبور بشم برم ... دیگه عذرخواهی منو بپذیرید...
همین الان دوتا جدول را که زدم فرستادم تا مشتری غلط گیری کنه...
باید بریم سراغ روزانه های این روزهایی که نبودم
سه شنبه با مادرجان رفتیم سرکار... چون باید روی دور تند کارها را انجام میدادیم
برنامه ریزی کردیم که جمعه تولد مادرجان را بگیریم
چون یه عالمه کار و خرید داشتیم قصد کردیم که 5شنبه را هم تعطیل کنیم
برای همین باید در دو روز همه کارهای هفته را جمع میکردیم
دیگه سه شنبه مادرجان را بردم و تا ساعت 8 شب هم ماندیم و یه عالمه کار بردیم جلو...
بعدش هم نوبت آرایشگاه برای مادرجان گرفتیم و رفتیم موهاشون را مرتب و کوتاه کردند...
خواهر آخر شب بهم مسیج داد که فردا صبحانه میخرم و میام پیشتون... دیدم از برنامه جا میمانیم ... بهش گفتم نیا!
گفت میام و یه ساعته میرم ... گفتم بزار برای هفته بعد... چهارشنبه برای تک تک ساعتها برنامه ریختم تا بتونیم ساعت 3 و 4 تعطیل کنیم و با مامان بریم خرید!
دیگه قبول کرد و نیومد...
چهارشنبه صبح رفتیم و هر کدوم مشغول کارها براساس برنامه شدیم
یکساعت نگذشته بود که دستگاه ارور داد... زنگ زدم به آقای تعمیرکار ... و با راهنمایی ایشون دستگاه را راه انداختیم
ولی یکساعت از زمان را از دست دادیم
در این بین مادرجان که دیدند داریم زمان از دست میدیم ... چرخ دستی خریدشون را برداشتند و گفتند میرن یه چیزایی از لیست را بخرن و برگردن...
یک ساعت بعد آقای حافظ هم از راه رسیدند...
از قبل مادرجان بهشون گفته بودند که اگه رفتند آباده ! برامون سفیداب بخرن !
دیگه سفیداب ها را خریده بودند و اومدند سرمون... نشستند
حالا دل من شور میزنه ... توی دلم آشوبه ... ساعت با سرعت میگذره... ایشون هم با دلی آرام و جانی مطمئن نشستند و از گل و بلبل حرف میزنند!!!!!
دیگه چاره ای نبود... مادرجان از خرید اومدند و من برگشتم سرکارم... که یهو دیدم خاله جان هم با یه گلدان زیبای شفلرا از راه رسیدند!!!
بله ایشون هم با گل اومده بودند که بهمون سر بزنند...
اینطوری شد که سه ساعت از برنامه عقب افتادم ...
سرظهر مهمانها رفتند
دیگه رفتم سرکارهام و مادرجان هم عصر دوباره رفتند و ریزریز خریدهاشون را خودشون انجام دادند
دوتایی ماندیم تا ساعت 9 شب و من برنامه ها را تکمیل کردم و تحویل دادم و با مادرجان اومدیم سمت خونه
هلاک و خسته ...
پنجشنبه صبح بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و یه لیست از کارهامون نوشتیم
خونه را جارو و گردگیری کردیم
همه گلدانهای داخل سالن را بردم توی تراس و حسابی حمامشون کردم
بعدش هم اتاقم را حسابی مرتب کردم
سرظهر رفتم نان سنگک خریدم و برگشتم
موهای مامان را رنگ کردم
کیک پختیم و سرصبر خامه کشی کردیم و تزئین کردیم
دسر درست کردم و تزئینش کردم
و بهترین کاری که میشد بکنم این بود.... نشستم پای لپ تاپ و برای خودم و مامان و خاله بلیط مشهد خریدم
و به عنوان کادوی تولد سوپرایز به مامان جان گفتم و چقدر خوشحال شدند...
