داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

داروی افسانه ای

روزمرگیهای یک دختر رنگی رنگی

بعد از مدت ها

سلام

آبان ماه زیباتون بخیر و شادی


یه مدتی که ننویسم ... نوشتن برام سخت میشه

هی صفحه را باز میکنم ... بهش نگاه میکنم و حس میکنم این حرفا ارزش نوشتن و خونده شدن را نداره ...

بعد دوباره صفحه را میبندم و میرم تا دفعه بعدی که باز وقت آزاد پیدا کنم

اما امروز با خودم گفتم ... شاید حرفهای ارزشمند و به درد بخوری نمینویسم ... ولی مگه این وبلاگ... روزمره نویسی نبود؟

مگه از روز اول قرار نبود شادی و خوشی لحظه ها به اشتراک گذاشته بشه

مگه قرار نبود غصه های لحظه ای را بگیم و بشنویم و از هم یاد بگیریم؟

پس دنبال چی میگردی

همین حرفهای ساده را بنویس

کل مهرماه قشنگ را به کار کردن گذروندم

نه کرشمه های آفتاب و سایه را تماشا کردم

نه حرفی برای گفتن و شنیدن پیدا کردم

فقط تاریخ زدم ... برنامه نوشتم ... برنامه سیو کردم

دقیق روزهای رفته و مانده را شمردم ... تاریخ زدم ... باز ثبت کردم

چاپ کردم ... پرینت گرفتم ... گل کشیدم ... رنگی ... سیاه سفید ... جدول

بعد هی فنر زدم ... فنر بستم ... فنر باز کردم

اندازه زدم ... خط کشی کردم ... برش زدم

یهو چشمام را باز کردم دیدم مهرماه قشنگم تمام شد

نیومدم هیچی برای دوستام بنویسم


لابلای شلوغیا یه سایت باز کردم ... یه خرید ساده زدم ... باهاش یکی از اطرافیانم را خوشحال کردم

لابلای شلوغیا یه روز مامان را سوار کردم بردم براشون شومیز و مانتو خریدم ...

اونقدر شلوغ بودم که وقت نداشتم توی چهارباغ شلوغ دنبال جای پارک بگردم

پارکینگ هم از اون جایی که میخواستم خرید کنم فاصله داشت... و من اونقدر خسته و ناتوان بودم که حال پیاده روی نداشتم

ماشین را دوبل گذاشتم و گفتم نهایتش یه جریمه س دیگه!!!!!!

چاره ای نبود!

خرید را زیاد کش ندادیم...

هفته ای یکی دوساعت هم رفتم باغچه .... در حد آبیاری... اونقدری که درخت ها خشک نشن

یه بار هم سه ساعت وقت خالی کردم و مامان و خاله را بردم بازار گل و گیاه

هرسال برای تولد مامان از این کارها میکنم

گل و گلدون خریدیم و هی مغزمون از قیمت ها سوت کشید!!!!

برامون عادی نمیشه؟

نه ...هربار بازم تعجب میکنم !

اینترنتی برای خاله ها و خواهرها بلوز سفارش دادم ... بازم از آرتی...

روز تولد مامان به همه هدیه دادم ... بزار همه خوشحال باشن!

برای فسقلیا از روی سایت لگو و دفترهای پیکسلی سفارش دادم

شماها به چنل تلگرامم سر میزنید؟

tilotilo1405

اونجا هم حتی نرسیده بودم چیزی بنویسم و پست بزارم ...

ولی از شنبه این هفته دست به کار شدم ... برگشتم به زندگی روزمره ی خودم

حالا شاید کمی کمرنگ تر... شاید کمی رقیق تر...

باید خیلی حرف بزنیم ...

باید مثل همیشه از جزئیات و ریزه کاریهای روزمره بنویسیم

باید بازم یه عده ای بیان بگن ... این حرفای صدتا یه غاز! به درد نمیخوره ... ننویس

ولی من بازم بیام و برای دوستام بنویسم

برای اونایی که با روزمره ها حال خوب میگیرن

انرژی میگیرن

گاهی با همین روزمره ها پا میشن و کیک خرمالو درست میکنن

گاهی با خوندن یه روزمره ساده ... مثل من ... بادوم بو میدن!

بادوم عسلی درست میکنن!

گردوی تازه میخرن و چند روز صبح نان و پنیر و گردوی تازه میخورن ...

یا حتی یادشون میاد رو بالشتی شون را عوض کنن و تم پاییزی بدن به اتاقشون

شاید از یه نرم کننده لباس تعریف کنیم و به یاد هم ازش استفاده کنیم

شاید یه روز تیپ متفاوت بپوشیم ... دامن و بلوز... یه کتونی ... و با دیدنش توی شیشه های قدی مغازه ها ... یاد همدیگه بیفتیم

زندگی همینه

همین برش های کوچولو و ترش و شیرین!

ماها باید کنار هم زندگی را زندگی کنیم

کلمات را با هم به اشتراک بزاریم

یادآوری ها را جدی بگیریم

برای همدیگه بنویسیم که به یاد هم هستیم ... یادمون نره دوست داشته باشیم ... دوست داشتن ها را قدر بدانیم

وقتی کلمات جاری میشن... یهو عین یه رود دلم را روشن میکنن

این روزنه های امید را باید برای همدیگه باز نگه داریم!!!!

برام بنویسید...

براتون مینویسم

این چرخه ی زیبا... عین نور... عین آب... عین مولکولهای نادیده هوا... بین همه مون مشترک هست...