روز تولد مامان که میشه دوشنبه راهی مشهد هستیم...
لطفا بهم بگید هوا اونجا چطوره و چطوری باید لباس بپوشیم ...
جمعه هم صبح زودتر بیدار شدم
موهام را رنگ کردم و دوش گرفتم
سالاد ماکارونی درست کردم چون فسقلیا خیلی دوست دارند
سالاد کاهوی خوشگل درست کردم
مادرجان هم از صبح خیلی زود مشغول پخت و پز بودند
از ساعت 10 دیگه یکی یکی مهمونها از راه رسیدند
خاله و اطلسی
خاله و آلاله
خواهر و دوتا فسقلی ماه و ماهی ...
خواهر و نورماه (بابای نور ماه در حد یکی دو ساعت اومد و ناهار خورد و رفت) ...
و این یعنی همه دور هم بودیم...
هوا عالی بود و در و پنجره ها باز بودند ...
عود خوش بوی هندی روشن کرده بودم ... و
یه تم پاییز چیده بودم ... کدو تنبل و برگ نارنجی و میوه کاج و شمع...
یه دمنوش خوش عطر هم از ترکیب زعفران و ریشه زعفران - به و سیب- دارچین سیلان - عناب - برش لیمو - نبات درست کردم و توی قوری وارمر دار برای خودش یه گوشه دلبری میکرد...
تا قبل از رسیدن مهمونها میز ناهار را چیدم و هرچی ظرف و ظروف لازم بود از کابینت ها درآوردم ... و درنهایت سعی کردم بیشتر با مهمونا وقت بگذرونم
فسقلیا با دیدن سوغاتیا یه عالمه سوپرایز شدند و عکس و فیلم های سوپرایز شدنشون را فرستادم برای داداش و خانمش...
ناهار خوشمره بود و دور هم ناهار خوردیم
عصر هم دور هم کیک و چای...
شب از غذاهای ظهر به اضافه کشک و بادمجانی که مامان برای شب آماده کردند خوردیم
و در نهایت ساعت از 11 گذشته بود که مهمونا یکی یکی رفتند...
عجله عجله یه جارو برقی زدم و برای بار چندم ماشین ظرفشویی را روشن کردم و رفتم برای خواب...
امروز هم باید زود میومدم... ولی دیگه توان نداشتم
تا برسم سرکار ساعت 8 بود...
برنامه ها را فشرده چیدم ... چون دوشنبه میخوام برم مشهد!
فردا را هم فشرده چیدم ...
الانم یه مقدار کارها را مرتب میکنم و تا آخر شب تا جایی که بشه کارهام را جلو میبرم....!
پ ن 1: دیروز به ماه نور اجازه دادم از لپ تاپم استفاده کنه...
میخوام بدونه مفهوم خانواده این هست ... بعد از هر اشتباهی میشه بخشید...میشه دوباره اعتماد کرد
پ ن 2: فعلا از حضرت یارم چیزی نمینویسم...
سلام
روزتون زیبا
پاییز قشنگتون دلچسب
یه عالمه سوغاتی خوشگل دیشب به دستم رسید
اونقدر سورپرایز طور که گفتنی نبود...
یادتون هست براتون تعریف کردم که باباو مامانِ همسرِ داداش ، اردیبهشت رفتند یه سری بهشون زدند؟
یادتونه قرار بود با فاصله کوتاه داداش و خانمش بیان ایران؟
بعد به خاطر اون قضیه 12 روزه کنسل شد؟
خب...
اون موقع گویا سوغاتی هایی که خریده بودند را میزارن داخل چمدون و میدن به مامان و بابا که با خودشون بیارن ایران!
به خیال اینکه جای بیشتری برای آوردن سوغاتی داشته باشند و بعدا خودشون بتونن بیشتر برامون سوغاتی بیارن!
وقتی کنسل شد اومدنشون... به خانواده میگن که فعلا سوغاتی ها را نگه دارند تا اولین فرصت که خودشون بیان!
ما هم بیخبر...
لابلای سوغاتی ها برای سه تا فسقل کاپشن بود... که چون این سه تا توی زمان رشد هستند اگه قرار میشد کاپشن ها به زمستون امسال نرسه ، به اصطلاح براشون کوچیک میشد و سال بعد احتمال اینکه دیگه سایزشون نباشه بود...
برای همین داداش و همسرش به مامان و بابا میگن که سوغاتی را برامون بیارن!
وقتی باهام تماس گرفتند و موضوع را گفتند بغضی شدم ... دلشون میخواست بیان... دلشون میخواست خودشون هدیه هاشون را بدن!
ولی دیگه شده بود...
دیشب مامان عروس جان تماس گرفتند... من توی مسیر بودم که تازه از سرکار برم خونه
له بودم از خستگی...
چاره ای نبود ... قرار گذاشتیم برای یکی دو ساعت بعد
با مادرجان رفتیم خونه و جمع و جور کردیم
میوه و تنقلات آماده کردیم و اومدند... یکی دوساعت هم نشستند و رفتند...
برای هممون کاپشن فرستاده بود... و البته برای من مداد رنگی
برای ماهی و ماه ماژیک هم بود
برای ماه نور هم آبرنگ و ماژیک هایلایت...
خلاصه کلی ذوق کردیم... ولی به بقیه موضوع را نگفتیم...
میدونید که آخر هفته قرار هست برای مادرجان مهمونی تولد بگیریم... گذاشتیم که اون موقع ذوق زده شون کنیم!
الان یه عالمه کاپشن خوشگل و مداد رنگی و ماژیک و خودکار و آبرنگ داریم...
دیشب هی کاپشن های فسقلیا را بغل کردم و قربون صدقه شون رفتم....
امروز صبح زود اومدم سرکار
دیگه حال کار کردن ندارم
خسته شدم
خیلی پشت سر هم و فشرده کار کردم
البته که دیگه زیاد هم کار ندارم
چند تایی کار در حد همین هفته توی سفارشاتم باقی مانده
اما دیگه دارم خیلی لاک پشتی انجامشون میدم
یه نمونه آماده کردم ... فرستادم که ببیند و چک کنند و تاییدیه بدن تا بریم جلو... دیدم دارم طولش میدن...
گفتم بیام یه پست بنویسم و برم
صبح که بیدار شدم ... دلم خواست یه بلیط یواشکی ... یکی دو روزه برای مشهد بخرم و با مادرجان بریم مشهد... ببینم قسمت میشه یا نه...
البته که برنامه کاریم هنوز خیلی نامرتبه و این قضیه در حد رویاست...
سلام
روزتون بخیر
روز پاییزی قشنگتون پر از حال خوب
امروز صبح که اومدم سرکار به خودم گفتم که جایزه ی امروزت ، نوشتن یه پست هست!!!
اونم کِی؟؟؟ وقتی که این حد... از کارها را انجام دادی و تحویل شد...
الان وقت جایزه ست...
اومدم وسط شلوغیهای پاییزی یه سلامی بکنم
بگم چند روز شلوغ را سپری کردم
5شنبه به خاطر سرماخوردگی ماهی ، باغچه رفتن همه کنسل شد
منم مادرجان را با خودم آوردم سرکار و حسابی کارهایی که میشد را با هم پیش بردیم
تا ساعت 6 بعدازظهر هم سرکار بودیم... بعدش هم رفتیم خرید مایحتاج خونه... عصر پنجشنبه بود و غلغله بود
دیگه تا خریدها تمام بشه ساعت 8 شب شده بود و مادوتا دیگه خیلی گرسنه بودیم... ناهار هم نخورده بودیم
البته بین روز میوه و آجیل و اوتمیل خورده بودیم.... ولی غذا نخورده بودیم... دیگه از همونجا جوجه خریدیم و اومدیم خونه
جاتون خالی ... ناهار و شام را یکی کردیم و تا یه سرو سامانی به پیغامهای روزم بدم و بخوابیم ساعت از 1 گذشت...
صبح جمعه قبل از 7 از خواب بیدار شدم و بامادرجان رفتیم باغچه... باغچه را آبیاری کردیم
یه کمی انار چیدیم
یه کمی سبزی خوردن
یه کمی هم خرمالو.. میدونید خرمالوها را کال میچینیم و میزارم تا یکی یکی نارنجی بشن و برسن؟!!!!
و اینقدر این منظره قشنگ هست ...
خلاصه خرمالو و فلفل هم چیدیم و اومدیم بیرون
رفتیم سرمزار پدرجان ... گلها را آبیاری کردیم و نیم ساعتی اونجا بودیم
مادرجان را رسوندم خونه ... دیدم گلهای توی پارکینگ هم خیلی وقته آبیاری نشدند... به اونها هم آب دادم وبدو بدو اومدم سرکار!
تا ساعت یک و نیم سرکار بودم ... ولی بقیه برنامه ریزی کرده بودند که عصر جمعه را بریم خونه اون یکی خاله!
دیگه بدو بدو رفتم خونه ... یه دوش گرفتم و آماده شدم ... خاله و آلانه و خواهر و ماه دونه را هم برداشتم و رفتیم سمت خونه اون یکی خاله!
اطلسی که با همسرش رفته بودند پیک نیک ... ولی بقیه بودند و کلی خوشحال شدند
براتون تعریف کردم که خاله اینا یه هاپوی کوچولو خریدند .. امیلی، عضو جدید اون خونه ست و کلی هم ذوق میکنه برامون
تا سرشب اونجا دور هم بودیم و دایی و زن دایی هم که خبر دار شدند ما اونجاییم به جمعمون اضافه شدند!
در نهایت از اونجا اومدیم بیرون و رفتیم دسته جمعی بستنی خوردیم و در نهایت برگشتیم خونه
تا برسیم خونه ساعت از 10 گذشته بود!
دیگه باز یه کمی به کارهای دفترم رسیدگی کردم و رفتم توی رختخواب!
امروز مادرجان نیومدند دفتر و من تنهام... در عوض از صبح دارم روی دور تند تلاش میکنم به بی نظمی های کارم نظم بدم ...
پاییز جان هم سرک کشیده اینجا و آفتاب را بیرنگ کرده !
حالا وقتی آفتاب بی رنگ پاییز میفته روی میز کارم بهش لبخند میزنم...
پ ن 1: راستی آخر هفته تولد بازی داریم...
مادرجان همه را دعوت کردند
حالا دیگه باید با برنامه هرروز یه کمی بیشتر بمونم تا بتونم جبران اون یکی دو روز مهمون بازی را کرده باشم!
پ ن 2: قصد دارم برای تولد مادرجان تبلت بخرم
حالا شاید حتی بعد از تولد... چون فرصت گشتن ندارم
ولی اگه تجربه ای که به دردم میخوره در این زمینه دارید بهم بدید لطفا
برای کتاب خوندن و فیلم دیدن و البته شبکه های اجتماعی میخوان!
پ ن 3: من که اصلا خبر نداشتم روز دختر هست
ولی خاله جان برام جوراب خریده بودند... هم برای من.. هم برای خواهرا...هم برای ماه دونه ... هم برای اطلسی...
آقای جازی هم بهم تبریک گفتند...
سلام
شبتون زیبا
خنکای دلچسب شبهای پاییزی ، گوارای وجودتون
بعد از یه تابستون خیلی گرم... یه پاییز خنک میچسبه
مادرجان اونطرف سالن روبروی تلویزیون نشستن و دفترچه یادداشت و خودکارشون کنارشون هست و هرازگاهی توی لیست شون یه چیزی یادداشت میکنن
تقویمی که خاطرات روزانه و یادداشت های کوچولو توش مینویسن را هم بردن کنار دستشون
ماژیک هایلایت صورتی و سبز هم دارن که توی یادداشتها و خاطراتشون ، یه چیزایی را علامت میزنن
خلاصه برای خودشون مشغول هستند
منم اینطرف سالن ... سر میز ناهار خوری نشستم و با لپ تاپم مشغولم
امروز عصر قهوه نخوردیم و برای همین الان توی فنجون ، چای خوشرنگ، کنار دستم هست!
مویز تازه هم خریدم و چای را با مویز میخورم
من به چای داغ عادت ندارم ... برای همین میزارم حسابی خنک بشه... عطر و بخارش که به مشامم میرسه حس خوب بهم میده
هنوز ساعت زیاد میرم سرکار
ساعت زیاد وقتم را با لپ تاپ و طرح ها میگذرونم
و اینطوری تاریخ و روز و ساعت و همه اخبار از دستم رفته...
نگاه کردم دیدم عه... مهر به نیمه رسیده... حواسم بهش نبوده
پ ن1: امروز باید چند قلم جنس از بازار خرید میکردم که وقت رفتن نداشتم
تلفنی سفارش دادم و قرار شد پیک بیاره
یه آقای میانسال ، وسایل را آورد... تعارف کردم بشینه تا برای پول کارت به کارت کنم
یکی دوبار تلاش کردم و اپلیکیشن تو اون دقایق کار نمیکرد
خیلی متواضعانه گفت اشکال نداره بعدا واریز کنید...
اخلاق خودم هست که باید در لحظه حتما پرداخت کنم...
قیمت را که پرسیدم یه مقداری کمتر از حد معمول بود...
گشتم و پول نقد پیدا کردم و بهش دادم و تشکر کردم... خواستم یه کمی بیشتر بدم که قبول نکرد!
تا وقتی آدمهای خوب وجود دارند این زندگی هنوز ارزش زندگی کردن را داره... یادمون نره
پ ن 2: انارهای باغچه رسیدن...
فصل انار که میشه بیشتر دلتنگ میشم...دلتنگ مردی که انار را خیلی دوست داشت
مردی که انار دانه شده نمیخورد ... دوست داشت انار را همون موقعی که قاچ میزنه ، با دست بخوره...
سرصبر و آروم آروم انار میخورد و نمیزاشت حتی یه دونه ش روی زمین بیفته...
حالا وقتی انارهای شیرین باغچه را میخورم ، دلم تنگ میشه ...
پ ن 3: نسیم جان
راه ارتباطی نزاشتی...
من اون بی احترامی که گفتی را از این افرادی که نام بردی ندیدم...
من دوست دارم حرفای دیگران را بشنوم و وبلاگ دیگران را بخونم
قبل تر هم در این باره حرف زدم ... در درون هر انسان پیامبری هست که اومده تا حرف تازه ای به جهان یاد بده ...
بهتره شنونده عاقلی باشیم و حرفهای دیگران را بشنویم .... گاهی از بی ادبان ادب یاد بگیریم... گاهی هم از بزرگان بیاموزیم
پ ن 4: ماهی کوچولو ، کلاس اولی شده و عاشق مدرسه ست
یه جور عجیبی دقیق و تمیز به تکالیفش رسیدگی میکنه
امروز که از مدرسه برگشته سرماخورده و از الان نگرانه که تا شنبه خوب میشه.؟؟؟؟!!!!
حاضر نیست حتی چند دقیقه از مدرسه را از دست بده...
این بچه درونگراست... برام عجیبه که اینهمه مدرسه را دوست داره
پ م 5: برعکس ماهی، ماه کوچولو خیلی از مدرسه خوشش نیومده
پیش دبستانی میره و اینطوری که معلومه سطحش از کلاس بالاتره و حوصله ش سر میره
خیلی ذوق داشت که بره مدرسه...
کاردستیهایی که بهشون یاد میدن براش خیلی ساده و دم دستی هست و زودتر از همه درست میکنه و بقیه ساعت حوصله ش سر میره...
وقتی پارسال ماهی ، پیش دبستانی میرفته ... تمام این نوشتن و شعرها و زبان انگلیسیها را یاد گرفته ...
امیدوارم یه کمی بره جلوتر و معلمش متوجه این موضوع بشه و یه فکری برای جذبش انجام بده...
سلام
شب پاییزیتون آرام
روز شلوغ و پرکاری را پشت سرگذاشتم
در حدی که حس کردم چند روز در همین یک روز سپری شده!
برای دیدن اینکه صبح چکار کردم و چی گفتم و چه قولی دادم مجبور شدم ، به گوشیم و هیستوری مراجعه کنم ...
یعنی در این حد...
بعدازظهر مشتری که هفته قبل اومده بود کار سفارش بده، اومد که کارهاش را تحویل بگیره ... با تعجب گفت چقدر لاغر شدین!!!
لاغر نشدم ... از شدت خستگی صورتم اینطوری به نظر میرسه...
سعی میکنم دچار حاشیه های زندگی نباشم و فعلا تمرکزم روی کارم باشه
اطرافیانم از نبودن هام خسته شدند... خاله ها... دخترخاله ها... خواهرا و فسقلا...
آهان راستی
حالا که اومدیم خونه جدید... حالا که یه اسم جدید برای خودم و خونم انتخاب کردم ... باید هم در مورد اسمم یه کمی حرف بزنم و هم اسمای جدید بزاریم برای اطرافیانم...
این اسم های جدید انرژیهای تازه با خودشون میارن توی نوشته هام...
نپنتی ... یا نپنته ... یه داروی افسانه ای در یونان باستان بوده که باعث رهایی از غم و اندوه و تنش میشده!
مدتهاست که عشق را توی گوشیم به این اسم سیو کردم ... از تلفظ و انرژی این اسم خوشم میاد
برای همین اسم اینجا را هم گذاشتم داروی افسانه ای... چون حرف زدن با دوستای مجازی واقعا یه داروی معجزه گر هست و باعث خوب شدن حالم و فراموشی غصه هام میشه...
اسم بزرگترین نوه ی خانواده که یک دختر کنجکاو! کلاس هشتمی هست را میزاریم ماه دونه!
اسم نوه ی بعدی که یه پسربچه ی فرفری مو مشکی، کلاس اولی هست را میزارم ماهی!
و اسم نوه ی آخری... ته تغاری ریزه میزه که کلاس پیش دبستانی میره را میزاریم ماه!
الاله و اطلسی ... دوتا دخترخاله ها... همون اسم را داشته باشند؟
سرفرصت ... یکی یکی برای قصه های نپنتی ، اسم و سوژه پیدا میکنیم ... اینطوری داریم دنیای تازه ای با هم میسازیم
یه دنیای قشنگ...پر از مهربونی...
سلام
شب پاییزیتون زیبا
اونم سرشب
یه سر شب خنک و دلچسب
در جلوی تراس باز هست و هوای خنک پاییزی سرک میکشه داخل
منم یه جایی نشستم که حسابی هوای تازه بهم بخوره و البته گلهای جدید را هم به خوبی میتونم ببینم
از صبح رفتم سرکار و ساعتها و لحظه ها را متوجه نشدم تا عصر که اومدم خونه...
وقتی مادرجان ساعت را بهم گفتند تعجب کردم...
ناهار شام را یکی کردیم
یه پست بنویسم و یه قهوه هم بخورم تا بتونم شیفت بعدی را پر انرژی تر ادامه بدم
تا غذا آماده بشه ، یه کوچولو وقت داشتم و لینک وبلاگ یه سری از دوستان را اضافه کردم
لطفا کمک کنید
بهم لینکها را بدید تا تند تند وارد کنم
حالا دیگه منو بد عادت کردید... حالا دیگه میدونم خیلی خیلی بیشتر از این حرفا میشه روی شماها حساب کرد
میدونم اگه تصمیم بگیرید میتونید هرکاری را شدنی کنید!
شماها باعث شدید از خاکسترهای ت ی ل و ... نپنی افسانه ای متولد بشه
حالا حس میکنم چند برابر قبل انرژی دارم ... برای بودن ... برای نوشتن... برای حرف زدن...
سلام
شبتون زیبا و آرام
میدونید که مهرماه ، ماهِ تولد مامان جان من هست
البته روزای آخر مهر
به این بهانه اول از همه ... تولد همه مهرماهی های عزیزم را تبریک میگم ... آدمهایی که قلبشون عین ماه تولدشون پر از مهر هست!!!
من از اول مهر شروع میکنم یه چیزایی ریز ریز میخرم و هی تبریک میگم به مامان و سعی میکنم به این بهانه ، بهشون نشون بدم که چقدر برام مهم و ارزشمند هستند
پیرو همین ماجرا... جمعه بعدازظهر ، نزدیک بازار گل و گیاه بودیم
به مادرجان گفتم من هرسال براتون دسته گل میخرم برای تولدتون... امسال بریم گلدون گل بخریم؟
و ایشونم استقبال کردند
برای همین رفتیم و یه سری گلهای پاییزی که پر از گلهای رنگارنگ بودند خریدیم... شمعدونی و تاج خروس و داوودی و چندتایی که اسمشون را نمیدونم ...
بعدش هم یه باکس و خاک برگ خریدیم و اومدیم خونه و کاشتیمشون !
اینطوری از الان تا تولد مادرجان هر روز یه عالمه گل خوشگل و سرحال توی تراس داریم ...
هوا یه کمی خنک شده و گلهای توی بالکنمون خیلی خیلی سرحالن...
این گلهای جدید هم یه عالمه حس تازگی داده به فضا... برای همین ... ما الان ... توی بالکنمون یه باغ کوچولوی پر از گل به مناسبت تولد مادرجان داریم....
سلام
روزتون قشنگ
آفتاب پاییزی روز به روز داره مهربون تر میشه ...
حالا دیگه وقتی صبح ها آفتاب میخواد بغلتون کنه و حسابی فشارتون بده، عصبانی نمیشید
البته صبح زود منظورم هستا... وگرنه ظهرها هنوز هم گرمه و همون سایه خیلی بیشتر میچسبه !
از وقتی که خیلی شلوغ و پلوغ شدم و طولانی تر میام سرکار
و البته با توجه به اینکه فصل انبه جان هم بود
هر جمعه یه سری خوشمزه جات درست میکنم و میزارم فریزر و برای نصفه ی روز که دیگه انرژیهام ته میکشه همراه خودم میارم سرکار!
البته که طرفدار این نیم چاشت پر انرژی خیلی زیاده و هربار فسقلیا یا خواهرا هم برسن با استقبال زیاد میان سراغش...
این خوشمزه ی عزیز... اسم امروزیش اتمیل هست ... ولی من بهش میگم معجون!
اینطوریه که شیر را با ثعلب و بدون شکر گرم میکنم و مراحل درست کردن بستنی را باهاش اجرا میکنم و میزارم فریزر
موز و انبه را هم پوست میگیرم و خرد میکنم و میزارم فریزر
بعد از چند ساعت همه این خوشمزه ها را به همراه پودرنارگیل و گردو میریزم داخل میکسر
بعد لایه لایه این مخلوط را با جودو سرپرک و عسل میریزم توی لیوانهای کاغذی (البته اگه لیوان آیس پک هم داشته باشید ، برای این کار عالیه)
و در نهایت هم روش را با کنجد سفید پر میکنم ...
هم فوق العاده خوشمزه ست و کاملا سالم و پر انرژی...
به خصوص برای کسی که کله سحر اومده سرکار...
دیروز با مادرجان اومدم سرکار
خواهرجان هم صبحانه خرید بود و بعد از اینکه دوتا فسقلی را گذاشته بود مدرسه اومد اینجا
آقای حافظ (پسرعموی مادرجان - دوست قدیمی پدرجان) هم یه کمی کار داشت که همون صبح زود اومد
خلاصه که شلوغ و پلوغ بود... تا مراسم صبحانه برگزار کنند و حرف و ... حرف و ... حرف...
من یه عالمه از برنامه هام عقب موندم
با اینکه تمام مدت معاشرت اونا من درحال انجام کار بودم
تمرکز نداشتم و شلوغی اطرافم باعث کُند شدنم شده بود
برای همین امروز قبل از 6 از خواب بیدار شدم
سریع ، راحت ترین بلوز و شلوارم را تنم کردم
چای خوش عطر مادرجان را همراه با چند لقمه صبحانه خوردم
ضد آفتابم را زدم و بدو بدو اومدم سرکار
یه عالمه کارهام خوب پیش رفت
الان دیدم دیگه واقعا نیاز به انرژی دارم ... به محض اینکه اوتمیلم را برداشتم ... یاد وبلاگ جدیدمون افتادم
گفتم بزار توی خونه ی تازه ... بهتون توصیه های خوشمزه بدم ...
پ ن 1: یه عالمه حرف توی دلم تلنبار شده
هرچی وسط روز بتونم به خودم زنگ تفریح بدم میام اینجا
ولی یادتون باشه این روزها خیلی شلوغم
یک سلام پاییزی پرانرژی
مگه داریم؟
من وبلاگ را دیشب درست کردم و بستم و رفتم دنبال کارام
حالا برگشتم و 110 تا کامنت... خدایا... چیکار کردین؟
شماها منو از اول متولد کردین...
حالا یه نپنتی پاییزی ... دختری پر از رنگ ... دوباره متولد شد
این تولد دوباره برام خیلی خیلی ارزشمنده ...
از امشب... دوباره شروع میکنیم و جشن پاییز را پرشکوه تر از همیشه ادامه میدیم
ادامه میدیم و دوباره عاشق میشیم
عاشق گل و گیاه و سبزه و نور...
عاشق کلمات ... با کلمات جادو میکنیم ... با مکث و کرشمه حرف میزنیم و اونقدر به دوستی هامون ادامه میدیم تا زندگی متوجه بشه ... زندگی ارزشش را داره
تا وقتی که نفس هست
تا وقتی که آب و گل و سبزه و فصل ها وجود دارند ...
جشن زندگی را زندگی میکنیم ... براش پایکوبی میکنیم .. با آهنگ باد و صدای آرامش شبها دوباره عاشق میشیم
یادمون نمیره به ماه نگاه کنیم ... از آفتاب لذت ببریم ... از صبح به دنیا بیاییم و هر شب با امید فردا چشمامون را ببندیم
ممنونم از محبتهاتون که باعث شد من دوباره متولد بشم
ممنونم که توی غم و شادی و استرس و آرامشهای روزگار کنارم ماندید...
امیدوارم توی بازی کلمات، کنار همدیگه ... اونقدر بهمون خوش بگذره که بگیم... خدایا شکر... ارزشش را داشت...
سلام دوستای خوبم
هر شروع میتونه سرآغاز یک فصل تازه باشه برای زندگی
زندگی ای که ماها بهم دیگه قول دادیم که زندگیش کنیم... نه فقط زنده باشیم
خیریت این داستان را نمیدونم... ولی این کوچ اجباری شاید آغاز تازه ای باشه برای کنار هم بودن ...
من دور از نوشتن ... بدون نوشتن ... مثل روح بدون جسمی هستم که سرگردان ، نمیدونه با بودنش باید چیکار کنه...
مینویسم ... چون پاییز فصل نوشتنه... برای کسی که عاشق کلماته...
پس دوباره با هم شروع میکنیم
لطفا ... یک اعلام حضور بکنید که خیالم راحت باشه که هممون توی این کوچ ، همراه هم اومدیم این طرف...